ضمـــــــیر
خیلی سال پیش بود که جوانی حدودا ۳۰ ساله بودم. آنوقتها "سال" شییه حالا تعریف دقیقی نداشت. پدر پدربزرگ
هیچوقت فکر نمی کردم دریاچه ای به آن بزرگی اینقدر سریع خشک بشود. به قایق ها نگاه می کردم. قایقهایی که یک روز برای ماهیگیری و جابجایی استفاده میشد. حالا اما دریاچه به طور کامل خشک شده بود.
من حتی شنیده بودم قبلا این دریاچه به دریاچه ی پایینی وصل بوده و دریاچه ی پایینی هم به دریای گرم. حالا از دریاچه ی پایینی هم چیز خاصی نمانده و آن هم به زودی خشک خواهد شد.
پدرم چند روز پیش همراه با عموهام و "اَنوش" مُغ به شورای مَهان رفتند. وقتی برگشتند به مردم قبیله گفتند باید فورا کوچ کنیم. انوش مغ همراه با چند نفر دیگر می مانند و ما همگی کوچ می کنیم.
انوش مغ میگفت خشک شدن این دریاچه کار "بلبان" جادوگر است. میگفت او و شاگردانش باید بمانند و این جادوی سخت را باطل کنند.
به انوش گفتم من هم میخواهم پیش شما بمانم. گفت حتما باید بروی! گفتم شما بزرگترین مغ این سرزمین هستی و خودتان گفتید که من بهترین شاگرد شما هستم. چرا باید بروم؟
انوش طوری که انگار اصلا حرفهای من را نشنیده باشد گفت حتما باید بروی و حواست باشد هیچوقت از قبیله جدا نشوی. نفرین شده برای کشتن تو خواهد آمد! حتما همین روزها خواهد آمد. بلبان اصلا اینجارا جادو کرده تا راه را برای آمدن های نفرین شده باز کند!
بعد از گفتن این حرفهای عجیب دست کرد توی جیب مخفی آستینش و سنگ آبی رنگ درخشانی را بیرون آورد. به من گفت این اصلی ترین سنگ از سنگ های حیات و دانش است.
سنگ را به من داد و گفت این باید همراه تو باشد.
دستی به ریش بلند و خاکستری رنگش کشید و گفت پاک کردن این سرزمین از جادوی بلبان خیلی طول می کشد. گفتم چقدر؟ گفت بقیه ی مغ ها میگویند هزارسال ولی من فکر می کنم حداقل سه هزارسال، چهارهزارسال!
همزمان که داشت وسایلش را مرتب می کرد گفت بلبان را دست کم نگیر پسر!
بلبان پسر سام، برادر مادای، پدر بزرگ پدری شماست. او خدمتگذار اصلی نفرین شده است...
ده روز بعد قبیله ی ما به همراه بقیه ی قبیله ها به سمت سرزمین کاج های بلند حرکت کرد. پدرم به خاطر حرفهای انوش سه تا از عموهام را مامور کرده بود همیشه مراقب و همراه من باشند. به توصیه ی انوش روزها راه میرفتیم، قبل از غروب آفتاب جاگیر میشدیم، آتش روشن می کردیم و کندر میسوزاندیم.
میانه ی راه یک جایی خوابیده بودیم. نیمه شب وقتی همه خواب بودند حس کردم آستینم سنگین شده. کار سنگ آبی رنگ حیات بود، داشت ازش آب می چکید! تمام آستینم را خیس کرده بود.
سنگ را از آستینم دراوردم. داشتم نگاهش می کردم که در یک لحظه یک موجود پنهان، سنگ را از دستم قاپید. آخرین لحظه دیدمش. یک مار سیاه بود که در تاریکی با سرعت داشت فرار می کرد. با تمام توانم دنبال مار دویدم. آنقدر دویده بودم که نفسم داشت بند می آمد. به مار نزدیک شده بودم که رسیدیم به یک درخت خشکیده ی قدیمی. آنحا یک موجود عجیب ایستاده بود. بوی کوره ی آهنگرهارا میداد. بویی شبیه آتش زدن گوگرد.
مار سریع خزید و رفت داخل آستینش. دیدم که آن موجود، سنگ آبی را گرفت و با شوق نگاه می کرد. من در حالی که نفس نفس میزدم روبروش رسیدم. به من نگاه کرد و گفت تو امشب میمیری! من بهت زده بودم و تنها چیزی که همراه نفس نفس زدن گفتم این بود که؛ آن سنگ برای تو نیست!
رفتم سمتش که سنگ را بگیرم اما او در یک لحطه جابجا میشد بدون اینکه راه برود یا بدود جابجا میشد و دیوانه وار میخندید.
بعد از چندین بار جابجا شدن ایستاد کنار درخت و گفت:
"بٕلبیا ایمار خِئٕشتار جامو کَبخی گرفشی"
همان لحظه احساس کردم پشت سرم طوفان شد. برگشتم و دیدم یک مرد چاق اما قد کوتاه دارد سمت من می آید و بالای سرش سه تا کلاغ پرواز می کنند.
من شنیده بودم که بلبان همینطور چاق و قد کوتاه است و همیشه چند کلاغ همراهش هستند.
بلبان در یک لحظه سرعت سرسام اوری گرفت و مثل باد کنار من رسید. احساس کردم دستهاش مثل یک طوفان سیاه گلوی من را گرفت و داشت خفه ام می کرد. کمی بعد من از حال رفتم و روی زمین افتادم.
آن موجود اول آمد بالا سرم، کمی نگاهم کرد و گفت:
"بَجتا اَرمٕخ خَوٕرکا فادی"
با گفتن این جمله بلبان باز هم مثل باد حرکت کرد و احساس کردم مثل یک گردباد قوی من را از جا بلند کرد و من در آسمان معلق شدم.
بعد از زمانی که نمی دانم چقدر! اولین چیزی که فهمیدم این بود که بوی گاز مرداب می آمد. من یکجایی دفن شده بودم. از لابلای سنگریزه های کوچک ولی تیزتیز به سختی نفس میکشیدم. گنگ و مبهوت بودم و نمدانستم کحا هستم.
چندباری از حال رفتم و باز هوشیار شدم. تا اینکه احساس کردم یک نفر دارد سنگ ریره های روی بدنم را کنار میزند. سنگریره ها که کنار رفت دیدم یک نفر که صورتش را نمبینم با مشعل ایستاده بالای سرم و یک نفر هم دارد سنگریره های سیاه و بدبو را از روی تنم کنار میزند.
کمی بعد روی دوش آن مردی بودم که سنگریزه هارا کنار زد و من را بیرون کشید و داشتیم پشت سر مرد مشعل به دست میرفتیم...
@zamiirr
ضمـــــــیر
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم... امیدوارم از این اقدام بی دلیل و م
کاش من هم یکی رو داشتم که با یه بیت شعر غوغایی تو دلم به پا کنه و...
ضمنا این مسئله ای که شما درگیرش شدی مسئله ی خیلی ساده و کوچیکیه. به مسائل بزرگ تر و پیچیده تر بپردازید.
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونی که میگه: "من به صورت علمی بررسی کردم و با مطالعه و محاسبه ی دقیق علمی به این نتیجه رسیدم خدا و پیغمبر و آخرت و...وجود نداره و آتئیست شدم "
@zamiirr
ضمـــــــیر
هیچوقت فکر نمی کردم دریاچه ای به آن بزرگی اینقدر سریع خشک بشود. به قایق ها نگاه می کردم. قایقهایی که
"تو چطور این ستگ هارا پیدا می کنی؟" این را "باراد" به من گفت. باراد تاجر گوهرهای زینتی بود. خیال می کرد لابد من یک روش خاص و ناگفته ای برای پیدا کردن سنگ ها دارم که به او نمی گویم.
اما من روش خاصی نداشتم. سنگ ها من را فرا می خوانند. من آنهارا پیدا نمی کنم. آنها من را پیدا می کنند.
با وجود همه ی گوهرهای نابی که پیدا کردم، دلم اما آرامش رسیدن به هدف را نداشت. یک گوهر سرخ بود که بارها در خواب دیده بودم. حتی در خواب دیده بودم کجاست! باید آن را پیدا می کردم.
بالاخره یک روز رفتم به کوهستان "کٕلّ" تا پیداش کنم. در دل یک دره ی ژرف که حتی در میانه ی ظهر هم تاریک بود. دره ی عجیبی بود. همیشه بوی تعفن و گازهای گندیده و تند میداد. مردم می گفتند در این دره یک اهریمن زندگی می کند و این بوی نفس های اوست. من اما با خودم میگفتم که این بوی لاشه ی حیواناتی است که به ته دره سقوط می کنند و میمیرند.
مسیر سختی داشت و من هم اگر دقت نمی کردم می افتادم و می مردم. در کل جای ترس داری بود و کسی در آنجا رفت و آمد نداشت. یعنی کسی جرات رفت و آمد در این دره را نداشت.
یک دره ی زیبا که پر از بوته های گَوَن بسیار بزرگ و درختان وحشی زالزالک، کُنار، زیتون، انجیرو انگور بود. بوته های هوم، اسفند، سماق و گلپر هم زیاد بودند.
داشتم آرام آرام به سمت ته دره می رفتم و چشمم را به یک درخت بزرگ زالزالک دوخته بودم. این درخت انگار آخرین درخت انتهای دره بود و بعد از آن در آن محدوده هیچ درخت و بوته ای وجود نداشت. یک سمت درخت سبز و سمت دیگرش خشکیده و سوخته بود.
در فکر و خیال خودم بودم که دیدم از پایین دره یک پیرمرد با قد و قامتی کوتاه و بدنی نحیف و لاغر به سمت بالا می آید. بسیار تعجب کردم که اینجا دارم آدمیزاد میبینم. جلوتر که آمد شناختمش. خضر بود!
نزدیک تر که آمد سلامش کردم. به گرمی پاسخ داد و گفت پسرجان تو شجاعتت را از پدرت به ارث بردی و پدرت هم از پدربزرگت!
داشتیم دو نفری به این حرف میخندیدیم که یک باره خنده و چهره ی خضر به کلی برگشت. با دلهره و نگرانی گفت یکوقت نزدیک غار انتهای دره نشوی! آنجا بسیار خطرناک است. احتیاط کن!
نفرین شده برای کشتن تو خواهد آمد! من مطمئنم که او برای کشتن تو خواهد آمد!
راستش همزمانی که خضر داشت به من اخطار می داد میلم برای رفتن به آن غار مرموز بیشتر هم شد. من اصلا آمده بودم به همان غار بروم. در خواب و گاهی در بیداری جلوی ذهنم دیده بودم که گوهر سرخ رنگ در غار است. انتهای غار درست وسط دالان، زیر یک قندیل گوگرد، دو وجب زیر زمین!
از خضر که خداحافظی کردم یک راست رفتم سمت غار. اخطار خضر باعث شده بود بیشتر احتیاط کنم. به دهانه ی غار که رسیدم بوی گند دره به اوج رسید. اطراف ورودی غار اثری از هیچ گیاه درختی نبود. اما دهها پوست خشک شذه ی مار دیدم. انگار که مارهای زیادی اینجا پوست انداختند.
از بوی بد غار دهانم را با دستمال بستم، مشعل کوچکی روشن کردم و وارد شدم. یک راست رفتم انتهای غار. همانطور بود که در ذهنم قبلا دیده بودم. قندیل بزرگ گوگردی را هم دیدم. از نوک قندیل آب زرد رنگی چکه می کرد. فورا شمشیرم را دراوردم و خاک زیر قندیل را کندم. دو وجب که کندم گوهر سرخ پیدا شد.
من قبلا خیلی گوهر دیده بودم. این با همه فرق می کرد. گوهر اگر بسیار پاک و زلال باشد نور را به زیبایی در خود تلالو می دهد اما این یکی انگار خودش نور داشت! همپای مشعلم میدرخشید!
گوهر را فورا در جیبم گذاشتم و به سمت بیرون غار حرکت کردم. نور بی رمق دهانه غار را میدیم. چند قدم مانده بود از غار بیرون بزنم که حس کردم یک موجود عجیب در دهانه ی غار ایستاده!
بوی تنور آهنی میداد. شبیه بوی آهن کهنه ای که سرخ کردی و داری با پتک فولادی روی سندان میکوبی!
چشمهاش سرخ بودند. لبانش بنفش کبود مایل به سیاه. پوستش شبیه چرم سرخ سوخته بود.
با خشم من را نگاه کرد و گفت: از اینحا زنده بیرون نخواهی رفت!
شمشیرم را کشیدم و گفتم: من را نمیشناسی! من فرزند "آندیا" فرزند "دیلما" هستم.
این را گفتم و با شمشیر به سمتش حمله کردم. حس کردم که از نترسیدن من تعجب کرد و حتی کمی ترسید. نزدیکش شده بودم که ذیدم در لحظه ای جابجا شد. انگار بدنش شبیه باد از اطراف من عبور کرد و به پشت سرم به سمت داخل غار رفت.
۱/۲
@zamiirr
ضمـــــــیر
"تو چطور این ستگ هارا پیدا می کنی؟" این را "باراد" به من گفت. باراد تاجر گوهرهای زینتی بود. خیال می
به سمت داخل غار برگشتم، شمشیر را محکم در دستم گرفتم و آماده ی حمله ی بعدی بودم.
اهریمن سرخ عصای آهنین بدقواره و کج تراشش را روی زمین کوبید و گفت:
"جٕگدا تامو ایلوم خٕئٕشتار خَو"
این را که گفت احساس کردم از سمت ورودی غار صدای قدم و خزیدن می آید. برگشتم و دیدم یک مرد سیاه رنگ که موهای سر، صورت و حتی ابروها و مژه هایش را تراشیده و در گوش هاش حلقه های بزرگ طلایی انداخته بود دارد به سمت من می آید و چندین مار کنار او میخزند.
از مردم شنیده بودم که "ایلوم" جادوگر بزرگ اهریمنی سیاه رنگ است. ایلوم از نوادگان حم است .مردم می کفتند قبلا سفید بوده. از بس جادو کرده سیاه شده است.
به سمت من آمد. دستش را به سمت من گرفت مارهای اطرافش یکباره به من حمله کردند. مار اول و دوم را با شمشیر زدم. بدنشان که بریده شد به جای خون گاز سیاه رنگی ازشان خارج شد. مار سوم اما من را نیش زد. مار چهارم، پنجم و همینطور مارهای بعد.
روی زمین افتادم. آن موجود اهریمنی اول آمد بالای سرم. با نوک عصای آهنین به سرم زد و گفت:
"کَٕمّود گاخارد لَگٕم خَوَب زَبُخ"
این را که گفت احساس کردم هزاران مار به من خزیدند و با خزش خود من را به جایی بردند.
بعد از زمانی که حتی نمی توانم حدس بزنم چقدر بود به خودم آمدم. تمام بدنم از جای نیشها میسوخت. خواستم کمی تکان بخورم اما تازه فهمیدم که جایی دفن شدم, نه زیر خاک، زیر سنگ ریزه هایی که شبیه خرده شیشه های سیاه بودند.
از لابلای همین سنگ ریزه های تیز و بدبو به زحمت نفس می کشیدم. کاملا گیر افتاده بودم.احساس می کردم به زودی میمیرم. صدای ضربان قلب خودم را هم میشنیدم که انگار داشت بی رمق تر میشد.
در همین حال احساس کردم صدای قدم های کسی را می شنوم. صدای قدم ها هر لحظه نزدیک تر میشد. به سمت من می آمدند.
لحظاتی بعد فهمیدم یک نفر دارد سنگ ریره های روی بدنم را کنار میزند. سنگریره ها که کنار رفت دیدم یک نفر که صورتش را نمبینم با مشعل ایستاده بالای سرم و یک نفر هم دارد سنگریره های سیاه و بدبو را از روی تنم کنار میزند.
کمی بعد روی دوش آن مردی بودم که سنگریزه هارا کنار زد و من را بیرون کشید و داشتیم پشت سر مرد مشعل به دست میرفتیم...
۲/۲
@zamiirr
ضمـــــــیر
به سمت داخل غار برگشتم، شمشیر را محکم در دستم گرفتم و آماده ی حمله ی بعدی بودم. اهریمن سرخ عصای آهن
بقیش رو بنویسم؟
بعضی ها گفتند به شدت از خواندن داستانها ترسیدند و وحشت کردند.
بعضی ها گفتند اثر مخرب روی ذهن مخاطبین کم سن و سال میذاره
بعضی ها گفتند حتما ادامه بده
چه کنیم؟