امشب توی میدون داشتم وضو میگرفتم،دیدم یه دختر عینکی همسن خودمه هی عینکشو برمیداره دستشو خیس میکنه میکشه پای چشماش،فهمیدم داره گریه میکنه
ترسیدم فکر کردم چیزی شده اما نه
گریهش بند نمیومد،فقط جلوی خودشو گرفته بود که یهویی اشکاش جاری نشن
یوقت یه دختر دیگه اومد تو،رفیقش بود
همینکه این صحنه رو دید دوید بغلش کرد گفت:چه مرگته تو؟
جملهشو دوست نداشتم ولی لحنش انقدر پرمحبت بود که به دل نگیره
و بعد تو بغلش گریه کرد
تا لحظهای که من خودمو درست کنم و چادرمو سرم کنم اون دختر چندبار رفت و اومد و هی صورتشو شست و هردفعه رفیقش باهاش اومد تو،عینکشو گرفت،آب ریخت رو صورتش،اشکاشو پاک کرد،بغلش کرد و مدام باهاش حرف میزد!
یوحِنا
یوقت یه دختر دیگه اومد تو،رفیقش بود همینکه این صحنه رو دید دوید بغلش کرد گفت:چه مرگته تو؟ جملهشو دو
هیچی فقط میخواستم بگم برا خودم و خودتون همچین چیزی رو آرزو میکنم،تو اوج حال بدتون یکی سر برسه که بشه پناه
لطفا برا آدما همینقدر امن باشید،حداقل برا آدمای مهم زندگیتون!