eitaa logo
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
937 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
6 فایل
🍃بسم الله الرحمن الرحیم🍃 🤞🏻 بانو زعفرانی هستم 😊 یه معلم مربی 👩🏻‍🏫 که از کتاب خوندن خسته نمیشه📚 💫معرفی کتاب💫 💫مشاوره کتاب💫 شاید اندکی ✍🏻 برای مشاوره کتاب و هر امری ⬇️ @Adm_zafaran
مشاهده در ایتا
دانلود
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ ولوله افتاده بود به جانم. پای اتوبوس کسی دم گوشم گفت: - اینجور کاروانا خیلی انقلابی نیستنا. یه موق
‌ ﷽ نصفه شب بود رسیدیم مرز. دو تا بند کوله خانم الف باز شده بود. بلایی که موقع رد شدن از مرز در سفر اربعین سرم آمد و با هزار شرمندگی کوله را دادم مدیر کاروان درست کند. کوله‌هایمان از اربعین سنگین‌تر بود. از بس از ترس گشنگی، آذوقه و از ترس سرما، پتو تویش چپانده بودیم. مسئول اتوبوس گفت این سمت فقط زود رد شوید، سرویس و ... را بگذارید برای بعد از گیت عراق. تنها کسانی که به حرفش گوش کرد من و دوستم بودیم. بعد از گیت عراق، نیم ساعت در سالن نشستیم. دیدیم خبری از اتوبوس دوم نیست. همه بی‌تفاوت نشسته بودند یا قدم می‌زدند ولی ما نگران بودیم، بیشتر نگران اینکه تأخیرشان طول بکشد و ما وضو نگرفته برای نماز صبح، به چه کنم چه کنم بیافتیم. انتظار طولانی شد. قرار شد ما برویم دم اتوبوس عراقی تا آنها بیایند چون قرار بود با هم یک‌جا بشویم. وسط بر بیابان، چراغ‌ها خاموش، با نور گوشی کورمال کورمال رفتیم. باد میزد و خاک بلند میشد و سرفه‌هایم را بدتر می‌کرد. بالاخره رسیدیم پای اتوبوس. اینبار اشتباه ایران را نکردیم و همان اوایل اتوبوس نشستیم. دقیقا صندلی قبل از آب‌سردکنی که البته بلااستفاده بود ولی مکان خوبی شد برای گذاشتن کوله‌هایمان.* داشتیم به اذان صبح نزدیک می‌شدیم، فشار چندین ساعت دستشویی نرفتن و نگرانی برای وضو از یک طرف، استرس اینکه اگر نرسند اینجا وسط بر بیابان چطور نماز بخوانیم از طرف دیگر. برخی ساعت‌هایشان را تغییر نداده بودند. صدای اذان گوشی‌هایشان یکی یکی بلند شد. با کمی غر زدن پیاده شدند و روی خاک‌ها شروع کردند به نماز خواندن. تیپ روحانی کاروان برداشته بودم. ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
‌ ﷽ نصفه شب بود رسیدیم مرز. دو تا بند کوله خانم الف باز شده بود. بلایی که موقع رد شدن از مرز در سفر
‌ به هر‌کسی می‌خواست رد شود و برود پایین تذکر می‌دادم: این اذان ایرانه، ساعت عراق نیم ساعت مونده به اذان، تازه اذانم بشه یه ده دقیقه باید صبر کنید. غیر از یکی دو نفر کسی برنگشت بنشیند روی صندلی‌اش. بالاخره افراد اتوبوس دوم که حاج آقا هم با آن‌ها بود، رسیدند. حاج آقا که عده‌ای را در حال نماز خواندن دید، با توجه به اینکه هنوز اذان عراق نشده بود، شروع کرد حرف‌های من را با لحن تندتری گفتن. همه که سوار اتوبوس شدند، بالاخره چرخ‌های اتوبوس عراقی از زمین کنده شد. * شاید باورتون نشه، ولی به اینجای متن رسیدم داشتم نیم ساعت فکر می‌کردم عن راستی صندلی‌های اتوبوس عراق خیلی به هم چسبیده بود، ما کوله‌هامون رو چه کردیم؟🫠 + هر بار پا میشدیم از تو کوله چیزی برداریم، نگاه‌ هزارتا آدم پشت سرمون خیره میشد رومون. ولی ما کم نمیوردیم و به زرنگ‌بازیمون می‌بالیدیم. پ.ن: عکس = اولین آب مکعبی سفر عشق‌ترین و خوشمزه‌ترین مکعب دنیا 💙 قسمت ششم ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
‌ الله‌اکبر الله‌اکبر الله‌اکبر یه خوش‌مزگی کلامی با نامحرم =هزارسال توقف در محشر #یه_نفس_کتاب ┄═❁
‌ امروز می‌خوام یه یادداشتی برای یه کتابی که دیشب تمومش کردم بنویسم گفتم قبلش مخاطبین جدید این روایت رو ببینن جدیدها و قدیمی‌ها هم سعی کنید کلیدواژه‌های شوخی با نامحرم و ارتباط با نامحرم رو یه سرچی بکنن، چون بدلیل گستردگی رده سنی مخاطبین کانال نمی‌تونم همه احادیث رو عیناً بیارم. البته که آخرش در بخش یادداشت مجبورم یکم واضح‌تر صحبت کنم، از مشکلات فضای مجازیه البته ... ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
خانبوم؛ مرثیه‌ای برای سقف‌های فروریخته کتاب «خانبوم» را دیروز به پایان رساندم. سه روز تمام با صفحاتش زیستم و بیش از هر چیز، سنگینیِ غصه‌ای غریب را بر شانه‌هایم حس کردم. اما برخلاف جریان معمول، این بار بیش از آنکه دلم برای زن‌های این روایت‌ها بلرزد، به‌خاطر مردهای تنها مانده‌ای گرفت که در میان ویرانه‌های یک زندگیِ از دست رفته، جا مانده بودند. بزرگ‌ترین شگفتی من در طول خواندن این کتاب، مواجهه با زنانی بود که به‌راحتیِ پلک‌زدنی، زندگی‌ای را که با هزار مشقت بنا شده بود، آوار می‌کردند. زنانی که گویی چشمانشان را بر تمام خاطرات و مسیرِ دشوارِ طی شده می‌بستند تا فقط ظرف نیازهای لحظه‌ای خودشان را پر کنند؛ نیازهایی که چه‌بسا می‌شد از راه‌های حلال و غیرمبغوض تأمینشان کرد، اما آن‌ها مسیرِ «دیگری» را برگزیدند. در این صفحات، با زنانی روبه‌رو می‌شویم که ازدواج می‌کنند و حتی طعم مادری را می‌چشند؛ اما درست وقتی که موتور زندگی روی دور افتاده، ناگهان همه‌چیز را رها می‌کنند. آن‌ها نه تنها پشت سرشان را نگاه نمی‌کنند، بلکه با مطالبه حق‌وحقوقی فراتر از شرع و اخلاق، تیشه به ریشه پیوندهای عاطفی می‌زنند. برایم تکان‌دهنده بود که چگونه یک زن می‌تواند بدون ذره‌ای حس مادری یا نشانی از آن عشق‌های پرشورِ دوران نامزدی، همه را بگذارد و بگذرد. البته باید صادقانه بگویم، دلم برای بسیاری از این زن‌ها نسوخت؛ چرا که اغلب‌شان بدون شناخت عمیق، بدون تحقیق کافی و گریزان از مشاوره‌های لازم، مردی را به حریم خصوصی‌شان راه داده بودند که به آن‌ها تعلق نداشت. ادامه دارد.... ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
خانبوم؛ مرثیه‌ای برای سقف‌های فروریخته کتاب «خانبوم» را دیروز به پایان رساندم. سه روز تمام با صفحات
‌‌ در این میان، تنها به یکی از زنان کتاب از صمیم قلب افتخار کردم و برایش دعا کردم؛ زنی که به‌اجبار پای سفره عقد نشسته بود، اما بعد از طلاق، با «ازخودگذشتگی» آگاهانه به مدار زندگی بازگشت تا آرامش را دوباره معنا کند. نقطه مشترک روایت‌هایی که راوی آن‌ها مردها بودند، ناشی از «بلندپروازی‌های بی‌مهابای زنانه» و «افراط و تفریط خانواده‌ها در میزان استقلال‌بخشی به زوج‌های جوان» بود. در این روایت‌ها، مردها غالباً با دلبستگی و صداقت وارد میدان شده بودند، اما در مقابل، با زنانی مواجه شدند که گویی از ابتدا با نقشه‌ای برای دور زدن به ساحت زندگی مشترک قدم گذاشته بودند. اما در تحلیل روایت‌های زنانه، به یک ترجیع‌بند تلخ و مکرر برمی‌خوریم: حضور سایه‌وار اما ویرانگرِ زنی دیگر. نکته گزنده اینجاست که این «دیگری» غریبه نیست؛ اغلب از میان دوستان نزدیک، آشنایان یا دایره معاشرت‌های خانوادگی سر برمی‌آورد. زنانی که فارغ از وضعیت تاهلشان، مرزهای عرفی و شرعی در رابطه با نامحرم را چنان کمرنگ کرده‌اند که با «رویِ گشاده‌ای» که نباید، نیازهای خفته یا حفره‌های عاطفی مردان را بیدار می‌کنند. در این روایت‌ها، آقایانِ «خوب» قصه به بهانه «حمایتگری» و آقایانِ «بد» به بهانه «عیاشی» جلو می‌رفتند تا جایی که زنِ خانه به ستوه آمده و از زندگی‌اش چیزی جز ویرانه نصیبش نمی‌شد. نکته تأمل‌برانگیز اینجاست که در روایت‌های مردانه -لااقل در این کتاب- ردپایی از این عاملِ ویرانگر به چشم نمی‌آید. عامل کلیدی دیگر، «تنهایی» و «فاصله» است. فاصله‌ای که شاید دلیلی موجه داشت، اما در نهایت سرمای «بوران» را به جان زندگی انداخت؛ زندگی‌ای که قرار بود با نور عشق و کنار هم بودن گرم بماند، اما در اثر سردیِ مسافت نه فیزیکی بلکه روحی، به انجماد رسید. خواندن این کتاب را توصیه می‌کنم: ۱. اول و دوم و سوم به «مجردها»؛ تا قبل از هر انتخابی، چشمانشان به روی واقعیت‌های پنهان باز شود. ۲. به پدر و مادرهایی که فرزند در شرف ازدواج دارند. ۳. و به زوج‌هایی که حداقل ۵ سال از عمر زندگی‌شان می‌گذرد و علیرغم دعواهای روزمره، سقفِ زندگی‌شان هنوز پابرجاست؛ تا قدرِ این «ثبات» را بیشتر بدانند. 📚خانبوم ✍🏼 خانم موسوی 🌐 مهرستان ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
‌ میگما طرحای آموزش پرورش امسال جوری شده اونایی که من توشون شرکت میکنم، بدرد نمیخورن (مزایای خاصی ندارن) اونایی که من توشون شرکت نمیکنم تقدیرنامه میدن هدیه میدن هزینه واریز میکنن افطاری میدن به همکارای شرکت کننده و هزاران جایزه نقدی و غیر نقدی دیگر 😐 میگم همکاراب فرهنگی می‌تونن یه زیرمیزی بدن من خودم رو از شرکت در همه طرحا بکشم کنار که مزایاشون بیشتر شه 🙄 ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
‌ صبح یک ساعت برای مدرسه خواب موندم ظهر اومدم خوابیدم تا همین الان الانم نشسته‌ام به دیوار نگاه می‌کنم و دقیقه به دقیقه‌های تا افطار را میشمرم دارم شک می‌کنم امروز ششم ماه رمضانه یا بیست‌وششم 😬 ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
‌ به هر‌کسی می‌خواست رد شود و برود پایین تذکر می‌دادم: این اذان ایرانه، ساعت عراق نیم ساعت مونده به
‌ میخواستم قسمت ۷ رو بنویسم دیدم داریم وارد خوراکی‌ها میشیم 😬 پس بمونه بعد افطار ... یه نیم ساعت دیگه فقط مونده ... فقققققط ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
‌ به هر‌کسی می‌خواست رد شود و برود پایین تذکر می‌دادم: این اذان ایرانه، ساعت عراق نیم ساعت مونده به
﷽ کاروان تأکید کرده بود غیر از یک وعده نهار برگشت در ایران، بقیه غذاها با خودمان است. یا باید در پی یافتن موکبی خیابان‌ها را گز کنیم (آن هم نهایتاً شب جمعه) یا خودمان را ببندیم به فلافل های زیر یک دینار عراقی. ما اما گزینه سومی را انتخاب کردیم. هرچه بیسکوییت و مغزیجات و تنقلات میشد، چپاندیم در کیفمان. یک‌عالمه نان و پنیر تک‌نفره هم برداشتیم که صبحانه و شام بخوریم. شام را که در ایران خوردیم دیگر هیچ چیزی وارد معده مبارک نکردیم تا بعد از مرز که چند تا آب مکعبی پشت هم خوردیم تا عطشمان بخوابد. کمی بعدتراز مرز، چراغی روشن بود. نگه‌داشتند برای نماز. بوی غذا دلمان را به ضعف انداخته‌بود. برخی از مردهای کاروان تصمیم گرفتند نمازشان را با فراغت از فکر صبحانه بخورند و اول رفتند در صف ایستادند. ما اما رفتیم دستشویی و وضو و نماز. زانوهایم بخاطر اتوبوس خشک شده بودند. دلم می‌خواست نیم ساعتی همانجا دراز بکشم ولی فکر آن بوی خوشمزه ولم نمی‌کرد. با دوستم جلو رفتیم. اول فکر کردم شله زرد است ولی وقتی کاسه را برداشتم دیدم نوعی حلیم است و چه خوش‌مزه صبحانه‌ای هم بود. رستوران‌طور نشستیم سر میز و خوردیم و حسابی کیفور شدیم. فکر کردیم به مهمان‌نوازی اهل‌بیت علیهم‌السلام و به اینکه اگر این مهمان‌نوازی همچنان ادامه داشته باشد، خوراکی‌ها را باید بعنوان سوغات به ایران برگردانیم. پ.ن: اسم غذایی که خوردیم شوربه عدس عراقی هست قسمت هفتم ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
‌ ﷽ من آدم چای‌خوری نیستم. گاهی در مهمانی‌ها به من می‌گویند یعنی حتی هوس هم نمی‌کنی؟ واقعا نشده هوس چای کنم. گاهی شاید در سرمای هوا فقط به‌خاطر گرم شدن و چیز گرمی خوردن، لیوانی خورده‌باشم. ولی چای عراقی فرق می‌کند. مزه اربعین می‌دهد. مزه‌ی در مسیر امام بودن دارد. نمی‌شود دست رد به سینه‌اش زد حتی اگر هوا حسابی گرم باشد. هوا گرم نبود. موکب‌دار چای را ریخت و من قاشق فلزی کوچک را از لیوان آب زرد‌شده، بدون اکراه، در آوردم و قاشقی شکر در چایم ریختم. به یاد چای‌های پر شکّر اربعینی، قاشقی دیگر اضافه کردم، هم زدم و قاشق را به جای اصلی‌اش برگرداندم. بغض کردم. گریه کردم. چه خوب پذیرایی در بدو ورود از ما می‌شود. چقدر جای دوستان دیگرمان، جای خانواده‌هایمان در این مهمانی خالیست. جرعه جرعه چای را خوردم و به مقصدی فکر کردم که هنوز باورم نمیشد قرار است چند ساعت دیگر به آن برسم. هنوز همه چیز شبیه یک رویای زیبا بود. قسمت هشتم ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
‌ حقیقتا قلبم درد گرفته امسال سال پر فشار کاری هست متأسفانه مسئولین آ.پ عقل ندارن برای پیشبرد اهداف خودشون، معلم و دانش‌آموز رو میخوان به‌زور پنج‌شنبه‌ها بکشونن مدرسه برای کاری که من به شخصه بصورت روتین دارم سر کلاس انجام میدم. میگن ماه رمضان موقع صاف کردن دل و بخشیدن آدماست من حقیقتا اینا رو که اینجوری دارن ما رو می‌چزونن رو نمی‌بخشم ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
‌ حقیقتا قلبم درد گرفته امسال سال پر فشار کاری هست متأسفانه مسئولین آ.پ عقل ندارن برای پیشبرد اهداف
‌ یه موقع هست همه چی گل و بلبله منِ معلم استرس هزارتا چیز دیگه رو ندارم اینجور طرحا رو، روی چشمم هم میذارم ولی، طرحی که به راحتی به راحتی میتونستن زودتر یا دیرتر انجامش بدن اومدن گذاشتن تو ماه رمضان و دم عید بعد برای چه پایه‌ای؟ برای پایه چهارم که همینجوریش امسال ۲ تا پایه اصافه‌تر داره نسبت به بقیه پایه ها (یه خوشنویسی یه کتاب هم که بعد جنگ ۱۲ روزه تصمیم گرفتن یهو بذارنش) اینا همه رو بذارید کنار همه استرس ها و اضطراب‌هایی که از هزار جهت به من معلم وارد میشه ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book