💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
کی زد ببینه؟
شنیدین مجری چی گفت؟ 😅
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
غمگینم
چون یه تخفیف 45 درصدی کتاب رو الان دیدم
الان که یه هفته از اتمامش گذشته 😐
چرا اون موقع ندیدم انقدر منو نمیسوزونه که چرا الان دیدم 😵💫
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
اینجا نشستهام. پلکهایم سنگینند، خیلی.
آدمهای جلوی رویم نماز میخوانند. یک دست را بالا گرفته و یک دستشان تسبیح میچرخانند. خانمی ۱۰ متر آنطرفتر نشسته و یک ساعت است با بقیه حرف میزند. اوایل میفهمیدم چه میگفت اما الان فقط میشنوم. کلماتی مثل شادونه، شهید فخریزاده، کوه خضر، تولد، شعبان، حلوا و دمکنی میگوید و ذهنم هرکار میکند نمیتواند هیچ ربط منطقی بینشان پیدا کند.
خانم سمت چپیام دارد طرز تهیه آشرشته بدون کشک را از یک سایت آشپزی با صدای بلند میبیند. به من میگوید بیا سمت من راحت تکیه بده، تشکر میکنم و میگویم راحتم. خودش کمی به خانمی که دارد حرف میزند نزدیک میشود و صدای گوشیاش را کم میکند. کمکم خودش را وارد بحثشان میکند. الان دارند درمورد خانه صحبت میکنند.
شکلاتی دیگر را گوشه لپم میچپانم. این سومی است. برای چند دقیقهای بیدار نگهم میدارد و میتوانم چند خطی دعا بخوانم. قبل اینکه اولی را بخورم داشتم زیارت حضرت معصومه را میخواندم. روی عبارت بنت امیر المومنین ذهنم قفل کرده بود. فارغ از اینکه کجا هستم و زیارتنامه چه کسی را میخوامم، ذهنم داشت تحلیل میکرد که اینجای زیارت نامه چرا اشتباه نوشته و باید میگفت همسر امیرالمومنین، اولین شکلات را که چپاندم توی دهانم و نفهمیدم چطور قورتش دادم، مغزم از حالت استندبای درآمد و خنده تلخی زدم و دعا را ادامه دادم.
گوشه چشمم دارد میبیند که خانم سمت راستم تند تند از روی کتابی در دفترش رونویسی میکند. نمیتوانم محتوا را بیینم فقط حس میکنم کتاب شعر است.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ اینجا نشستهام. پلکهایم سنگینند، خیلی. آدمهای جلوی رویم نماز میخوانند. یک دست را بالا گرفته و
از آنجایی میگویم کتاب شعر است که دارد همزمان انگار تصنیفی را زمزمه میکند. لحن آهنگینش با حرکات دستش هماهنگ است. هر جا دستش متوقف میشود زمزمهاش هم قطع میشود. دل به دریا میزنم و سر برمیگردانم. دارد از روی صفحه آخر کتاب دعا چیزی را مینویسد. خانم سمت چپیام خودش را به من نزدیک میکند و شروع میکند به یس خواندن. از آن خواندنهایی که آدم بیاختیار خودش را به چپ و راست، یا عقب و جلو، تکان میدهد. زائری پاکستانی، با وجود این همه جا، اد میآید روبروی من یه نماز میایستد. حس میکنم الان است که در سجده سرش یه پایم یا پایم به سرش بخورد. پاهایم را تا جایی که میتوانم جمع میکنم. صفحه آخر زیارتنامه را باز میکنم. بیت اول را که میخوانم چشمم گرم میشود:
همسایه سایهات به سرم مستدام باد
لطفت همیشه زخم مرا التیام داد.
بقیهاش را میدانم. چقدر سهشنبه شبهایی که از کرج میکوبیدم و میآمدم قم، این شعر را میخواندم و همسایگی خانم را طلب میکردم. چه بد همسایهای شدم اما. شعر را تا ته میخوامم و بغضم میشکند. خانم عربی ساعت را میپرسد. پنج انگشتم را نشانش میدهم. یادم نمیآید پنج به عربی چه میشد. ساعت اذان را میپرسد و میگویم اربعین دقائق. شکرا حبیبتی میگوید و قامت نماز میبندد.
خانم سمت راستیام رفته. خانم سمت چپیام اطراف را میپاید و وقتی خادمی را در دایره دیدش نمیبیند، کم کم به پهلو دراز میکشد. شکلات دیگری را گوشهی لپم میچپانم. چقدر اینجا همه چیزش شبیه بهشت و آدمهایش است، غیر از من.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
زيباترين خاطرههامان نگفتني ست
تصوير صحن خلوت و باران نگفتني ست
باران ميان مرمر آيينه ديدنيست
اين صحنه در برابر آيينه ديدنيست
خانمجان! دارم فکر میکنم البته که بارونی دیدن صحنتون دیدنیه، سفیدپوش شدن گنبدطلاییتون رو آرزوست ☺️
🌨❄️
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
کاش از من چند نسخه وجود داشت
مثلا فردا ساعت ۴ یک نسخهام میماند خانه و کارهای خانه را میکرد.
یک نسخهام میخوابید و استراحت میکرد (این باید نسخه اصلی باشد😅)
یک نسخهام مینشست و کارهای ناتمام شخصی را پشت میزکارش تمام میکرد.
یک نسخهام وسط حال کارهای نیمهکاره مدرسه را پهن میکرد و انجام میداد.
یکنسخهام میرفت باشگاه.
یکنسخهام هم در جلسه رونمایی کتاب خانم موسوی شرکت میکرد. (نظرم عوض شد، نسخه اصلیام باید بره اینجا🥺).
کاش یک دستگاهی بود از روی خودمان کپی میگرفتیم 🙃
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
حقیقتا خیلی خیلی کیف کردم که خدا برام برنامه رو جوری چید که اینجا رو برم 😁
چنننندتا از رفقا رو دیدم و حسااااابی کیف کردم از معاشرت باهاشون 😍
تجربهی تو آسانسور وایسادن با استاد جوان رو هم نداشتم که حاصل شد. 🙄
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
مشکل اصلی نویسندگان ما ندانستن تکنیکها و قواعد نویسندگی نیست؛
شیوه زندگی کردن و اندیشیدن همچون یک نویسنده است!
(حرکت در مه_محمدحسن شهسواری)
با نویسندگی خلاق،
شیوهٔ زندگی کردن
مانند یک نویسنده را میآموزید.🍃
🖋امـــــــــروز؛
آخرین مهلت ثبت نام نویسندگی خلاق
💢 تا دیر نشده برای دریافت دوره اقدام کنید:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-04-04
#نویسندگی_خلاق
#شمارش_معکوس
| @mabnaschoole |
چیه این دنیا
آدم هرچی میدوئه، باز عقبه
هرچی دوستداشتنیهاش بیشتر میشن، غما و وابستگیهاش به توان دو میره بالا
هرچقدر دستش رو به سمت آرزوهاش بیشتر دراز میکنه، فاصلهاش باهاشون بیشتر میشه
با سرعت ×۲ از مشکلات فرار میکنه ولی اونا با ×۸ میان ازش سبقت هم میگیرن
کاش لااقل یه وردی بود آدم میخوند به کارای تلنبار شدش، همشون تیک انجام رو میخوردن
پ.ن: عکس بیربط
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
امروز کافه کتاب داشتیم تو کلاسمون
حقیقتا کنترل 37 تا بچه 10 ساله خیلی سخته و واقعا وسطاش داد زدم سرشون که آخرین بار بود 😬
ولی تهش که اومدن بغلم کردن گفتن خانم خوش گذشت یکم خستگی از تنم در رفت
سالای پیش خودمم میشستم باهاشون کتاب میخوندم، امسال آنقدر کار ریخته بود سرم اصلا وقت نکردم یه خط هم بخونم و شدیدا نیاز به این دارم به یه پایه که دو ساعت بریم کافه بدون حرف بشینیم کتاب بخونیم (البته یادم نبود آخر ماهه و فلوس لاموجود 😬)
در نتیجه میشینیم خونه و دمنوش بابونه میخوریم 🤢
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book