در نبردى بىامان با شيطان درونم ، ناگهان فهميدم شايد او نيز تنهاست و اين آغاز صلحی بود با [ تاريكىها ] .
هرچی دارم فکر میکنم ، پشت کنکور میمونم با این وضع تحصیلی نابسامانم ، و این مسئله جدا برام مهلک و سبب غوطه ور شدن در حس شکسته ، چون پذیرفته شدن در دانشگاه مدنظرم تنها بارقه از نور امیده که منو از ماه دوم بهار تا الان زنده نگهداشته و اگه این مهم میسر نشه ، تماما احساس انخفاض وجودم رو در بر میگیره .
با اینکه نسبت به حجم تلاشی که کردم توقع چندانی وجود نداره ، اما موفقیت در این قضیه منجر به این میشه که بهاری که خزانم شد و بخشی از وجودم به یغما برد ، بخشی دیگر از وجودم رو در پاییز بهار کنه و شکوفه بده .
و واقعا از خدا عاجزانه طلب میکنم که با جود ، کرم و بخشش به من نگاه کنه و دستمو بگیره .