من رفته او رفته، ما بی ما شده بود.
زیبایی تنها شده بود هر رودی دریا هربودی بود شده بود.
_سهرابسپهری_
"رافـائِل
_
_کتاب ها وارد گوشت و خونم شده بودند. طنز ماجرا این بود که از بس در کتابخانه میلولیدم آن ها فکر میکردند این منم که آدم نیستم.
دیو یک بار ازم پرسید از کجا میدونی کدوم شون رو برداری؟کی بهت میگه؟
براش توضیح دادم که یک رشته وجود دارد." اگر داستایفسکی بخونی میبینی تو کتابش به پوشکین اشاره کرد، بعد میری پوشکین میخونی میبینی به دانته اشاره کرده،بعد میره دانته میخونی و..."
[میشه گفت تمام کتاب ها راجع به کتاب های دیگن.]
_جزءازکل_
"رافـائِل
_
من تنها هستم ناتانائیل! نمیتوانم درک نکردن دیگران را درک کنم. گویی از جهان دیگری آمدهاند. دور میشوم. خیلی دور:(((
-آندره ژید-
"رافـائِل
_
_آه خدایا، چه خوب میشد تو روی زمین نبودی و کاملاً در درونِ من جا داشتی، یا بهتر اینکه من روی زمین نبودم و کاملاً در درونِ تو جا داشتم. احساس میکنم یکی از ما زیادی است، جدا کردن ما به صورت دو نفر غیرقابل تحمل است.
-فرانتس کافکا در نامه به فلیسه-
ممکن از ناممکن میپرسد:
خانه ات کجاست؟
پاسخ میآید: در رویای یک ناتوان.)
_ماه نو و مرغان آواره،رابیندرات تاگور_
"رافـائِل
_
با اینکه فکر میکردم به او نزدیکم،
نتوانستم بفهمم چه در درونش میگذرد.
حتی نزدیکترین آدمها نیز حرفهای ناگفتهی زیادی دارند شاید کلمات برای پوشاندن به وجود میآیند.
چیزی را میگویی تا چیزی را نگویی.(
"رافـائِل
_
پاییز که میشود ؛
حواستان به آدمهای زندگیتان باشد .
کمی بهانهگیر میشوند ،
حساس میشوند ،
توجه میخواهند
دوست داشته شدن میخواهند
دست خودشان هم نیست
این خاصیت پاییز است ،
آدمها را از همیشه عاشقتر میکند .
مگر میشود پاییز باشد و دلت هوای قربانصدقههای از ته دلِ کسی را نکند ؟
مگر میشود پاییز باشد و دلت هوس نکند عاشق باشی ؟
که عاشقت باشند ؟!
باد باشد ، باران باشد ... و یک خیابان پر از برگهای خشک و نارنجی قِرچ قِرچ صدای برگ هایش
تو باشی و تو ،
تو باشی و او
فرقی ندارد
قدم زدن در بساط دلبرانهی پاییز، همه جوره میچسبد ...