eitaa logo
kallisto
51 دنبال‌کننده
201 عکس
269 ویدیو
1 فایل
話せないのは 話したら涙に溺れてしまうから 分かっている 聞こえる 見える でも何も言えない
مشاهده در ایتا
دانلود
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من در رویا هامم نمی‌تونستم چنین روزی رو ببینم ! ~ نیمرو پختن افسانه ایتاچی اوچیها ~
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه برنده بشی زنده میمونی اگه ببازی میمیری و اگه مبارزه نکنی نمی‌تونی ببری ~ ارن یگر ~
سایه‌های آرامش باد پاییزی برگ‌های خشک را در خیابان‌های سنگ‌فرش شهری دور از صحنه‌های نبرد می‌لرزاند. صدای قدم‌های میکاسا روی سنگ‌ها، ریتمی آرام و یکنواخت داشت. او دیگر آن دختر ترسیده‌ای نبود که همواره در سایه‌ی جنگل راه می‌رفت، اما هنوز هم در چشمانش آن نگاه تیز و مراقب باقی مانده بود؛ نگاه کسی که سال‌ها مرز بین زندگی و مرگ را طی کرده است. او وارد کافه‌ی کوچکی شد که گوشه‌ی خیابان قرار داشت. زنگوله‌ی بالای در به صدا درآمد. کافه شلوغ نبود. تنها چند نفر روی مبل‌های چرمی نشسته بودند و فنجان‌های قهوه‌ی بخار کرده در دست داشتند. میکاسا نزدیک پنجره نشست و به بیرون خیره شد. سال‌ها گذشت. دیوارها سقوط کردند، تایتان ها از بین رفتند، و دنیا تغییر کرد. اما او هنوز منتظر بود. ناگهان، حس ششم او بیدار شد. نه از سر ترس، بلکه از سر آشنایی. کسی وارد کافه شده بود. قدم‌هایش سنگین بود، اما دیگر آن خشونتِ پیش‌روی به سوی نابودی را نداشت. میکاسا سرش را چرخاند. درِ ورودی باز شد و مردی با موهای مشکی کوتاه و کتی ساده وارد شد. صورتش دیگر آن چهره‌ی جوان و بی‌پروای ارن یگر نبود. خطوطی ریز در گوشه‌ی چشم‌هایش نشسته بود و نگاهش سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. اما وقتی نگاهش به میکاسا افتاد، آن سکوتِ عمیق و مرموز، لحظه‌ای شکست و جای خود را به چیزی نرم‌تر داد. ارن جلو آمد. نفسش کمی در سینه حبس شد. سال‌ها بود که او را ندیده بود. سال‌ها بود که در دنیاهای دیگر، در رویاها و در کابوس‌ها به دنبالش گشته بود. «میکاسا...» نامش را زمزمه کرد، طوری که انگار می‌ترسید صداش بشکند. میکاسا بلند شد. قلبش با سرعتی غیرعادی می‌تپید، اما دستانش لرزشی نداشت. او سال‌ها تمرین کرده بود تا در برابر هر طوفانی ایستاده بماند، اما این لحظه، ساده‌ترین و در عین حال سخت‌ترین لحظه‌ی زندگی‌اش بود. «ارن،» میکاسا لبخند زد. لبخندی کوچک، اما واقعی. «دیر کردی.» ارن نزدیک‌تر آمد و در مقابل او ایستاد. نگاهش به چشمان میکاسا دوخته شده بود، گویی می‌خواست تمام سال‌های دوری را در آن نگاه بخواند. «می‌دانم. دنیا پر از هیاهو بود. من هم باید راهم را پیدا می‌کردم.» «آیا راهت را پیدا کردی؟» میکاسا پرسید. ارن مکثی کرد. به فنجان قهوه‌ی سرد شده‌ی روی میز نگاه کرد، سپس دوباره به میکاسا. «فکر می‌کنم بله. وقتی می‌بینمت، فکر می‌کنم بله.» سکوت بین آن‌ها برقرار شد، اما این سکوت خالی از کلمات نبود. پر از حرف‌های نگفته بود. حرف‌هایی درباره‌ی آلو، درباره‌ی دنیای خارج از دیوارها، درباره‌ی انتخاب‌های سخت و فداکاری‌هایی که هر دو برای رسیدن به این لحظه‌ی آرامش پرداخته بودند. ارن دستش را به آرامی دراز کرد. میکاسا بدون تردید، دستش را در دست او گذاشت. گرمای دست ارن، گرمایی آشنا بود؛ گرمایی که او را به خانه می‌برد. «دیگر نیازی به دویدن نیست،» ارن گفت، صدایش آرام و مطمئن. میکاسا سرش را کمی کج کرد و به چشمان دوست دوران کودکی‌اش، به دوستی که تبدیل به دشمن، قهرمان و سرانجام دوباره به عشق زندگی‌اش شده بود، نگاه کرد. «نه،» میکاسا پاسخ داد. «دیگر نیازی به دویدن نیست. ما ایستاده‌ایم.» و در آن کافه‌ی کوچک، زیر نور ملایم لامپ‌های زرد رنگ، دو روح که سال‌ها در طوفان جنگیده بودند، برای اولین بار پس از مدت‌ها، نفس‌هایشان در هم آمیخت و آرام گرفتند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا