«اینگونهقبولنیست!
چشمهایترازمینبگذار؛
بیادستخالیبجنگیم.»
⌈کهـکشانمن⌋
«مناورادرکمیکنم،بیانکهخودشبداند.اوعاشقاست؛دلمنمیخواستاینرابدانمامابانهایتاندوهبایدبگویمکه
یکعشقناموفقاوراغمگینکردهاست.
واوایناندوهراشیرینمیداند.
زندگیبرایشآنطورکهمیخواستهپیشنرفته؛
اماامیدواریاورادوستدارم!
گاهیاحساسمیکنماوازجنسفولاداست..»
⌈نوشتههاییکمن⌋
دلسوزیم برای او هیچ فایدهای ندارد؛زیرا شخصی قلب او را دزدیده است.
مطمئنم خودش هم نمیداند که چطور در این تعشق پر دردسر گیر افتاده است؛در ذهنش سوال های مبهم وجود دارد که حتی خودش هم جواب انها را نمیداند؛حالِ او قابل توصیف نیست،لیکن قابل درک است.
ظلمت شب احساس ان را شدید تر میکند ؛و در روشنایی خورشید دغدغه هایش میتواند کمی مانع فکر کردن به احساساتش باشد.اصلا دلم نمیخواهد انقدر رک و صریح فکروخیال هارا بیان کنم لیکن شایدرباینده قلب شما شخص دیگری را دوست دارد؛ در انتهای این اغاز بیپایان باید بگویم که من هیچگاه سومشخص مفرد را دوست نداشتهام.
⌈نوشتههاییکمن⌋
«اصلادرستقصهیمااشتباهبود
اماچقدردلمباتوروبهراهبود...»
⌈کهـکشانمن⌋
«همیشهکسانیهستندکهدرنهایتدلتنگینمیتوانیمآنهارادرآغوشبگیریم؛
بدتریناتفاقشایدهمینباشد.»
⌈کهـکشانمن⌋
دلمداردمیترکد؛هیچوقتاینطورینشدهبودم.اینقدرتلخوبیهوده.يكچيزی راازمنگرفتهاند.نمیدانمچهکسیوکجاوچرا؟
⌈فروخفرخزاد⌋