«به لطف نوروبیونها»
این روزها خودم بیشتر از هرچیزی نیاز دارم به نوشتن. امان از بیوقتی. بعد از مراسم وداع و تشییع مریض شدم و زمان برد تا جانِ نداشتهام برگردد و بنشینم پای کارهام. از اول هفته هرچقدر میدوم، نمیرسم به کارهای عقبمانده. روی دور تند بودم. بدنم ضعیف شده و خوابآلودگیِ داروها، گرفتارم کرده. سرفه امانم را بریده. هرچه شربت و دارو میخورم بیفایده است. به زور نوروبیونها، نشستهام پای کارها.
درگیریها دو سه شب است بالا گرفته. جنگ نظامی در حوالی تنگه هرمز، بندرعباس، سیریک و چند نقطهٔ دیگر، بیشتر شده. پریشب چندینبار دزفول را هم زدهاند. ترامپ تهدیدهاش را شروع کرده. دیشب تهدید کرده بود که تأسیسات هستهای ایران را میزند. مانده بودیم بچهها را بفرستیم مدرسه یا نه. کاری به این روزها و شرایط فعلی ندارم. فقط همین که میدانم سال تحصیلی جدید هم دست کمی از سال گذشته ندارد، برایم رنجِ مدام است. هر مادری دوست دارد بچهاش در آرامش و امنیتِ کامل برود مدرسه.
دیروز عصر، بچهها را بردم کلاس قرآن. هیئت هفتگیِ کوچکی راه انداختهایم با چندتا از همکلاسیهای حسین. یکی از مادرها به فکر افتاد و خانهاش را در اختیار گذاشت برای هیئتمان. هنوز نوپاست و مانده تا سروشکل بگیرد. همیشه آرزو میکنم برویم توی خانهای که حسینیه داشته باشد یا لااقل بزرگتر باشد و بتوانم مدام، مراسم بگیرم برای اهل بیت. بچهها توی این سنوسال تحرکشان خیلی بالاست و فضای کوچک، کفاف ده تا بچه با این جنبوجوش را نمیدهد.
یکی دو ساعتِ دیگر، مصلی برنامهای ترتیب داده برای آقای شهیدمان. باید بروم. هیچ برنامهای را نمیتوانم از دست بدهم. نمیتوانم کم بگذارم برای آقا. برای برنامهای که رهبرمان ترتیب داده. کِی بشود از پشت قاب تلویزیون ببینیمش. کِی بشود حسینیه برپا شود و باز برویم و روایتگرِ دیدارها باشیم. ما این روزهای سخت را به امید روزهایی که روشنند، سر میکنیم.
#روزنگار_جنگ
#روز_صدوسیوهشتم
@zaatar
هدایت شده از کارام جانم میرود
ا﷽
3️⃣3️⃣1️⃣ جای خالیِ صدایش
دوندگیهای این چند روز در مصلی، من را از پا انداخت. صورتم گرگرفته و داغ بود. درد توی بدنم میپیچید. قرصها خوابآلودم کرده. صبح، هرچه ویتامین و تقویتی داشتیم خوردم تا بتوانم خودم را برسانم به تشییع. میدانستم با بچهها نمیتوانم جلو بروم. خودم را آماده کردم برای همقدم شدن با مردم در کوچهپسکوچههای شهر. برای ماندن در کوچهای بنبست. برای نشستن در خیابانی فرعی. فکر میکردم دیگر توان ندارم آقایم را در آن تابوت ببینم. دو روز در مصلی دیدم، بس بود. نمیتوانستم رفتنش را تاب بیاورم.
همه داشتند سرودست میشکستند برای دیدنِ آن تابوت. برای دورزدن میدانها و رسیدن به ماشینِ حملِ پیکر. برای آخرین وداع. من، دیدارِ آخرم را خیلی وقت پیش رفته بودم؛ دوازده روز قبل از شهادت آقا. وقتی جلسهٔ عمومی داشتند با مردم آذربایجان. دعوت بودم بهعنوان راوی. آقا همان ابتدای صحبتشان هم گفتند: «دیدارِ امسالِ ما و این دیدارِ امروز، یک دیدار استثنائیست»
لابد میدانستند که این، آخرین دیدارشان است با مردم. از کودتای هجده و نوزدهِ دیماه گفتند که زیر پای ملت ایران له شد و به خاک نشست. در همان دیدار بود که گفتند: «قویترین ارتش دنیا گاهی ممکن است آنچنان سیلی بخورد که نتواند از جا بلند شود.» گفتند: «خطرناکتر از ناو، آن سلاحیست که میتواند این ناو را به قعر دریا فروببرد.»
آن روز مردم آذربایجان، از شوق حرفهای مقتدرانه آقا، نمیدانستند دست بزنند یا تکبیر بگویند. آن روز در حسینیه، صدای محکمِ آقا در سینهٔ دیوارها میلرزید؛ امروز اما همه چیز در صدایِ هقهقِ جمعیت غرق شده بود و من، میان اینهمه هیاهو، فقط جایِ خالیِ صدایِ او را حس میکردم که دیگر هیچ کجا نمیپیچید.
حالا باید میرفتم تشییع برای دیدن آن تابوت؟ باید میرفتم دنبال ماشینی که میخواست آقا را برای همیشه از تهران ببرد؟ باید دستی تکان میدادم و برای همیشه خداحافظی میکردم؟
میترسیدم از روبهروشدن دوباره با آن پیکر. خودم را پنهان کردم میان جمعیت. بچهها را بهانه کردم و گفتم همین که توی مسیر باشیم کافیست. از حاشیهٔ خیابانها رفتم سمت میدان آزادی. نزدیکیهای میدان، موکبی شربت زعفران و بهارنارنج میداد. صدای میثم مطیعی توی بلندگوها میپیچید: «زمینگیر و بیتاب و شرمندهام که در روز تشییعِ تو زندهام»
همانجا ایستادم. نمیتوانستم جلوتر از این، بروم. دیگر نمیخواستم مواجه شوم با داغی که پیش رویم بود. داروها اثر کرده و دمای بدنم پایین آمده بود. کاش قرصی هم بود برای آرامکردن غمی که در دلم پیچوتاب میخورد. کاش این بیتابی هم با مسکنِِ سادهای از کار میافتاد.
✍ #زهرا_عطارزاده #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
.
امشب ساعت ۱۱، مهمان برنامه "زمانه" شبکه دو خواهم بود و جایی در میان برنامه، از روایتهایم که در کانال "کارام جانم میرود" منتشر شده است، خواهم خواند.
@zaatar
هدایت شده از کارام جانم میرود
ا﷽
5⃣3⃣1⃣ یکی از ما
روبهروی در اصلی مصلی، زنی رو گرفته، مشغولِ صحبت بود با دختری که موهای مشکی و بلندش را بیهیچ تکلفی، بسته بود پشتِ سر. رفتم جلو. زن داشت به دختر میگفت چیزی بینداز روی سرت. دختر چفیهای پیچیده بود دور گردنش. سرش را خم کرد و گفت: «حرف شما رو میفهمم. ولی میخوام همه بدونن فقط چادریا طرفدار نظام نیستن.»
کنجکاو شدم. با رفقا نزدیکتر شدیم به زن. برنتابید. گفت: «چرا تا دوکلوم میخوایم حرف بزنیم میگید بسه؟»
حلقه زدیم دور دختر. لباسش ساده بود. آنقدر ساده که چیزی جز خودش، به چشم نیاید. پلاکاردی گرفته بود توی دست. رویش نوشته بود: «پدر کُشته را کِی بُوَد آشتی؟»
بیمقدمه اسمش را پرسیدیم. گفت نیلوفر. ابایی نداشت از حرف زدن. گفت: «من خودم مخالف این نظام بودم. قدمبهقدمِ ماجرا رو خودم اومدم. اولش میرفتم تجمع برا مهسا امینی. ولی یه جایی شک کردم.»
کنجکاو شدم بدانم چرا و کجا. سری تکان دادم و زل زدم به ابروهایی که زیرشان یکیدرمیان، نوک زده بود. گفت: «سرعتی که مردم پیش میرفتن، برام سؤالبرانگیز بود. فکر میکردم ما الان انقدر خوشحالی میکنیم و فکر میکنیم داریم انقلاب میکنیم، مگه سال ۵۷ آدما این حسو نداشتن؟ چهل سال بعد نمیگن اشتباه کردیم؟ از کجا معلوم ما الان اشتباه فکر نمیکنیم؟»
پیرمرد و پیرزنی شانهبهشانهٔ هم از کنارمان رد میشدند. پیرزن ایستاد. صورتش گل انداخته بود از هُرم گرما. رو به دختر گفت: «فدات شم من خودم شنیدم آقا گفتن همهٔ شما بچههای منید. با هر پوششی که باشید.»
پیرمرد، عمامهٔ سفیدی به سر داشت. او هم رو کرد به دختر و گفت: «آفرین که قلبت با آقاست.»
دختر فقط لبخند میزد. پیرمرد، انگار رویش باز شده باشد، بطری آب معدنیاش را به دختر داد. دستی به ریشاش کشید و گفت: «قربون دستت. اون چفیهات رو هم بنداز رو سرت.»
همه باهم زدیم زیر خنده. دختر هم، یکی از «ما» بود.
زنِ دیگری از کنارمان رد شد و رو به دختر گفت: «ممنون که بدون حجابم از جمهوری اسلامی حمایت میکنی.»
دختر در جواب، گاهی لبخند کوتاهی میزد و دوباره نگاهش را میدوخت به روبهرو. رفقا پلاکاردش را گرفتند تا آبش را بخورد. میگفت: «هر روز که میرفتم سرکار، غر میزدم و سرتاپای نظام رو به نقد میگرفتم. همکارم یه چیزایی میگفت. با اینکه خوشم نمیومد ولی با خودم فکر میکردم حرفاش منطقیه.»
از صحبتهاش فهمیدم مدتها بعد، همکارش شده همسرش. مردی که حالا کنارش ایستاده و او هم پلاکاردی در دست داشت. درآمدم که: «پس همه چی زیر سر اونه.»
ریز ریز خندید و گفت: «اونم سال ۸۸ تو گونی بردن.»
صحبتها کشید به ده اسفند. وقتی همهجا پر شد از خبر شهادت آقا. چهرهاش درهم رفت. گفت: «یه موقعی از این آدم متنفر بودم ولی الان هی تو شهر راه میرم. عکسشو روی در و دیوار میبینم و اینجوریام که یعنی واقعا دیگه نیست؟!»
دیگر چیزی نگفت. اشک از چشمهای همهمان راه گرفت؛ انگار آخرِ بعضی روایتها، کلمهها کنار میروند و اشک، جایش را میگیرد.
✍ #زهرا_عطارزاده #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍