eitaa logo
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
938 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
6 فایل
🍃بسم الله الرحمن الرحیم🍃 🤞🏻 بانو زعفرانی هستم 😊 یه معلم مربی 👩🏻‍🏫 که از کتاب خوندن خسته نمیشه📚 💫معرفی کتاب💫 💫مشاوره کتاب💫 شاید اندکی ✍🏻 برای مشاوره کتاب و هر امری ⬇️ @Adm_zafaran
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ چیه این دنیا آدم هرچی میدوئه، باز عقبه هرچی دوست‌داشتنی‌هاش بیشتر میشن، غما و وابستگی‌هاش به توان دو میره بالا هرچقدر دستش رو به سمت آرزوهاش بیشتر دراز میکنه، فاصله‌اش باهاشون بیشتر میشه با سرعت ×۲ از مشکلات فرار می‌کنه ولی اونا با ×۸ میان ازش سبقت هم می‌گیرن کاش لااقل یه وردی بود آدم می‌خوند به کارای تلنبار شدش، همشون تیک انجام رو می‌خوردن پ.ن: عکس بی‌ربط ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
‌ امروز کافه کتاب داشتیم تو کلاسمون حقیقتا کنترل 37 تا بچه 10 ساله خیلی سخته و واقعا وسطاش داد زدم سرشون که آخرین بار بود 😬 ولی تهش که اومدن بغلم کردن گفتن خانم خوش گذشت یکم خستگی از تنم در رفت سالای پیش خودمم میشستم باهاشون کتاب می‌خوندم، امسال آنقدر کار ریخته بود سرم اصلا وقت نکردم یه خط هم بخونم و شدیدا نیاز به این دارم به یه پایه که دو ساعت بریم کافه بدون حرف بشینیم کتاب بخونیم (البته یادم نبود آخر ماهه و فلوس لاموجود 😬) در نتیجه میشینیم خونه و دمنوش بابونه میخوریم 🤢 ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
‌ خب می‌خوام برم از یه سوالی که من خیلی ناخواسته تو آزمون بچه ها آورده بودم ولی وقتی جوابا رو خوندم چشمام اکلیلی شد واقعا 😍 گفتم برای شما هم بذارم یکم روحتون صفا بگیره ☺️ ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
‌ یعنی هرچقدر جلوتر رفتم همینجوری قلب بود از چشمام میریخت بیرون با جمله آخرش دیگه دلم میخواست برم گازش بگیرم آنقدر خوشمزه نوشته ... اینا رو تو کلاس نوشتن تو گروه های دونفره یعنی مطمئنم از اینترنت و ... استفاده نشده و همش از ذهن خودشون هست. ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
این که چشم هام رو اینجور قشنگ تشبیه کرده بود هنگ کردم یه لحظه... واقعا فکر نمی‌کردم همچین چیزای قشنگی به ذهنشون برسه ... ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
یکی از دخترای کلاسم شدیدا با محبت و شدیدا برون‌گراست و خب اینطور بچه‌ها تو کلاسای با جمعیت بالا هم خودشون اذیت میشن هم بقیه رو گاهی ممکنه اذیت کنن. این دخترم چند بار هم برام نامه نوشته و هربار میخوام بشینم باهاش صحبت کنم هی مجازی شدیم و بعد فراموش کردم الان این متنش رو خوندم فقط تونستم این بیت رو براش بنویسم 🥺 ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
هرچند جواب گواهینامه بود ولی خلاقیتش رو دوست داشتم 🤪 ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
امروز ارزیابی نگارش داشتیم ‌... دو تا موضوع دادم بندنویسی یعنی از چیزایی که نوشتن قشنگ سه چهار جلد کتاب میشه نوشت ☺️ دارم میخونم میخوام همش رو بذارم براتون حیف که اینجا شلوغ میشه ... موضوعا این بود: ۱. اگر می‌توانستم دنیا را تغییر دهم (میخواستم ببینم بچه ها چقدر درگیر ماجراهای اخیر شدن) ۲. اگر من معلم بودم ... ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
‌ پیدا کردن ایده برای نویسندگی کار سختی‌ست، لااقل برای من. ایده در ذهنم مثل ماهی مدام لیز می‌خورد و درمی‌رود. هزاران بار در بی‌خوابی‌های شبانه ایده‌های نابی به ذهنم رسیده و دو ساعت بعدش با اولین خروپف پرپر شده. از آن بدتر وقتی است که یک فراخوان نویسندگی می‌بینم، کلی بارش فکری انجام می‌دهم، تمام سوراخ‌سنبه‌های زندگی‌ام را می‌بینم تا یک سرنخ برای نوشتن پیدا کنم، اما انگار هیچ تجربه زیسته مرتبطی با آن موضوع ندارم. ذهنم فقط منتظر این است که ده روز، فقط ده روز از اتمام فراخوان بگذرد تا قفل صندوقچه را باز و ایده‌های نابش را رو کند.
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
‌ پیدا کردن ایده برای نویسندگی کار سختی‌ست، لااقل برای من. ایده در ذهنم مثل ماهی مدام لیز می‌خورد و
‌ مثل الان که بعد از ترشح مقدار زیادی آدرنالین از جهت مواجهه نزدیک با اغتشاش‌گران ناعزیز داشتم، در اوج خستگی، موضوع بکر و نابی برای موضوع نوروز که ۵ دی آخرین مهلت ارسالش برای مجله مدام بود، به ذهنم آمد... ماجرا آنجایی برایم بغرنج است که منِ همیشه درگیر برای پیرنگ و پایان بندی، حتی پیرنگ و ابتدا و تعلیقات و نگونشان‌بده‌های متن را هم الان در ذهن دارم. امیدوارم مغز عزیز یاری کند همین فرمان را بچرخانم و موضوع اصلی را به فراخوان جدید مدام، خانه، تغییر دهم. باشد که یکبار، جرات کنم آن صفحه ایمیل لامصب را باز و فایل داستان را بفرستم. شاید که ذهن هم کوتاه بیاید و این بازی مسخره را تمام کند. ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book