صبح توی حرم قرآنم رو باز کردم
این صفحه اومد
آیات ۷۷ تا ۸۶ سوره مبارکه طه
خدا، خودش قرار است فرعونیان را غرق کند.
و ما را نجات دهد ... انشاءالله ... که خدا حی لا یموت است ....
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
هدایت شده از روزهای مادرانه
گفتند گنبد آهنین نفوذناپذیر است، ما تلآویو را پشت سر هم زدیم
گفتند هرگز دستتان به ناوهایمان نمیرسید، زدیم
گفتند با مردم عادی کاری نداریم، بیمارستان و مدرسه و خانه را زدند و تکهتکه بچه از زیر آوار بیرون کشیدیم
گفتند رهبرتان فرار کرده و رفته طبقه ۴۴زیر زمین، رهبرمان توی خانهاش بود. همان خانهای که حتی روی نقشه هم اسمش را نوشتهاند "بیت رهبری". شب قبلش بهش گفته بودند به پناهگاه برو، گفته بود مگر مردم همه در پناهگاهند، که من بروم؟!
آه...
آنها هر بار دروغ گفتند، و تو همواره صادق بودی.
مرز بین احرار و اشرار از همیشه روشنتر است. و اگر ما در جبهه صدق و حقیم، از این همه زخم و اندوه چه باک!
#روزهای_مادرانه
#اولسنا_علی_الحق؟
#ما_همه_سرباز_توییم_خامنه_ای
#تا_روز_قیامت
صدای سیدحسین مومنی در خانه پیچیده و با هر کلمهاش زار میزنم
حکایت میرمَهْنا رو از زبان نادر ابراهیمی میخوانم
و فکر میکنم به همه آنچه از این روزها باید روایت شود، روایت شود تا بعدها، که ما نبودیم، نیایند بگویند حکایت سیدعلی خامنهای افسانهای بیش نیست
که نگویند حاج قاسم و حاجیزاده و رئیسی، فقط یک قصه بودند
آنقدر بگوییم و بنویسیم تا دهان هر یاوهگویی به اراجیف باز نشود.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
هدایت شده از شیرین و گَس مثل مادری🏴🇮🇷
🏴🇮🇷
خدایا؛
ما امروز خمینی و بهشتی و مطهری و رجایی و رییسی و حاج قاسم و نصرالله را دوباره یکجا از دست دادیم.
اما
اکنون
این ماییم و این نصرت تو
تا تحقق آرزوهای امام شهیدمان...
@mesle_maadari
ما چقدر خوشبخت بودیم که با شما معاصر شدیم
چقدر خوشبخت بودیم که در غم شما سوختیم و میسوزیم
چقدر خوشبختیم که این غمها، لحظهای سرد نمیشوند ...
چقدر خوشبختتر خواهیم بود اگر این غمها منتهی به ظهور صاحب الامر شود ...
با گریههای ما جبران نمیشوید
جبران خون شما، فقط بالا بردن پرچم یالثارات بدست صاحبالزمان است ان شاءالله بزودی ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
شاید تو چنین خواستهای که ایشان را فوج فوج کشتی کشتی به اینجا، به مهمانی مرگ بفرستی تا ما عاقبت برانگیخته شویم و بد بکشیمشان.
📚 بر جاده های آبی سرخ
✍🏼 نادر ابراهیمی
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
هدایت شده از • سیودو | فیاض •
پیروزی نزدیکه!
فقط کافیه توکّلمون رو ببریم بالا✨
دلهامون رو قرص کنیم به کار و کمکِ خدایی که اینطوری به مسلمین مژدهی پیروزی داده؛
وقتی خدا بهمون چنین مژدهای میده
باید حواسمون باشه که در مقابلِ این مژده کم نذاریم.
دعا، توسل، تضرع و توکل رو فراموش نکنیم. خدای عزیز و مهربونمون قراره یه پاداش خیلییی قشنگ بهمون بده
فقط کافیه تنها امیدمون خودش باشه و صبر به خرج بدیم.
#یهحبهنور
3⃣2⃣ | @m_fayaz96
﷽
مهمان عزیزی داشتم. برای امور درمانی، از شهرستان آمده بودند.
ضعف جسمانی، آشفتگی روحی، همه مانع خدمت درست به مهمانانم میشد. بیشتر از آنکه من غبار راه بشویم از چهرهشان، آنها سعی از گرفتن غبار غم از دلم داشتند.
شنبه صبح، گوشم به صدای در اتاقشان بود تا به محض بیداری، صبحانهشان را مهیا کنم.
بیدار که شدند پریدم. صدای پچپچشان از داخل اتاق که آمد، سریع چادر را سر کردم. قدم تند کردم سمت آشپزخانه. پایم سر پله گیر کرد و سکندری خوردم. دکمه چایساز را زدم و پارچ آب را زیر آبشیرینکن گذاشتم تا پر شود.
از فریزر دونوع نان بیرون گذاشتم. پنیر و گردو را آماده کردم و ماهیتابه را روی گاز گذاشتم.
چای را که دم گذاشتم حاج آقا و حاج خانم آمدند توی حال. تا چای دم بکشد نشستیم به صحبت کردن. از غصههایم گفتم. مرهم شدند روی غم دلم. ارتش دونفرهشان، قویتر از آنچه فکر میکردم دلم را آرام کرد. اصرارم برای صبحانه جواب نداد. نهار هم نماندند و هویجپلو را برایشان کشیدم تا در راه بخورند.
دم رفتن دخترشان خبر از حمله به تهران داد. دلم لرزید. دلم سخت لرزید. غم عالم بیدلیل هوار شد بر دلم. بدرقهشان که کردم و در را بستم، هجوم بردم سمت گوشی. پیامها را زدم از انتها بخوانم، مثل وقتهایی که رمان میخوانم و داستان که دستم میآید، میروم فصل آخر تا ببینم ته قصه چه شده است.
اول پیامهای پاسخ ایران را دیدم و خوشحال شدم. بالاتر که رفتم، قلبم مچاله شد. تلویزیون را روشن کردم. خبر ناراحت کنندهای نبود تا اینکه خبر میناب پخش شد. بیقرار شدم. گوشی به دست مدام کانالها را چک کردم ببینم عصر مدرسه باز است یا نه. تا ۱۲:۳۰ خبری نشد. لباس پوشیدم. اینترنت به راه بود ولی اسنپ و تپسی نه. خطها هم قطع بود. دلم به هم میپیچید. ۴۵ دقیقه وقت داشتم خودم را به مدرسه برسانم. نماز خواندم و زدم شبکه قم. تا کانال را عوض کنم تصمیم گرفتم پیاده تا جایی بروم و بعدش دربست بگیرم. کانال قم که بالا آمد زیرنویس تعطیلی را دیدم. در گروه معلمها اعلام کردم تا اگر کسی راه نیافتاده، به دردسر نیفتد.
مدیر و معاون، پاسخِ چگونه برگزار کردن کلاس مجازی را ندادند، حدس زدم خبر را ندیده و مدرسه باشند. حدس زدم بچهها را دارند راهی برگشت به منزل میکنند.
قلبم محکم میتپید. اول چند فیلم برای کلاس آماده کردم. ترجیح دادم تا اینترنت وصل است، برای بچهها بگذارم. به جای زنگ قرآن، برایشان صوت و متن سوره فتح را فرستادم. سیستم جایزهدهی را قبول ندارم ولی برای این سوره جایزه گذاشتم. برای خواندن هرروزهاش و روان خواندنش و حتی حفظ کردنش.
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. کمی خانه را جمعوجور کردم. به مامان زنگ زدم و حالش را پرسیدم. خیالم از بابت افطار هم راحت بود چون دعوت بودیم. خبر میخواندم و از پاسخهای کوبنده ایران ذوق میکردم و به خبر سلامت بودن همه، دلخوش.
🥀روز اول جنگ
🥀روز اولی که امام نداشتیم، ولی هنوز نمیدانستیم
🥀روز اول یتیمی که هنوز نمیداند دیگر پدر ندارد
#روایت_دفاع_مقدس
#جنگ_رمضان
۱. شنبه ۰۴/۱۲/۹
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
شما که مسلمانید و مومن، بدانید که ایمانِ شما در گروِ ایرانِ شماست، و تا ابد نیز چنین خواهد بود.
🌊 بر جاده های آبی سرخ
📍 نادر ابراهیمی
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
گوشیمو زدم شارژ
میخوام بنویسم
بنویسم
حس شاگردی رو دارم که از تکالیفش عقب افتاده
ببخشید اگه پر حرفی میکنم ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ مهمان عزیزی داشتم. برای امور درمانی، از شهرستان آمده بودند. ضعف جسمانی، آشفتگی روحی، همه مانع خدمت
از وقتی برای سحری بلند شدم، نشستم به چک کردن اخبار
خبری نبود
شبکههای تلویزیون را عوض کردم. آخرش زدم شبکه قم. دکتر رفیعی داشت صحبت میکرد.
سحری که خوردیم شروع کردم به چک کردن پیامهای گروه دوستانه، چند روزی از بچهها خواسته بودم گروه را ترک کنم تا ذهنم کمی آزاد شود. مدرسه و کاروبارهای جانبی، فشار زیادی روی ذهنم آورده بود. نه میتوانستم باهاشان درموردش صحبت کنم، نه آنها حرف قابل تسلی داشتند که بهم بزنند.
حالا که جنگ شده بود تصمیم گرفتم برگردم. بودنم در گروه و خبر از احوال بچهها الان برایم اولویت داشت نسبت به احوالات خودم.
داشتم پیامهای بالا را میخواندم که دیدم بچهها تند تند دارند پیام میدهند. فلش سمت چپ گوشی را زدم و چشمانم خیره به کلمات منقطع
رهبر
شبکه خبر
ای خدا
یا امام زمان
ماند.
شبکه قم، بیهیچ زیرنویس و پیوستی، داشت دعای سحر پخش میکرد و تصاویری از حرم نشان میداد.
دستانم میلرزید. توان اینکه کنترل را بردارم و کانال را عوض کنم را نداشتم. مزهی غذا تا ته حلقم بالا میآمد و برمیگشت تا ته معدهام را میسوزاند.
کانال را عوض کردم. نور قرمز صفحه روی صورتم سیلی زد. دهانم چند بار باز و بسته شد تا بتوانم صدایی از ته حلقم بیرون بیاورم و تارهای صوتیام بلرزند و همسرم را صدا بزنم و فقط بگویم آقا ...
آوار شد ... دنیا و مافیها روی سرم آوار شد چ آن لحظه دعا کردم کاش میشد زمان را، برگرداند چند روز، چند هفته یا چند ماه قبل و باز هم نفس کشید در کشوری که پدر دارد.
🥀روز دوم جنگ
🥀روز دومی که امام نداشتیم، و تازه فهمیدیم چه بر سرمان آمده
🥀روز دوم یتیمی که تازه فهمیده دیگر پدر ندارد
#روایت_دفاع_مقدس
#جنگ_رمضان
۲. یک شنبه ۰۴/۱۲/۱۰
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book