"رافـائِل
وقتِ آب دادن به گلهای رو میز،مرتب کردن و گردگیری کردن قفسههای کتابخونه،جارو کشیدن اتاق،وقت خیالباف
...37_CNR_Ständchen_Serenade_Arr_for_Piano_and_Violin_by_Andreas_Bernitt.mp3
زمان:
حجم:
9.6M
وقتِ آب دادن به گلهای رو میز،مرتب کردن و گردگیری کردن قفسههای کتابخونه،جارو کشیدن اتاق،وقت خیالبافیِ گوشه ذهنت به جآنانت،و راه رفتن تو خیابون ولیعصر و تماشا کردن لبخندهای مردم؛شاید به کارِت بیاد،نه؟!
«در کنار بسیاری چیزهای دیگر، یک روز متوجه میشوی که تو اولین کسی نیستی که از رفتار آدمها، گیج، وحشتزده و دچار تهوع شدهای.»
با آدمایی که دوستشون دارید حرف بزنید.
وقتی ناراحتن، وقتی خوشحالن، وقتی عاشقن، وقتی دلخورن و نمیتونن ببخشن، وقتی لبخند دریافت نکردن، وقتی غصه امونشونو بریده، وقتی اعصابشون خرده، وقتی حیرون شدن،
آدمیزاد اگه حرف نزنه باید تنهایی بار درداشو به دوش بکشه؛ حرف دل آدمارو پیر میکنه. حرف بزنید بشرِ دوپا.
"رافـائِل
[ امیدوارم حوصلهٔ خوندن متنهای طولانی داشته باشید. ]
اینکه گذشتهی آدمها مهم نیست تعارفه.
بله، گذشته مهم نیست اگر بگذارن توی همون گذشته بمونه و استمرارش ندن، اما وقتی هنوز قدم به قدم داره باهات راه میاد، وقتی جوری حرف میزنی و رفتار میکنی که انگار تمام این زمان سپری شده فقط به اندازهی یک ویرگول بین تو و گذشتهت فاصله انداخته، این ینی هنوز تموم نشده، ینی هنوز دنبالهی همون ماجرایی، اصلا درست وسطشی، وسط همون قصهای که ادعا میکنی برای مدتها قبله. بعضیها معتقدن اصلا چیزی به نام حال وجود نداره، هر چی که هست آیندهست و گذشته، و حال فقط آیندهایه که همین الان میفهمی گذشته و رفته. به قول قدیمیا گذشته مهم نیست، به شرط اینکه دیگه سراغت نیاد، اما اگر هنوز گهگاهی بهت سر میزنه، لطفا دیگه تعارف نکن، راحت باش.
همه ما یه جاهایی تو اوج خواستن، نخواستیم،
تو اوج خواستن، آدما رو گذاشتیم کنار،
چون بدون ما حالشون بهتر بود، بدون ما راحت تر بودن.
زمان میبره تا بفهمیم که بعضی چیزا تو گذشته قشنگه، بعضی چیزا باید همونجا جا بمونن تا ما با یاد آوریشون لبخند بیاریم رو لبمون.
باید بعضی چیزا مختص گذشتمون باشن که هر وقت یادش افتادیم،
نفس عمیق بکشیم و بگیم یادش به خیر.
التماس نکنید که کسی که رفته رو برگردونید، بذارید جا بمونه تو گذشته و براش آرزوهای خوب کنید.
"رافـائِل
دوباره این ماجرای شیرین سر و کله زدن با جاسوئیچیها شروع شده بود.
_خاله برچسبی من بازم میخواما قول داده بودی.
_خاله برچسبی برا فاطمه بیشتر از مالِ منه یک دونه دیگه بده بهم توروخدا.
_دوسطمم( دقیقا همینجوری میگه این جاسوئیچیِ فنچ. ) مگه نگفته بودی عاشق حرف زدن منی؟ پس باید بهم بیشتر بدیااا؛ بچهها خاله زهرا بهم گفته دوسطِشم عاشق منه بیشتر از شماها.
_نخیرشم من بزرگتر از توام مامان همیشه میگه قد نخود بودی خاله زهرا بغلت میکرد و باهات بازی میکرد.
_وای وای میگم که خاله ی چی بگم؟ ی دونه برچسبم افتاده گمشده یکی دیگه بده بهم بجاش بوست میکنم.
_باز تو با برچسبهای معروفت اومدی؟
تواینهمه شیرین زبونیهای این قند و نبات و عسلهای محفل، و خندههای عمیق و چین افتادنِ گوشه چشمم؛ یاد حرف ی جاسوئیچی دیگه افتادم:
خانم برچسبی اربعین که نجف بودم یکی داشت راه میرفت خیلی شبیهت بود. الان میگم شبیهت بود اونموقع مطمئن بودم خودتی داد زدم خانم برچسبی منم هادی جونی؛ دیدم برنگشت دست مامان و گرفتم و رفتیم دیدیم تو نبودی. ناراحت شدم ولی همون لحظه گفتم امام حسین میخوام برا خانم برچسبی دعا کنم همیشه بهم برچسب میده خوشحال میشم. خودت زودی بیارتش تو حرمت و حالش خوب باشه.:))
وقتی اینارو میگفت اشک مهمونِ خونه چشمام شده بود.
که چقدر حواست بهم هست. که تو ذهن ی بچهٔ چهارساله بمونم و اینقدر قشنگ و مخلصانه دعام کنه.
برا همینه عاشقوشونم. خالصن، بدون ذرهای آلودگی تو وجودشون، قشنگن، دنیاشون زیباترینه، باهاشون که باشی حالت خوبه.
چجوری برخی مردم از بچهها فراریاند؟
فکر کنم دعای قشنگ هادی جونی برای سالهای زیاد عمرم کافی و خالص بود. نه؟
کتاب بخونید؛ هرچقدر میتونید کتاب بخونید؛
کتاب شمارو از آدمِ معمولی بودن نجات میده.