eitaa logo
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
934 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
147 ویدیو
6 فایل
🍃بسم الله الرحمن الرحیم🍃 🤞🏻 بانو زعفرانی هستم 😊 یه معلم مربی 👩🏻‍🏫 که از کتاب خوندن خسته نمیشه📚 💫معرفی کتاب💫 💫مشاوره کتاب💫 شاید اندکی ✍🏻 برای مشاوره کتاب و هر امری ⬇️ @Adm_zafaran
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ می‌دونید با پیام امشب یکی از بچه‌های یه الحمدلله بلند وسط مجلس روضه گفتم برکت غدیر بود و هست که بر زبان من جاری میشه و موثره برای دوستان ... الحمدلله کما هو اهله ... ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
﷽ بعدازظهر بود و خورشید با تمام توانش روی سر بچه‌ها می‌زد. بچه‌ها بعد از ساعت ورزش، با عطشی شدید دور آبسردکن کنار حیاط جمع شده بودند. صدای خنده‌ها و دعواهای ریز روی اینکه چه کسی اول آب بخورد، حیاط را پر کرده بود؛ «بکش کنار ببینم!»، «من اول بودم!» و صدای برخورد بطری‌های پلاستیکی به هم. یکی از بچه‌ها در حالی که قطرات آب از کنار لبش می‌ریخت و روی پیراهنش لکه می‌انداخت، با خوشحالی فریاد زد: «خانم! ببینید! آبش خیلی خنکه، انگار یخ زده!» همین یک جمله کافی بود تا چیزی یادم بیفتد. نگاهشان کردم؛ به چشم‌های براق و گونه‌های سرخ شده از بازی‌شان که با ولع آب می‌نوشیدند. لبخندی زدم، اما دلم گرفت. آرام گفتم: «بچه‌ها، یه لحظه گوش کنید... تا حالا فکر کردید اگه یه روز، هیچ آبی نباشه، چه حسی داره؟» یکی از آن‌ها با شیطنت و خنده‌ای کوتاه گفت: «خب می‌ریم از همسایه می‌گیریم!» دیگری پرید وسط حرفش و گفت: « اگه همسایه نداشتیم، می‌رفتیم سوپرمارکت خرید می‌کردیم!» خندیدم و آرام گفتم: «آره، حق با شماست. ولی تصور کنید یه جایی باشید که نه همسایه‌ای باشه، نه سوپرمارکتی، نه حتی یه چاهی... فقط یه آفتاب داغ باشه که هیچ سایبانی نداره. حالا تصور کنید وسط اون گرمای سوزان، یه نوزاد کوچولو باشه. نوزادی که لب‌هاش اون‌قدر خشک و چسبیده شده که دیگه حتی نمی‌تونه گریه کنه... فقط می‌تونه با چشم‌های تشنه‌اش به پدرش نگاه کنه.» کم‌کم غوغای حیاط فروکش کرد. خنده‌ها جای خودش را به غم داد. بچه‌ها دیگر به هم تنه نمی‌زدند. هر کدام به بطری آب در دستشان نگاه می‌کردند. یکی از بچه‌ها، در حالی که بطری‌اش را محکم چسبیده بود، با صدای لرزانی پرسید: «خانم... اون نوزاد واقعاً هیچ‌وقت آب نخورد؟» بغضم را قورت دادم و گفتم: «نه عزیزم... تازه، این اتفاق فقط هزار سال پیش توی کربلا نبود... همین الان، توی یه جای دیگه دنیا، توی غزه، باز هم بچه‌های کوچولویی هستن که مثل اون نوزاد، تشنه‌اند. اون‌ها نه آبسردکن دارن، نه بطری‌های خنک؛ فقط تشنه‌ی یه قطره آبن که شاید هرگز به لبشون نرسه.» سکوتی عمیق حیاط را گرفت. انگار سرمایی عجیبی به حیاط آمد، با اینکه خورشید هنوز می‌تابید. بچه‌ها دیگر به بطری‌های آبشان با همان نگاه قبلی نگاه نمی‌کردند؛ انگار هر کدام می‌خواستند از آن آب، ذره‌ای برای آن نوزادِ کربلا و آن بچه‌های دوردست در غزه بفرستند. وقتی زنگ پایان تفریح نواخته‌شد، هیچ‌کس با عجله به سمت کلاس ندوید. بچه‌ها در سکوتی سنگین به صف شدند و به کلاس برگشتند. انگار هر کدام تکه‌ای از آن عطشِ قدیمی را با خودشان می‌بردند. ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
﷽ آینه‌های کوچکی را روی میز گذاشتم و گفتم: «بیاین هر کدوم نگاه کنیم ببینیم بیشتر شبیه کی توی خانواده‌مون هستیم؟» سریع شروع کردند به برانداز کردن خودشان در آینه. کلاس پر شد از صدای خنده‌هایشان. ـ «خانم ببین! من چشمام عین بابامه!» ـ « من شبیه مامانمم، حتی مدل خنده‌م هم عین اونه!» گفتم: «حالا یه لحظه فکر کنید، اگه کسی باشه که هر کی بهش نگاه کنه، انگار داره به خودِ پیامبر نگاه می‌کنه، چه حسی داره؟» بچه‌ها با تعجب آینه‌هایشان را زمین گذاشتند و پرسیدند: «یعنی کی بود خانم؟ واقعاً اون‌قدر شبیه پیامبر بود؟» گفتم: «بله، حضرت علی‌اکبر. اون‌قدر شبیه پیامبر بود که هر کی می‌دیدش، یاد مهربونی و لبخند پیامبر می‌افتاد. فقط صورتش نه؛ راه رفتنش، مدل حرف زدنش و حتی اون نگاهِ مهربونی که داشت، دقیقاً مثل پیامبر بود. انگار یه آینه بود که تصویر پیامبر رو توی دنیا نشون می‌داد.» کمی مکث کردم. سکوتی بینمان افتاد. گفتم: «ولی می‌دونید چی شد؟ بعضی‌ها وقتی این همه زیبایی رو دیدند، به جای اینکه عاشق بشن، یه تیر زدن وسط پیشونی‌ش...» بچه‌ها ساکت شدند. دوباره به آینه‌های کوچکشان نگاه می‌کردند. یکی از آن‌ها، در حالی که انگشتش را روی آینه می‌کشید، پرسید: «یعنی امام حسین خیلی غصه کرد خانم؟» بغضم را قورت دادم و آرام گفتم: «خیلی زیاد عزیزم... چون امام حسین وقتی به علی‌اکبر نگاه می‌کرد، انگار داشت به پیامبر نگاه می‌کرد. حالا تصور کنید، وقتی علی‌اکبر شهید شد، انگار امام حسین دوباره پیامبر رو از دست داده بود...» بچه‌ها دیگر حرفی نزدند. هر کدام در سکوت به آینه‌شان نگاه می‌کردند. خیال من ولی جای دیگری رفته بود. به این فکر می‌کردم که امام حسین، بعد از رفتن علی‌اکبر ... خیالم توان ادامه دادن نداشت. ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد 😭😭😭 ┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄ @z_book