امشب و فردا فرشتهها به سردار عزیزمون تبریک روز پاسدار رو میگن ... طوبی لک ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
امشب و فردا فرشتهها به سردار عزیزمون تبریک روز پاسدار رو میگن ... طوبی لک ... ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_b
حتی با دیدن عکس مزار اول دلم دوباره شکست ... چه غمایی رو دلمون اومد این سالها و هنوز زندهایم ... این قلب چقدر تحمل داره ...
ببخشید شب عیدی دارم تلخ مینویسم ... دلم گرفته ... دلم به اندازه سه هزار شهید اتفاقات اخیر گرفته ... تصویر فرش نسوخته مسجد زیر پیکر مطهر علیاکبر از جلو چشمام کنار نمیره ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
هدایت شده از گُلابَتون
#روز_پاسدار
هدیهای به اندازه پاسداری از وطن✨️
این چند روز که با لباس کارش میآمد، خانهمان رنگوبوی دیگری گرفته بود. نگاهم که به رنگ سبزش میافتاد، حس غرور و دلهره آمیخته به هم میشد. آینهی قدی کنار پنجره، نیمهتار بود. بخار نفسهایم روی شیشه مینشست و محو میشد. روسریام را جلوتر کشیدم و چادر را رویش تنظیم کردم. «واقعاً چی میتونم بخرم؟ هدیهای که اندازهی پاسداری از وطن باشه …»🤔✌🏼
به قصد خرید بیرون رفتم. فکر میکردم شاید چیزی پیدا شود که بتواند حرف دلم را بزند. ویترینها پر بود از چیزهای براق و آماده، اما هیچکدام به دلم نمینشست. خواستم دست خالی برگردم که چشمم به گلها افتاد. نرگسها آرام ایستاده بودند، با سری پایین و بویی که بیصدا دل را میلرزاند. همانجا ایستادم. یاد دختری افتادم که در شلوغی تاریخ، با دل کوچکش ایمان را معنا کرد. نرگسها را خریدم و برگشتم.
خانه ساکت بود. لباسش روی تخت افتاده بود؛ سبز، ساده، و پر از معنا. کنارش نشستم. پارچه زیر انگشتانم زنده بود، انگار خاطرههای زیادی در دلش داشت. ناگهان فهمیدم دنبال چه هستم. چرخ خیاطی را از زیر میز بیرون کشیدم. صدای روشن شدنش، سکوت خانه را برید. پارچه را صاف کردم و پا روی پدال گذاشتم: «خدا کنه خراب نشه…» سوزن بالا و پایین میرفت و نخ، آرام روی سینهی لباس مینشست. حروف را یکییکی دوختم؛ با مکث، با دقت: «منه ایماندی رقیه»❤️
ادامه دارد...
🎉 @golabbaton95
#پاسدار #سیدالشهدا_ع
#ولادت_امام_حسین_علیهالسلام
#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
هدایت شده از گُلابَتون
ادامه...
وقتی کارم تمام شد، نرگسها را کنار لباس گذاشتم. شب، وقتی رسید، لباس را برداشت. چند لحظه نگاه کرد. در چشمانش هلال ماه میدرخشید.🌙 «این رو خودت زدی؟» بغض صدایم را میلرزاند: «آره. روزت مبارک عزیزدلم.»😇 دست کشید روی گلدوزی. صدای او هم میلرزید: «چرا این جمله؟» چشم انداختم به قاب عکس ششگوشه روی دیوار. «خواستم روز ولادت ارباب با اسم گلبانوش برات دلبری کنم.» گونهاش خیس شد.🥹 «دستت درد نکنه خانوم… خیلی به دلم نشست.»🥰
لباس را پوشید. ایستاد جلوی آینه. نگاهم دوخته شد به عبارت گلدوزی که با تپشهای قلبش تکان میخورد.🥲💗
پایان.
🎉 @golabbaton95
#پاسدار #سیدالشهدا_ع
#ولادت_امام_حسین_علیهالسلام
#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
بعد از مدتها که دستم به نوشتن چیزی جز روایت نمیچرخید
خود ارباب لطف کرد این داستانک رو نوشتم...
تقدیم نگاهتون ❤️
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
ممنونم از راننده اسنپ که داره تو راه درس بیست و هشتم کلاس زبانش رو گوش میده و منم یاد دورانی که زبان میخوندم افتادم
فقط نمیدونم چرا درسش درمورد رژیم غذاییه 😭
#کلید_اسرار
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
این برنامههای عقبافتاده منه که باید تا آخر بهمن به سامون برسن
و اگه نرسن تو هر قسمتش یه خیر بزرگ رو از دست میدم.
از صبح ذهنم مشغولشون بود، گفتم بیارمشون روی کاغذ که لااقل براشون برنامهریزی کنم
الان میبینم برای انجام همشون ولو ۷۰ درصد پیشبردشون نیاز دارم یا مدرسهها تا آخر بهمن تعطیل بشه، با روزا ۳۶ ساعته شه ...
پ.ن: انقدر اذکار شعبان هم دلبرن که نمیشه ازشون گذشت و نشست ادعیه وسعت وقت رو خوند.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
اون کیه که یه ربع تو این هوا از اینور مسجد رفت اونور مسجد و الان بعد ۴ ساعت سرما هنوز تو جوووونش مونده 😬😬😬
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
اینکه متنم از نظر بقیه عمیق شده، در حالی که همیشه در سطحیترین حالت مینوشتم، یعنی این همنویسیهای گروهی
حتی اگر من هرشب از نظر خودم صرفاً برونریزی بنویسم
دارم کار خودش را میکند ... الحمدلله
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book