از یک جایی به بعد باید بفهمی که "پذیرش" مهمترین چیزه. پذیرش غمها، پذیرش از دست دادنها، پذیرش تنهایی، پذیرش واقعیتهایی که نمیشه، پذیرش وقایع تلخ، پذیرش بازخورد ناپسند، پذیرش تغییرها و تغییرها و تغییرها.
و در نهایت، پذیرش همون چیزی که هستی.
لو أقدر أعطيك شيء واحد بالحياة
بعطيك القدرة إنك تشوف نفسك بعيوني
وقتها تعرف إنك مو عادي.
اگر میتوانستم در زندگی یک چیز به تو بدهم؛ این قدرت را به تو میدادم که خودت را از چشمان من ببینی.
آنوقت میفهمیدی که معمولی نیستی.:)
تزریقِ "آخیش" و آرامش و لبخند از...؟
آره دیگه همون انقلاب اصیل و زیبای تهران:)
نفسهای عمیق غروب دهمین روز از آبانماه صفرسه.
"رافـائِل
تلفیقی از آدمهای جدید، کشفیات جدید، برخوردهای جدید، مغازههای جدید، لبخندای جدید، کتابهای جدید، دستفروشهای زیبای جدید، و گفتگوهای جدید.
[پ.ن: حیف ادب و فرهنگ دست و پامو بسته وگرنه اون استیکرِ " خصوصیه نمیتونی ببینی." دقیقا چیزیه که باید تو ببینی من ببینم همه و همهٔ آدمها ببینن.
جدی کاش میشد ورش دارم تا همه ببینن و پخشش کنن.]