خب ... سفر ما از این نقطه تقریبا شروع شد 🤒🤧
به دکتر گفتم فقط هر چی تقویتی می تونی بده من تو راه دووم بیارم 😇
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
از خانوم اجازه گرفتیم و خداحافظی کردیم و سلامشون رو امانت گرفتیم تا برسونیم به ... 😭
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
تو راه این مسجد رو دیدیم 🕌
از بیرون خیلی خوف داشت 😰
رفتیم و با دیدن سکوی تعزیه ذوق کردیم ☺️ خوش به سعادت کسایی که تو همچین مکانی نوکری می کنن برای ارباب 🏴
پ.ن: اینحا شهرستان آرادان است😌
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
اما توفیق دیدار ایشون رو نداشتیم 😅🤪🐆
از بس چشممون رو چرخوندیم دنبالش که خسته شدیم و گفتیم یه جا استراحت کنیم 💤
فوتبال هم ببینیم ⚽
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
ادامه سفر شد برای فردا صبحش ...
یه املا زدیم تلخی باخت و خستگی راه رو بشووووره ببره 🍳
و اما توصیه من: املت و ماست رو امتحان کنید، ترکیب خفنیه 😅
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
رسیدیم و از آب چشمه حضرتی جانمون رو متبرک کردیم تا به دیدار خودشون برسیم 😭
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
بعد از ساااالها از اینا گرفتم خوردم 😅
اسمش رو یادتونه 🤔
من اینجام: @Adm_zafaran
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
و لطف و مهمان نوازی سلطان که شامل حالمون شد 😭😭😭😭
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
دوستم پیام داده بود که شاید تبرکی جور بشه، خودمم تو اپ رضوان هر روز ثبتنام کردم، اما خب نشد 😢
همیشه من خیلی گلگی می کردم و مثلا می گفتم آخ آقا بو قرمه سبزی کل حرم رو برداشته یه قاشق هم به ما بده😅
این سری دوستم هی عذرخواهی که ببخشید نشد تبرکی بیارم منم گفتم بخدا همون چای که می خوریم تبرکیه و از سرمون هم زیاده 😇
بعد زیارت وداع داشتیم با عجله می رفتیم که وسایل جمع کنیم و راه بیفتیم که دو تا فیش صبحانه گذاشتن کف دستمون ... 🤲🏻
و ما که مبهوت شدیم از لطف آقا 🥲
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book