امشب میخوام ی سری چیزا رو براتون بگم.
و خب توقعی ندارم اینجارو خیلی دقیق و خوشگل و مرتب دنبال کنید و بخونید؛
اما حرفای الان و چرا، دوست دارم بخونید.
"رافـائِل
امشب میخوام ی سری چیزا رو براتون بگم. و خب توقعی ندارم اینجارو خیلی دقیق و خوشگل و مرتب دنبال کنید
امروز سر زنگ ریاضی که بودیم دبیر یکهو همه رو غافلگیر خودش و حرفاش کرد، بحث سر فرصتها بود. فرصتهایی که بایست قدر بدونیم و به بهترین شکل ممکن ازش استفاده کنیم؛ یا به قولی زندگی کنیم.
جدای اینکه از زندگی سخت و پیچیدهای که تو دوران تحصیل دانشگاه داشت و یک ثانیهشو هدر نداده و ناامید نشده برامون گفت؛ میدونی چی گفت؟
برگشت گفت اصلا حرف من و تجزیه نکنید وه درسته یا نه.
به بچههای خودم که میخوام بگم ثانیه به ثانیه از زندگیتون رو تلاش کنید و از دست ندید و زندگی کنید.
"رافـائِل
امروز سر زنگ ریاضی که بودیم دبیر یکهو همه رو غافلگیر خودش و حرفاش کرد، بحث سر فرصتها بود. فرصتهایی
بهشون میگم از نظر من اون آتیش جهنمی که یقه تو و کاراتو میگیره دردناک و سوزناک و عذاب آور نیست.
اون چیزی خیلی تورو میسوزونه و میسوزونه و میسوزونه که خدا فیلم زندگی تو نشون میده و میگه ببین بنده من این و برات چیده بودم از اول خلقتت؛ قرار بوده دکتر بشی مهندس بشی معلم بشی فلان و بیصار بشی اما دست دست کردی و تلاش نکردی براش و از دستش دادی و شدی ی چیز دیگه.
"رافـائِل
بهشون میگم از نظر من اون آتیش جهنمی که یقه تو و کاراتو میگیره دردناک و سوزناک و عذاب آور نیست. اون
د آخه مسلمون چقدر ی حرف میتونه دردناک و درست باشه؟
تا قبلش همه چی خوب بود.
تا اینو گفت.
ببین ببین ببین اشکهایی بود که دیگه کنترلشون دست من نبود. واقعا نبودها.
حالا هی سرتو بکن تو کیف و الکی بگو ی چی رفته تو چشمت و .... نمیشه نمیشهه.
درد داشت. درست بود درست بود.
فکر کنم خودش فهمید حرفش باهامون چیکار کرد که بیشتر کلاس و برا دلجویی اینکه بابا تازه ۱۸ سالته و درست میکنی و گذروند.
ولی من نتونستم. یاد حرف چند شب پیش به ناحله افتادم که گفتم بغض فرو خوردهام چگونه نگریم؟ و ناحله گفته بود گریه کن و گریه کن براش تا خالی بشی.
و آره دیگه تصمیم بر این شد شاید دوساعت پنج ساعت یک روز برای سنگینی این حرف گریه کنم.
دیدی ی سری حرفا چقدر سنگینن؟ دوشم و سنگین کرد این حرف.
"رافـائِل
د آخه مسلمون چقدر ی حرف میتونه دردناک و درست باشه؟ تا قبلش همه چی خوب بود. تا اینو گفت. ببین ببین
حالا چرا گفتم؟ گفتم که اگه توهم منقلب شدی بشین برا وقتهایی که میتونستی بهتر ترین ورژن خودت باشی و از دست دادی و ولش کردی گریه کن. برای سنگین بودن این حرف گریه کن برای زمانی که حالت باید خوب تر میبود و نکردی گریه کن.
ولی بیا از فردا باهم تک تک ثانیههارو قدر بدونیم و تلاش کنیم خب؟
برای بهترین ورژن تو بودن تلاش کنیم. بیا بهم قول انگشتی بده خیالم راحت بشه که تغییر میکنی و زندگی ول معطلی نمیکنی؟ قول بده بهم باشه؟
که ماهیای که داشته غرق میشده رو از آب گرفتی و جون تازه دادی بهش. خب؟
تو پرانتز بگم که این مثالهاش شغلی فقط نیست؛ همه چیز از اول خلقت شامل میشه الی نفس آخر.
نتیجه چی میشه؟ که آی آدمیزاد خودت و دوست داشته باش و به خودت اول از همه اهمیت بده نه به آقای فلانی نه به دوست اوشون نه به این و آن. اول خودت.
و جناب کشمیری نقل و نبات گفته که:
عـشـق بر یک فرش بنشاند گدا و شاه را
سیل، یکسان میکند پست و بلند راه را. =)))
بارون امروز اینجوری بود که؛
خدایا بیا از نزدیک ماچت کنم که اینقدر خوشگل همه چی و ردیف کردی کنار هم.
د آخه نمیدونی چقدر خوشگل و بوسیدنی و "حثجخصهطر" بود.
"رافـائِل
وقتِ آب دادن به گلهای رو میز،مرتب کردن و گردگیری کردن قفسههای کتابخونه،جارو کشیدن اتاق،وقت خیالباف
...4_5997081840635090610.mp3
زمان:
حجم:
2.8M
وقتِ آب دادن به گلهای رو میز،مرتب کردن و گردگیری کردن قفسههای کتابخونه،جارو کشیدن اتاق،وقت خیالبافیِ گوشه ذهنت به جآنانت،و راه رفتن تو خیابون ولیعصر و تماشا کردن لبخندهای مردم؛شاید به کارِت بیاد،نه؟!