ــــــــــــــــــــ
میخواستم تا آخر مراسم امروز بمانم. نتوانستم. عضلات پاهام درد میکرد. کل لباسهایم از مهپاشها خیس شده بود و لرز داشتم. دیشب یک ساعت خوابیدم و از سروصداهای زائران بیدار شدم. بعد از نماز مصلی، رفتم دنبال بچهها و برگشتم خانه. دوساعت خوابیدم. بیدار که شدم، یادم آمد بابایم را دارند از تهران میبرند. میتوانستم بروم و دو ساعت دیگر ببینَمَش. مثل عزادارها فقط چادری انداختم روی سر و راه افتادم سمت مصلی.
#وداع
@zaatar
ــــــــــــــ
آخرینباری که آمدم دیدنت، کارتم برای جایگاه ویژه بود. خودم هم نمیدانستم. خادمها گفتند میتوانی بروی جلو. امروز هم در ساعتهای آخر، دیدار ویژهای برایم جور کردی. در کمال ناباوری استاد تماس گرفت و همراهش شدم تا رسیدم به همین نزدیکیها. نزدیکترین مکانی که میشد بیایم و ببینمت. کمترین فاصله برای خداحافظیِ آخر.
#وداع
@zaatar
«یک دلِ سیر»
از هوش مصنوعی میپرسم یک دل سیر گریه کردن دقیقا یعنی چقدر و چطور گریه کردن؟
هوش مصنوعی میگوید این حالت برای افراد مختلف، متفاوت است اما معمولا چند نشانه دارد. مثلا اشک بدون اراده جاری میشود یا اینکه بعد از گریه، معمولا حسِ سبکی و آرامشِ نسبی، سراغ آدم میآید.
بعد برایم توضیح میدهد که اگر میخواهی بفهمی دلت از گریه سیر شده یا نه، معمولاً وقتی اشکها خودبهخود قطع میشوند، شدت احساسات فروکش میکند و دیگر نیاز فوری به ادامه گریه احساس نمیکنی، میتوان گفت به آن حالت نزدیک شدهای.
نکاتش را که میخوانم، برایش مینویسم: «من چند ماه است دارم گریه میکنم. آنقدر که گاهی فکر میکنم نفسم دارد میرود و جانی برایم نمانده ولی به این حالت نزدیک نمیشوم. یعنی اشکهایم قطع نمیشود. احساساتم فروکش نمیکند. فکر میکنم هر لحظه نیاز دارم به گریهٔ دوباره. من چهار ماه است دنبالِ یک دلِ سیر گریه کردنم. دنبال حسِ سبکی و آرامش نسبی. چیزی که این روزها ازش دورم. برایش مینویسم من این روزها غمی دارم که هرچه اشک میریزم، آرام نمیشوم.
#وداع
@zaatar
«گریههای وقت و بیوقت»
نمیدانم روز چندم جنگ است. چند روزی میشود که زدوخوردها شدت گرفته. دل توی دلم نبود که آقا از عراق برگردد. دیروز از وقتی چشم باز کردم نشستم پای فیلمها و عکسهایی که از نجف و کربلا منتشر میشد. میخواستم هیچ صحنهای را از دست ندهم. دستم به هیچ کاری نمیرفت. سر ظهر یادم آمد صبحانه ندادهام به بچهها. از دلضعفههایشان فهمیدم. نمیدانم ناهار برایشان پختم یا نه. همین دیروز بود ولی یادم نیست. بچهها عادت کردهاند به گریههای وقت و بیوقتم. فقط زل میزنند بهم. گاهی سؤالی میپرسند از تشییع. دوست دارم این روزها از یادشان نرود. میخواهم بزرگ که شدند، خاطرهای در ذهنشان بماند. یادشان باشد چندسالی در زمانهٔ مردی زندگی کردند که بهترینِ ما بود اما بعضیها با شهادتش هلهله سر دادند.
بعدازظهر دیدم اینطور نمیشود. ساکی بستم و آمدم خانهٔ بابا. از بابا پرسیدم امام که فوت کرد، اوضاع مثل حالا بود؟ بابا گفت آنموقع نگرانی، زیاد داشتیم. با اینکه آماده بودیم برای رفتنِ امام ولی اوضاع سنگین بود. مدام از بابا میپرسیدم بدتر از حالا؟ بابا میگفت آقا بعد از ۴۷ سال که شرایط جمهوری اسلامی تثبیت شده رفت ولی امام که رفت اینطور نبود. شرایط نه جنگ نه صلحی داشتیم. اوضاع اقتصادی از الان خیلی بدتر بود. الان جمهوری اسلامی ریشهدار است. آقا پانصد مجتهد توی این سالها تربیت کرده. معلوم است چی ساخته. آنموقع نگرانیهای ما خیلی بیشتر بود. وقتی آقا آمد جای امام، میگفتیم آقا یعنی چه کاره میشود؟ بعد آقا میگفت من اگر بگویند رفتگر جمهوری اسلامی هم بشو، میروم. هرچه امام بگوید. بابا میگفت جمهوری اسلامی با این شهادت خیلی قویتر شد.
غروب، خواهرها هم آمدند. انگار همه ناخواسته، دور هم جمع شدیم برای سوگی که داشتیم. امید داشتم کمی آرام بگیرم. آرام نشدم. اینبار باهم نشستیم پای تلویزیون تا هیچ صحنهای را از تشییعِ مشهد از دست ندهیم. باهم نشستیم و اینبار باهم شانههامان تکان میخورد از غمی که نمیخواستیم باورش کنیم. حالم دست خودم نبود. دلم شور میزد. انگار که تازه همین امروز آقا را از دست داده باشیم. انگار که هرلحظه داریم آقا را از دست میدهیم. نمیدانم چطور این روزها را تاب میآوریم. ما آقایی را از دست دادیم که از همهٔ عالم بیشتر دوستش داشتیم. آقایی که همهمان فکر میکنیم هیچکس، اندازهٔ ما دوستش نداشت.
#وداع
@zaatar
هدایت شده از کارام جانم میرود
ا﷽
6️⃣8️⃣ «اشکهایم کلمه شد»
ورودی صحن اصلی مصلی، چند نفر ایستاده بودند پشت میز. کاغذهایی را میدادند دست مردم و میخواستند عهدی ببندند با امام شهیدشان. همه دورتادورِ میز، کمر خم کرده بودند و مشغول نوشتن شدند. من هم بیهوا کاغذی گرفتم و رفتم توی فکر برای پیداکردن یک قرارِ عملی.
دو سه سال بعد از ورودم به دنیای نوشتن، تردید سراغم آمد. شک کرده بودم به مسیر. فکر میکردم نکند بیراهه بروم. به جایی رسیدم که با استاد نویسندگیام نشستم به صحبت. از سرگردانیام گفتم و راهکار خواستم. گفتند ادبیات، تمدنساز است و ارجاعم دادند به کتاب دغدغههای فرهنگی حضرت آقا. کتاب را پیوسته خواندم و نگاهِ آقا به ادبیات را بهتر فهمیدم. همان روزها، رهبری دیداری داشتند با پرستارها و از جنگ روایتها گفتند: «شما روایت کنید حقایق جامعهٔ خودتان و کشور خودتان و انقلابتان را. شما اگر روایت نکنید، دشمن روایت میکند.»
آن جملهها در ذهنم ماند تا سالها بعد که جنگ رمضان شروع شد. طول کشید تا خودم را پیدا کنم. چند روزی فقط مینشستم یکجا. عکسهای آقا را نگاه میکردم و میزدم روی پا. طولی نکشید که شروع کردم به نوشتن. اشکهایم شدند کلمه. کارم شد روایتکردن روزهایی که ایستادیم در خط مقدم جنگ و خیابانها شدند سنگرِ هر شبمان.
حالا که دنبال نوشتن عهدی بودم با امام شهید، میدیدم آن چند جمله فقط یک توصیه نبود؛ درسی بود که معلمی برای شاگردش گفت. قرارِ من، از همان روز شروع شده بود؛ فقط حالا باید روی کاغذ میآمد. برگهٔ توی دستم را برگرداندم. خودکار بغلدستیام را گرفتم و نوشتم: «تا زندهام شاگردت میمانم؛ همان شاگردی که درسش را با نوشتن پس میدهد.»
✍#زهرا_عطارزاده #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
«به لطف نوروبیونها»
این روزها خودم بیشتر از هرچیزی نیاز دارم به نوشتن. امان از بیوقتی. بعد از مراسم وداع و تشییع مریض شدم و زمان برد تا جانِ نداشتهام برگردد و بنشینم پای کارهام. از اول هفته هرچقدر میدوم، نمیرسم به کارهای عقبمانده. روی دور تند بودم. بدنم ضعیف شده و خوابآلودگیِ داروها، گرفتارم کرده. سرفه امانم را بریده. هرچه شربت و دارو میخورم بیفایده است. به زور نوروبیونها، نشستهام پای کارها.
درگیریها دو سه شب است بالا گرفته. جنگ نظامی در حوالی تنگه هرمز، بندرعباس، سیریک و چند نقطهٔ دیگر، بیشتر شده. پریشب چندینبار دزفول را هم زدهاند. ترامپ تهدیدهاش را شروع کرده. دیشب تهدید کرده بود که تأسیسات هستهای ایران را میزند. مانده بودیم بچهها را بفرستیم مدرسه یا نه. کاری به این روزها و شرایط فعلی ندارم. فقط همین که میدانم سال تحصیلی جدید هم دست کمی از سال گذشته ندارد، برایم رنجِ مدام است. هر مادری دوست دارد بچهاش در آرامش و امنیتِ کامل برود مدرسه.
دیروز عصر، بچهها را بردم کلاس قرآن. هیئت هفتگیِ کوچکی راه انداختهایم با چندتا از همکلاسیهای حسین. یکی از مادرها به فکر افتاد و خانهاش را در اختیار گذاشت برای هیئتمان. هنوز نوپاست و مانده تا سروشکل بگیرد. همیشه آرزو میکنم برویم توی خانهای که حسینیه داشته باشد یا لااقل بزرگتر باشد و بتوانم مدام، مراسم بگیرم برای اهل بیت. بچهها توی این سنوسال تحرکشان خیلی بالاست و فضای کوچک، کفاف ده تا بچه با این جنبوجوش را نمیدهد.
یکی دو ساعتِ دیگر، مصلی برنامهای ترتیب داده برای آقای شهیدمان. باید بروم. هیچ برنامهای را نمیتوانم از دست بدهم. نمیتوانم کم بگذارم برای آقا. برای برنامهای که رهبرمان ترتیب داده. کِی بشود از پشت قاب تلویزیون ببینیمش. کِی بشود حسینیه برپا شود و باز برویم و روایتگرِ دیدارها باشیم. ما این روزهای سخت را به امید روزهایی که روشنند، سر میکنیم.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدوسیوهشتم
@zaatar
هدایت شده از کارام جانم میرود
ا﷽
3️⃣3️⃣1️⃣ جای خالیِ صدایش
دوندگیهای این چند روز در مصلی، من را از پا انداخت. صورتم گرگرفته و داغ بود. درد توی بدنم میپیچید. قرصها خوابآلودم کرده. صبح، هرچه ویتامین و تقویتی داشتیم خوردم تا بتوانم خودم را برسانم به تشییع. میدانستم با بچهها نمیتوانم جلو بروم. خودم را آماده کردم برای همقدم شدن با مردم در کوچهپسکوچههای شهر. برای ماندن در کوچهای بنبست. برای نشستن در خیابانی فرعی. فکر میکردم دیگر توان ندارم آقایم را در آن تابوت ببینم. دو روز در مصلی دیدم، بس بود. نمیتوانستم رفتنش را تاب بیاورم.
همه داشتند سرودست میشکستند برای دیدنِ آن تابوت. برای دورزدن میدانها و رسیدن به ماشینِ حملِ پیکر. برای آخرین وداع. من، دیدارِ آخرم را خیلی وقت پیش رفته بودم؛ دوازده روز قبل از شهادت آقا. وقتی جلسهٔ عمومی داشتند با مردم آذربایجان. دعوت بودم بهعنوان راوی. آقا همان ابتدای صحبتشان هم گفتند: «دیدارِ امسالِ ما و این دیدارِ امروز، یک دیدار استثنائیست»
لابد میدانستند که این، آخرین دیدارشان است با مردم. از کودتای هجده و نوزدهِ دیماه گفتند که زیر پای ملت ایران له شد و به خاک نشست. در همان دیدار بود که گفتند: «قویترین ارتش دنیا گاهی ممکن است آنچنان سیلی بخورد که نتواند از جا بلند شود.» گفتند: «خطرناکتر از ناو، آن سلاحیست که میتواند این ناو را به قعر دریا فروببرد.»
آن روز مردم آذربایجان، از شوق حرفهای مقتدرانه آقا، نمیدانستند دست بزنند یا تکبیر بگویند. آن روز در حسینیه، صدای محکمِ آقا در سینهٔ دیوارها میلرزید؛ امروز اما همه چیز در صدایِ هقهقِ جمعیت غرق شده بود و من، میان اینهمه هیاهو، فقط جایِ خالیِ صدایِ او را حس میکردم که دیگر هیچ کجا نمیپیچید.
حالا باید میرفتم تشییع برای دیدن آن تابوت؟ باید میرفتم دنبال ماشینی که میخواست آقا را برای همیشه از تهران ببرد؟ باید دستی تکان میدادم و برای همیشه خداحافظی میکردم؟
میترسیدم از روبهروشدن دوباره با آن پیکر. خودم را پنهان کردم میان جمعیت. بچهها را بهانه کردم و گفتم همین که توی مسیر باشیم کافیست. از حاشیهٔ خیابانها رفتم سمت میدان آزادی. نزدیکیهای میدان، موکبی شربت زعفران و بهارنارنج میداد. صدای میثم مطیعی توی بلندگوها میپیچید: «زمینگیر و بیتاب و شرمندهام که در روز تشییعِ تو زندهام»
همانجا ایستادم. نمیتوانستم جلوتر از این، بروم. دیگر نمیخواستم مواجه شوم با داغی که پیش رویم بود. داروها اثر کرده و دمای بدنم پایین آمده بود. کاش قرصی هم بود برای آرامکردن غمی که در دلم پیچوتاب میخورد. کاش این بیتابی هم با مسکنِِ سادهای از کار میافتاد.
✍ #زهرا_عطارزاده #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
.
امشب ساعت ۱۱، مهمان برنامه "زمانه" شبکه دو خواهم بود و جایی در میان برنامه، از روایتهایم که در کانال "کارام جانم میرود" منتشر شده است، خواهم خواند.
@zaatar