یک مسیر صادقانه
«قبل از اغتشاشات سال ۸۸ من یه خواب دیدم. خیابونا خیلی شلوغ بودن، خیلی ترسیده بودم. وسط اون شلوغی یه باغ دیدم که درش باز بود. رفتم داخل، دیدم رهبر اونجا نشسته. رفتم پیشش. دست کشید روی سرم؛ گفت نگران نباش ما هستیم. من اون زمان برخلاف هم سن و سالهای خودم همیشه سخنرانیهاش رو گوش میکردم. تن صداش به من آرامش میداد. تو دانشگاه طرد میشدم از هم سن و سالام، بعضیها فکر میکردن من نظامی هستم که اینقدر طرفداری میکنم یا از یک منبع مالی تامین میشم! در صورتی که من در بدترین شرایط مالی داشتم سر میکردم. پدرم اونجوری که باید به زندگی نمیرسید. من هم کار میکردم هم درس میخوندم. درسمم خیلی خوب بود؛ اما همیشه کنار زده میشدم؛ چون روی عقایدم سفت و سخت بودم. من حتی خاستگارامو بخاطر همین مسائل از دست دادم و الان ۴۱ سالمه و ازدواج نکردم. وقتی خبر شهادت آقارو شنیدم، حس کردم یه زن بی پناهم میون تعداد زیادی داعشی. دو دستی زدم توی سرم. میگفتم کاش منم شهید میشدم میمردم. واقعا دیگه دلم نمیخواست زنده باشم. روز شهادت رهبر یکی از نزدیکترین اعضای خانوادم خیلی ابراز شادی.. »
به اینجا که میرسد بغض میکند. نمیتواند ادامه بدهد. از همان اول هم که دیدمش چشمهایش نم بود. زیر یک طاق کنار باغ رضوان نشسته و سرش را به میله پرچم قرمز یالثارات الحسین تکیه داده بود. گهگاهی قطرهی اشکی از چشمش رها میشد. همین چشمها من را جذب کرد. توی این فکرها هستم که بغض شکسته شدهاش را آرام میکند.
«بعضیا هلهله میکردن نزدیک خونمون. بهش گفتم تو حق نداری جلوی من این کارو بکنی، اون روز حتی دوتا کشیده هم زدم تو گوشش. حس میکردم قلبم گرفته. احتمال اینکه سکته کنم خیلی زیاد بود. سه شبانه روز نخوابیدم، هیچی نخوردم. صدای جنگندهها و انفجارها و یاد رهبر با هم شده بود. بندرعباسیم و اونجا رو زیاد میزدن. حالم خیلی بد بود».
ـ شما از این راه دور، توی این روز گرم و شلوغ، اینجا چیکار میکنید؟
ـ حس کردم اگر به این کاروان نرسم جا موندم.
ـ از چی جا میمونین؟
زودتر از چیزی که توقع دارم جوابم را میدهد:
«حس کردم یه سیل نوری داره میره به سمت بالا، من اگر نرسم یک عمر حسرت میخورم. شرایط اومدن نداشتم. گفتم آقاجان یعنی نمیخوای منو بطلبی؟ اصلا بلیت گیرم نمیومد. خیلی زنگ زدم اینور اونور. عکس آقا رو تو اتاقم زده بودم؛ گفتم آقا جان منو بطلب. نذار من اینجا بمونم. گفتم این همه جمعیت دارن میان، بعد من از تلویزیون نگاه کنم؟
یکی از اقوام زنگ زد؛ گفت ما داریم میریم. یه کوپه داریم؛ تو هم بیا بریم. اولش فکر نمیکردم قطار اینقدر گرون باشه! ویآیپی بود. حدودا چهار و خوردی هزینهاش میشد. زنگ زدم به یکی، یه تومن جور کردم. ولی دیگه نداشتم. سوار قطار شدم بدون بلیت. از گیتها رد شدم و مشکلی پیش نیومد. همراهیم گفت تو برو توی دستشویی قطار قایم شو، وقتی بلیتارو چک کردن، صدات میزنیم. منم رفتم توی دستشویی وایسادم. ولی به خودم گفتم تو داری مسیری رو میری که باید صادقانه باشه، هرچی شد پاش وایسا. برگشتم تو کوپه. همراهیم گفت برو تو دستشویی، چرا برگشتی؟ باید هزینه بدی. گفتم جور میشه. نشستم رو صندلی. مامور کنترل بلیت اومد، گفت شما اضافهای. گفتم ما کوپهی رو دربست گرفتیم، چرا اضافه؟ خلاصه یه کم کلنجار رفتیم؛ اما قبول نکردن. گفتم نمیشه کمتر بدم؟ گفت هزینه غذا و پذیرایی رو کم میکنم، میشه چهار تومن. مستأصل شده بودم، حالم خوب نبود. شروع کردم زنگ زدن به آدمهای مختلف برای قرض کردن پول. حتی به کسایی که اصلا دوست نداشتم ازشون پول بگیرم. ۲۴ ساعت تو راه بودیم. نصف پول رو اول جور کردم. نصف دیگه رو فرداش».
حیران ماندهام. که این آدم و این آدمها هر کدام خودشان را چطور رساندهاند اینجا! به قول این زن، خودشان را رساندهاند به سیل نوری که بالا میرود. به خودم که میآیم، من هم پا به پای او دارم اشک میریزم.
ـ بنظرتون آخر قصه چی میشه؟
صدایش را صاف میکند و مطمئن جواب میدهد:
«خون رهبر قویتر از خود رهبر عمل میکنه. این خون ریشهی دشمن رو میخشکونه».
مشهد، ۱۸ تیر ۱۴۰۵
زهرا مومنی
@ZahraMomeni1
هم ولایتی
ـ غم عشق تو بیابون پرورُم کرد..
زن، فارسی نمیداند؛ اما با صدای آرام روضهخوان، دارد غریبانه گریه میکند.
زیر یکی از طاقهای صحن انقلاب، روبهروی گنبد، کنار پنجرهی مشبکی حرّ عاملی نشستهایم. مردی ایرانی روضهی علیاکبر (ع) میخواند. وسط روضه دو سه جمله عربی از زبان امام حسین (ع)، وقتی بالای سر علیاکبر (ع) بود مرور میکند و میگوید: «اینم واسه دل خواهرمون». منظورش همان زن لبنانیای است که کنارمان نشسته. زن میانسال، دارد گوش میدهد و اشکهایش روان است. او را غریبه و خارجی نمیبینم. وقتی که میگوید یا علی بن موسی الرضا، انگار یک ایرانی تمام عیار کنارم نشسته. با او حس قرابت دارم؛ شبیه همولایتیهایم. روضه که تمام میشود، میایستد. رو به گنبد دعا میکند. معنی همهی دعاهایش را نمیفهمم؛ اما یکیشان بدجوری گوشهایم را سیخ میکند. یک چیزی شبیه به این که: ....مَحفوظٌ جمهوری الاسلامی!
یک لبنانی دعای بعد از روضهاش حفظ جمهوری اسلامی ایران است! کشوری غیر از کشور خودش.. قلبم مالامال افتخار میشود. خوشحالم که او هم این را برای خودش میداند. به قول دوستم: یکی که حتی وطنش اینجا نیست اینجوری دعا میکند و یکی هم شاید از خود ایران، برعکس... بگذریم.
بلند میشود که برود. دل دل میکنم؛ دستم را میزنم به پر چادرش. رو میکند به من.
ـ سلام به سید حسن نصرالله برسونین.
متوجه میشود چه میگویم.
خیره میشود توی چشمهایم. به عربی چیزهایی پر از هیجان و مهربانی به قلبم میپاشد. مرد روضهخوان به کمکم میآید و مترجم میشود. زن لبنانی اسمم را میپرسد. میگویم: «زهرا».
با ترجمهی مرد، متوجه میشوم که میخواهد با اسم مرا پیش سید حسن یاد کند.
ـ منم از شهر حاج قاسمم. اونجا به یادتون هستم.
زن بغض میکند. دست میگذارد روی سینه اش:
«پسر من حاج قاسم رو خیلی دوست داشت. یک ماهه که شهید شده. اسمش علی بود. هیچی ازش برنگشته»!
عکسش را توی گوشی نشانم میدهد. حالا میفهمم معنای روضهی علیاکبری را که آقای روضهخوان میخواند. از جایم بلند میشوم و مادر علی را بغل میکنم. این زن یک ماه است که پسر رشید از دست داده و حالا پا شده آمده ایران برای امام سید علی خامنهای..
خداحافظی میکنیم. همین که میرود، توی دلم میگویم کاش ازش عکس گرفته بودم. برمیگردم. هر چه چشم میچرخانم، انگار نه انگار. توی آن شلوغی نمیبینمش. هم ولایتیام رفته که سلامم را برساند.
مشهد، ۱۹ تیر ۱۴۰۵
زهرا مومنی
@ZahraMomeni1
🏴 کنار او میجنگیم، کنار حسین علیهالسلام
▪️سه شب اقامهی عزای هنرمندان کرمان در رثای اباعبدالله علیه السلام
▫️سخنران: حجتالاسلام سید میثم میرتاج الدینی
▫️با حضور مداحان استانی
📌 ۲۹ الی ۳۱ تیر ماه / ساعت ۱۹:۳۰
📍موزه هنرهای معاصر صنعتی کرمان
#هیئت_هنر_کرمان
🆔 @heyathonar_kerman
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز اول مهره؟
این ویدیو خیلی وقته توی گالریمه. امروز یادش افتادم..
همون روزا که از میناب برگشته بودم یکی از مادرا برام فرستاد
آخرین اردوییه که پسرای شجره طیبه رو برده بودن.
@ZahraMomeni1
لطفا اگر ممکنه برای مادر دوست عزیزم نماز شب اول قبر بخونید.. و برای آرامش خانوادهش دعا کنید.
مهدیه سادات حسینی، فرزند سید حبیبالله