eitaa logo
| ضَـمیـرِ مُـشْتَـرَک |
78 دنبال‌کننده
314 عکس
16 ویدیو
10 فایل
ضـَمیـرِ مُـشـْتَرَکَـــم، آنْچِـنان کـه خـود پـیـداسـت کـه در حِـصـار تـو و ما و من نِـمـی گُنـجَم # کتاب_بخونیم
مشاهده در ایتا
دانلود
کتاب این روزها....
خبر ورود کاروان، کذب نیست. کاروان را با چشم خویش می بینم؛ از دروازه عبور کرده و در کوفه است. زنانی را می‌بینم؛ گمانم بیست‌تن، سوار بر آسترانی معیوب، کمرهاشان خم، جامه‌هاشان غرق خاک و طفلانی در آغوش‌شان به‌حال زار. زنان و طفلانی دیگر نیز هستند که پای در زنجیر دارند و دشوار قدم بر می‌دارند. تا یکی اشک از چشمش جاری می‌شود، شاطران، نیزه بر سرش می‌زنند و به خاکش می‌افکنند. یکی که بر زمین می‌افتد دیگری نیز نقش زمین می‌شود و آن قدر یکایک، به رد هم، بر خاک می‌افتند که ایستاده‌ای نمی‌ماند. مردان و پسرکان نیز گمانم ده‌تن باشند، که آن‌ها نیز رنجور و مجروح و پای بسته. و نمی‌خواهم بیش از این ببینم؛ سر می‌گردانم به دیگر سوی. ناگاه چشمم می‌افتد به بیرق‌هایی که پی درپی ظاهر می‌شوند، پیکان‌هایی بر آن‌‌ها فرو شده است و سرهایی بر نوک پیکان‌ها، که جملگی خونین اما منور. @Zamire_moshtarak
زينب تند قدم برمی‌دارد و علی اکبر را صدا می‌زند: جان عمه به فدایت! آیا نوبت به تو رسیده است، ای افتخار لیلی؟ می‌رسد و علی اکبر بوسه وداع بر دستان عمه می‌زند و رجزخوان به میدان می‌رود. - من على‌ام، پسر حسین بن علی... به خانه خدا سوگند! ما به پیامبر خدا نزدیک‌تریم... و پسر بی نسب نمی تواند بر ما حکم براند... آن‌‌قدر دشمن را یک به یک، به ضرب شمشیر، بر زمین می‌افکند که ضجه کوفیان بلند می‌شود از بسیاری کشتگان. مره بن منقذ خود را از خیل سپاه عمر سعد، سوی میدان می‌کشد و به آنان که خون‌شان به جوش آمده از شجاعت علی اکبر می‌گوید: - تمام گناهان عرب به گردن من اگر این جوان بر من بگذرد و باز این رجز را بخواند و من پدرش را به عزایش نشانم... على أكبر همچنان شمشیر به دست، می‌تازد و خون دشمن بر زمین می‌ریزد و رجز می‌خواند - من على‌ام، پسر حسین بن علی. به خانه خدا سوگند! ما به رسول الله نزدیک‌تریم... و پسر بی نسب نمی‌تواند بر ما حکم براند...... که مره دست به تیر و کمان می‌برد و نشانه می‌رود. تیر بر تن علی بر می‌نشیند و او را از اسب بر زمین می‌افکند. سپس جماعتی محاصره‌اش می‌کنند و هر یکی با شمشیری، جراحتی. حسین خود را به تعجیل می‌رساند و سر علی اکبر را آرام بر پای خویش می‌گذارد. تنش یکپارچه خونین است و درد می‌کشد. نفسش سخت بالا می‌آید، اما دهان پرخون را می‌گشاید و بریده بریده می‌گوید: - پدر جان! این جدم... رسول الله است... که نزدیک ... می‌شود و تورا... سلام می‌رساند.. نفس آخر است که دست بلند می‌کند تا پدر دستش را بگیرد : - جدمان می‌گویدت: زودتر به سوی ما بیا... دستش در دست پدر، بر زمین می‌افتد و حسین به گریه، گونه بر گونه علی می‌گذارد و زینب همانند خورشید به گاه طلوع، پرشتاب سوی میدان می‌دود. @Zamire_moshtarak
اگر قلبت با نام حسین بن علی احیا شود، از آنِ اوست. به دست دیگری نسپار... @Zamire_moshtarak
تمام شد! نجوی، دخترِ یکی از کوفیانی‌ است که بیعت‌نامه با امام را امضا کردند و بعد بعیت را شکستند و به یاری امام نرفتند و بعدترهم پشیمان شدند از این یاری نکردنشان! نجوی، هنگام ورود کاروان اسرا به کوفه، خودش را در میان اسرا جا می‌کند و با آن‌ها همراه می‌شود و.... قلم نویسنده روان بود و داستان هم بدک نبود. شاید اگر یک دختر بچه‌ی دبیرستانی بودم، از خواندن کتاب نهایت لذت را می‌بردم. اما حالا که در دهه دوم زندگی‌ام هستم و کتاب‌های تاریخی‌ بیشتری خوانده‌ام و سر کلاس‌ها و منبرهای بیشتری نشسته‌ام، محتوای کتاب ضعیف برایم جلوه می‌کرد. من خواندن این کتاب را پیشنهاد نمی‌کنم. همین! @Zamire_moshtarak
اصحاب بهترین وسیله ارتباط با امام هستند. بهترین مسیر برای وصوب به امام عاشقان، اصحاب عاشقش بودند، هستند. باید از اصحاب درس آموخت، چه درسی؟ در جواب می‌گوییم هزاران درس! ولی مهم‌ترین درسی که می‌توان آموخت، "معیت" با امام است. اصحاب یه لحظه، هم‌نفسی و معیت با امام را ترک نکردند و این معیت باعث شد که هم در دنیا در حرم اربابشان باشند و هم دربهشت مصاحب امام باشند. @Zamire_moshtarak
پارسال این موقع‌ها آویزون بودم بین رفتن و نرفتن! التماس می‌کردم که بطلبن و جزو جامونده‌ها نباشم. امسال؟ حسرت‌زده‌ی‌ همین مستاصل‌بودنِ پارسال:(
حبیب با این‌که حدود هشتاد سال از سنش گذشته بود، همچنان پرنشاط بود. خستگی‌ناپذیری در کارها یکی از شاخصه‌های حبیب تشکیلاتی است. در شب هفتم که تازه به کربلا رسیده بود، استراحت نکرد. رفت به سوی بنی اسد برای آوردن نیرو. در شب عاشورا به بنی‌هاشم و اصحاب روحیه‌ می‌داد. حبیب با اینکه سنش بالا بود‌، اینگونه خستگی‌ناپذیر بود. حال اگر جوان بود دیگر چه می‌کرد؟! جوانان باید خستگی‌ناپذیری را از حبیب بیاموزند. حسین در سپاهش فرد خسته نمی‌خواهد. جوان عاشورایی! خستگی ناپذیر باش! @Zamire_moshtarak
چی جوری فاضل بشیم؟
به اشک چله گرفتم که محترم باشم ولی نشد که شب اربعین حرم باشم
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
از ما که گذشت...😞😞😞😞😞
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
این روضه‌های خونگی...
پیام دادید که فعالیتت تو کانال کم شده. خب علت اصلی‌ش تنبلیه و کتاب‌هایی که شروع شدن که هر کدوم به یه علتی تموم نشدن:| مترصد فرصت بودم یکی‌ش رو تموم کنم و پست معرفی‌ش رو بذارم:)
عجالتا بگم که مدتیه دارم نسخه الکترونیکی خط مقدم رو می‌خونم! باشد که به سرانجام برسد و پست معرفی‌ش رو بذارم
جمعه، بعد از نماز صبح، سفره‌ی کوچک صبحانه‌ام را پهن کردم ومشغول خوردن صبحانه شدم تا بعد از صبحانه فورا به سراغ درس‌هایم بروم. همزمان با خوردن صبحانه، دیتایِ گوشی‌ام را روشن کردم تا پیام‌هایی که از دیشب برایم آمده و ندیده‌ام را چک کنم. گروه اول را که باز کردم، یکی از دوستانم پیام داده بود: "بچه‌ها حاج قاسم شهید شده". شک زده و مبهوت به صفحه‌ی گوشی و کلماتی که کنار هم بودند، نگاه کردم. چند بار پیام را خواندم. چشمانم را باز و بسته کردم و با خود گفتم شاید چشمانم اشتباه دیده‌است، رفیقم اشتباه فهمیده. در ذهنم یکی باصدای بلند داد می‌زد که این خبر واقعیت ندارد و همه چیز دروغ است. کانال‌ها و سایت‌های خبرگزاری را بالا و پایین می‌کردم تا شاید کسی خبر را تکذیب کرده باشد اما هر چه خبرگزاری‌ ها را نگاه می‌کردم، به خبر مطمئن‌تر می‌شدم. خبر شهادت حاج قاسم، تیترِ یک همه‌ی خبرگزاری‌ها و پیام پین شده‌یِ همه کانال‌ها بود. چشمانم و عقلم، چیزی را می‌خواست به من بفهماند که قلبم  به هیچ وجه باورش نمی‌کرد... گوشی‌ام را پرت کردم.گوشه حجره نشستم و آرام آرام شروع کردم به گریه. بچه‌های همه حجره خواب بودند. دلم می‌خواست بیدار‌ می‌بودند تا بلند و بدون هیچ دغدغه‌ای گریه می‌کردم. احساس یتیمی را داشتم که بعد از پدرش نمی‌تواند به هیچ‌کس تکیه کند. یکی از بچه‌ها از خواب بیدار شده بود و تا من‌را دید به سراغم آمد. با تعجب و استیصال پرسید چه شده؟ زبانم قفل شده بود. حتی نمی‌توانستم بگویم چه شده؟ اصلا چه می‌گفتم؟ خبری را به او می‌دادم که حتی خودم آن‌را باور نداشتم؟! تنها کاری که توانستم بکنم این بود که گوشی را به او نشان دهم. دیدم که رنگش پرید و حالش منقلب شد. نشست روی زمین. مثل مادر مرده‌ها هرکداممان گوشه‌ای افتادیم. آرام آرام گریه کردیم. بچه‌ها تک تک بیدارشدند، یکی از بچه ها گوشی به دست سراغمان آمد و گفت بچه‌ها خبر رو شنیدید؟ حاج قاسم شهید شده! همین ۴ کلمه از زبان او باعث شد، همه بلند بلند گریه کنیم. احساس همه‌مان به حاج قاسم پدری بود که حواسش به همه‌چیز و همه‌جا هست و نمی‌گذارد کوچک‌ترین گزندی به ما برسد. با وجود او همه احساس امنیت می‌کردیم. همه گیج بودیم و بهت زده! شده‌بودیم مثل دخترکِ فیلمِ خداحافظ رفیق. خودمان را با دسته گلی کنار ریل قطار تصور می‌کردیم تا پدرمان برگردد. برگشتی که خیال می‌کنیم... برگشتی که نیست... جمعه، همه چیز سیاه بود! بچه‌ها همه لباس‌سیاه‌هایی که برای فاطمیه آمده کرده‌بودند را به تن کرده بودند. گوشه و کنار خوابگاه و حجره‌ها را که نگاه می‌کردی، هرکس خبر را شنیده‌بود، نشسته بود و آرام آرام گریه می‌کرد. خوابگاه شلوغ و پرسرو صدای ما، در ساکت ترین حالت ممکن بود. غم‌خانه‌ی محض! صدای صوتِ الرحمنِ عبدالباسط را که از بلندگوی خوابگاه شنیدیم انگار اندکی باورمان شد گریه های آرامِ بچه‌ها در خوابگاه، تبدیل شده بود به گریه های بلند و ضجه. در کمتر از نیم ساعت خوابگاه سیاه پوش شده بود. بچه ها اشک می‌ریختند و پارچه های سیاه را به در و دیوار خوابگاه می‌زدند. به اطلاعات خوابگاه که پا می‌گذاشتی، اولین چیزی که توجه‌ت را جلب می‌کرد، میز کوچکی بود که سیاه پوش شده بود و عکس حاج قاسم رویش بود. تعدادی صفحات قرآن و نوشته سردارم شهادتت مبارک . دیدن همان میز کافی بود تا اشک‌هایمان جاری شود. همه‌مان منتظر پیام حضرت آقا بودیم. ساعت حدودا ده صبح بود که یکی از بچه‌ها پشت بلندگوی خوابگاه رفت و پیام حضرت آقا را برایمان خواند. او باصدای لرزان که بغض پیام را برای ما می‌خواند. با هر جمله صدای گریه‌ی‌ بچه‌ها بلند و بلند تر می‌شد. همه در عین سکوت در تکاپو بودند... از کنار در بعضی حجره‌ها که می‌گذشتی، بشقابی حلوا، سوغاتی شهرشان، میوه و هر چه را که داشتند گذاشته بودند تا خیراتی باشد برای حاج قاسم. بعضی هاهم حجره به حجره می‌گشتند و کمک هزینه جمع می‌کردند برای مراسمی که قرار بود بعد از نماز مغرب و عشا برگزار شود. صدای قرآن خواندن و بغض و گریه بعضی از بچه‌ها از حجره‌ها شنیده می‌شد. تعدادی از بچه‌ها هم بعد از شنیدن خبر، راهی بهداری خوابگاه شدند. از کنارهرکس عبور می‌کردی، چشم‌هایش از شدت گریه پف کرده بود. سلام زیرلبی می‌داد و رد می‌شد. می‌شنیدم که یکی از بچه ها درمیان گریه‌هایش می‌گفت که ما فکر می‌کردیم پیروزی قدس به دست حاج قاسم را جشن می‌گیریم. همه ناراحت بودند... ایرانی و بین الملل... فرقی نداشت... آن‌ها هم گریه می‌کردند... یکی از بچه‌های بین‌الملل، صدای حاج‌قاسم را با موبایلش گذاشته بود، نشسته بود و گریه می‌کرد. می‌دیدم عده ای کثیری از آن‌ها را که به نماز جمعه می‌رفتند تا نفرت خودشان را نسبت به آمریکا اعلام کنند و شهادت حاج قاسم را توسط ترامپ محکوم! از چشم‌های همه‌شان خون می‌بارید و خشم و بی‌قراری. فرقی نمی‌کرد اهل کدام کشور هستند، از اهالی کشورهای مقاومت هستن
د یانه... لبن انی، عراقی، ترکیه‌ای، پاکستانی و آفریقایی همه و همه‌شان ناراحت بودند. حتی بیشتر از بچه‌های ایرانی. بین نماز مغرب و عشا، امام جماعت خوابگاه برایمان صحبت کرد. همان آه اول را که کشید و همان اول کار که گفت اصلا نمی‌دانم چه طور شروع کنم، بچه ها را به گریه انداخت. دل‌ها آماده بود برای گریه و گریه و گریه... همه‌ی این‌ها را می‌دیدم و می‌شنیدم... بچه‌های بین الملل را می‌دیدم که چطور در صفوف نماز جماعت اشک می‌ریختند. همه احساس یتیمی می‌کردند. بعد از نماز سخنرانی و روضه برگزار شد. همه آمده بودند تا این بغضی که انگار قصد نداشت تمام شود را خالی کنند. یکی از بچه‌های پاکستان از ابتدای سخنرانی با صدای بلند گریه می‌کرد بی‌قراری‌اش آنقدر زیاد بود که میان روضه از حال رفت. نماز‌خانه خوابگاه خالی شده‌بود، همه بچه‌ها بعد از روضه رفته‌بودند ولی او همانطور نشسته‌بود و گریه می‌کرد. هیچ چیز نمی‌توانست آرامش کند. این جمعه با همه‌ی‌ جمعه‌ها متفاوت بود. دیگر از تمام ۱:۲۰ دقیقه‌‌ها می‌ترسیم. اضطرابی که خبرش بین الطلوعین به ایران و رسید و کاممان را تلخ کرد. انقدر تلخ که تلخی‌اش را هیچ وقت فراموش نخواهیم کرد
اینو امشب خیلی اتفاقی بین نوشته‌هام پیدا کردم... مثل همون موقع بغض کردم و حالم گرفته شد... کاش یکی بیاد بگه همه چیز الکیه...
کتاب جدید😍 خدا توفیق و انگیزه بده که نصف نیمه رها نشه😂
امام صادق (علیه‌السلام) فرمودند: «أكثر الخير في النساء» و حضرت زهرا کوثر (خیر کثیر) هستند. توضیح آنکه، خير بودن زنان به دلیل ازدیاد نسل و انس و آرامش مردان و نیز تنظیم امور داخلی و زندگی خانواده است که اساس نظام هر امت و اجتماعی است؛ زیرا امت‌ها از خانواده‌ها تشکیل شده‌اند و قوام هر خانواده، متکی و منوط به زن است و بدون او، خانواده مفهوم ندارد؛ چنان که بدون خانواده‌های اجتماع بشری مفهوم ندارد؛ پس اگر اجتماع و زندگی اجتماعی را خیر بدانیم، باید آن کسی را که اساس و ریشه خانواده به وجود او وابسته است، مظهر بالاترین خیر بدانیم. امام باقر (علیه‌السلام) از رسول اکرم نقل کرده اند: ما بنی بناء في الإسلام أحب إلى الله تعالی من الترويج؛ هیچ بنایی در اسلام نزد خداوند متعال، محبوب تر از ازدواج نیست. @Zamire_moshtarak
از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) نقل شده که هر فرزند نیکوکاری که به پدر و مادرش از روی رحمت نگاه کند، برای هر نگاه او پاداش یک حج مقبول است. از حضرت پرسیدند: حتی اگر کسی در یک روز، صد بار از روی محبت به پدر و مادر نظر کند، همه این آثار و پاداش ها را دارد؟!» حضرت فرمودند: «آری! خدا بزرگتر و مهربان تر است». وقتی انسان با محبت به پدر و مادرش نگاه می‌کند، خودش را برای شناخت خدا آماده می‌کند؛ یعنی هر مقدار که انسان نسبت به پدر و مادر و ارحامش تقلا و کوشش می‌کند و رحمت به خرج می‌دهد و اطاعت می‌کند، در حقیقت، خداشناسی و ولایت‌پذیری ولایی و الهی خود را بالاتر می‌برد؛ چون این رحم راه خداشناسی و راه محبت و رسیدن به ولایت خداست. @Zamire_moshtarak
وارد روزهای ملکوتیِ نمایشگاه کتاب شدیم و تجربه جدیدِ مجازیِ خرید کتاب!
ولی ذوق خرید و معرفی کتاب به صورت حضوری یه چیز دیگه‌ست. خدایا بیا به یکی از بنده‌هات الهام کن یه واکسن بسازه که این ویروس رو تو همه جهان نابود کنه و فقط تو ژن اسرائیلی‌ها و ظالم‌های عالم نفوذ کنه. [بلند بگو آمین😁]