eitaa logo
🍒 حـــــال خوبـــــــ تیــنجری 🍒
232 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
3.5هزار ویدیو
81 فایل
پاتوق نوجوانا اینجاس🍓😉 ما دو تا دوستیم و این کانال رو برای حال خوبت زدیم😌 پست های انگیزشی.فان.کیوت.✨ کلی پست توی چنل هست که میتونی باهاش حالتو خوب کنی🤗🍭 چنلمون متولد:1404/8/25💞 بمون پیشمون بهت خوش میگذره🪐🌈 کپی؟ تو خودت خلاق تریـ🍬ــ لینک چنل 👇
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان جدید و زیبا بخونیم😇📖 🗝✨ پارت 1 | هفت کلید پرنسس ✨🗝 باران آرام روی پنجره می‌بارید. «آوین» کنار پنجره نشسته بود و دفتر نقاشی‌اش را ورق می‌زد. هیچ‌کدام از نقاشی‌هایش مثل قبل به دلش نمی‌نشست. همان لحظه صدای تق‌تق آرامی از پشت پنجره آمد. وقتی پرده را کنار زد، یک پرنده‌ی سفید کوچک را دید که روبانی صورتی به پایش بسته شده بود. پرنده روی لبه‌ی پنجره نشست و پاکتی طلایی را جلوی آوین انداخت. روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود: «فقط کسی که قلبش پر از مهربانی باشد، می‌تواند این نامه را باز کند...» آوین با تعجب نامه را باز کرد. داخل آن، یک کلید طلایی کوچک و یک نقشه‌ی عجیب بود. پشت نقشه نوشته شده بود: «این فقط اولین کلید است... شش کلید دیگر در سرزمین‌های جادویی پنهان شده‌اند. اگر هر هفت کلید را پیدا کنی، درِ بزرگ‌ترین راز دنیا باز خواهد شد...» ناگهان کلید شروع به درخشیدن کرد... تمام اتاق پر از نور صورتی شد. زمین زیر پای آوین لرزید و درست وسط اتاق، دری از نور ظاهر شد. صدایی آرام گفت: «اگر شجاعت داری... قدم اول را بردار...» 🤔《《به نظرت پشت در نور چی بود؟پارت بعدی رو از دست ندین...》》 🗝⭐️پایان پارت اول...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
424.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𑂅 ׅ 𝖳𝗁𝖾 𝖠𝗓𝗁𝖸𝗋 𝐈𝗇︎ 𝖤𝗂𝗍𝖺𝖺🦋 𓂃ׄ والا رونالدو باید گریه کنه به حالمون😂🥴 ࣪ 𝐂𝗁︎𝖺𝗇︎𝖾𝗅︎ : https://eitaa.com/yyyy709⛈ ׁ ᭡
570.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𑂅 ׅ 𝖳𝗁𝖾 𝖠𝗓𝗁𝖸𝗋 𝐈𝗇︎ 𝖤𝗂𝗍𝖺𝖺🦋 𓂃ׄ بچگی یه عالمی داشتیم خب😂🥴 ࣪ 𝐂𝗁︎𝖺𝗇︎𝖾𝗅︎https://eitaa.com/yyyy709 : ⛈ ׁ ᭡
یکم بحرفیم؟💛🌼🌙
یا مجتمع سید الشهدا یا شاهد🥰
🗝✨ پارت 2 | هفت کلید پرنسس ✨🗝 آوین چند لحظه به درِ نورانی خیره ماند. قلبش تند تند می‌زد. با خودش گفت: «اگر برم چی میشه؟ شاید دیگه نتونم برگردم...» اما ناگهان کلید طلایی داخل دستش گرم شد. صدای آرامی دوباره شنیده شد: «ترس طبیعی است... اما شجاعت یعنی با وجود ترس، قدم برداری.» آوین نفس عمیقی کشید و آرام پایش را داخل درِ نور گذاشت... در یک چشم به هم زدن، همه‌جا دور سرش چرخید. وقتی چشم‌هایش را باز کرد، خودش را وسط دشتی از گل‌های درخشان دید. آسمان به رنگ صورتی و بنفش بود و ابرها مثل آب‌نبات آرام حرکت می‌کردند. پروانه‌های طلایی دورش پرواز می‌کردند و نسیمی خوشبو میان گل‌ها می‌وزید. کمی جلوتر، قصری بزرگ از کریستال می‌درخشید.💎⭐️ ادامه پارت 2👇🏻👐🏻
ادامه پارت 2🤍⭐️ دروازه‌ی قصر بسته بود و روی آن تصویری از یک ستاره و یک قلب دیده می‌شد. همان لحظه، روباه کوچکی با خز سفید و دم پفکی از میان گل‌ها بیرون آمد. گردنبندی از مرواریدهای آبی به گردن داشت. روباه با لبخند گفت: «سلام، آوین! من "لونا" هستم؛ نگهبان اولین سرزمین جادویی.» آوین با تعجب پرسید: «از کجا اسم من رو می‌دونی؟» لونا خندید و گفت: «سرزمین جادو مدت‌هاست منتظر آمدن تو بوده... اما گرفتن دومین کلید اصلاً آسان نیست.» او به سمت قصر کریستالی اشاره کرد. ناگهان دروازه‌ی قصر با صدایی آرام شروع به باز شدن کرد... اما درست قبل از اینکه آوین وارد شود، سایه‌ای سیاه از بالای برج قصر عبور کرد. دو چشم بنفش در تاریکی برق زدند... لونا آرام گفت: «نه... او زودتر از چیزی که فکر می‌کردم بیدار شده...» آوین با نگرانی پرسید: «او کیه؟» لونا فقط یک جمله گفت: «کسی که نمی‌خواهد هفت کلید هیچ‌وقت کنار هم قرار بگیرند...» در همان لحظه، صدای خنده‌ای مرموز در سراسر قصر پیچید... 🤔 《آوین داخل قصر چه چیزی پیدا می‌کند؟ آن سایه‌ی مرموز دوست است یا دشمن؟ پارت بعدی را از دست ندهید...》 🗝⭐️ پایان پارت دوم... بزن رو پیوستن تا بقیه داستان رو بخونی😉🫂❤️ 🍧https://eitaa.com/yyyy709 🍧