eitaa logo
زنان جنگ
95 دنبال‌کننده
50 عکس
5 ویدیو
2 فایل
✨️جنگ تحمیلی ۱۴۰۴ به روایت زنان ایران: - روایات مکتوبِ زنانه - پادکست زنان جنگ - اخبار خودمونی برای دریافت روایت‌های شما: @zananejang_admin نشر مطالب فقط با ذکر منبع. رسانه‌ی مستقلِ #زنان_جنگ را با همین شناسه (@zananejang) در بله، ایتا و تلگرام بخوانید.
مشاهده در ایتا
دانلود
با گذشت روزها، وسعت نگرانی‌ام از تهران فراتر رفت. همه‌ جای این کشور قشنگ، برایم پررنگ‌تر و عزیزتر شد... کتاب‌هایی که تصادفی همراهم شده بودند، درست در لحظه‌هایی که نیاز داشتم، به دادم رسیدند. روایت زهره هاشمی نسب، ۲۹ ساله، مشاور شغلی و دانشجوی دکتری روانشناسی را در بخوانید: @zananejang
روایت زهره هاشمی نسب، ۲۹ ساله، مشاور شغلی و دانشجوی دکتری روانشناسی آدم‌هایی که من را از نزدیک می‌شناسند، خوب می‌دانند تهران برایم فقط یک شهر نیست؛ انگار تکه‌ای از جانم است. شعار «تهران، شهر دوست‌داشتنی من» فقط یک جمله نیست، سال‌هاست که حال و هوایم را خلاصه می‌کند. شب اول جنگ، تهران نبودم. اما صبح روز بعد، حس بی‌قراری عجیبی به سراغم آمد؛ انگار جایی که همیشه به آن برمی‌گشتم، دیگر امن نیست. نگران بودم که مبادا برنگردم، مبادا خیابان‌هایی که با آن‌ها خاطره دارم خاموش شده باشند، آدم‌هایی که دوست‌شان دارم ناپدید شده باشند، و کافه‌های شلوغ، خالی و بی‌صدا مانده باشند. با گذشت روزها، وسعت نگرانی‌ام از تهران فراتر رفت. همه‌ جای این کشور قشنگ، برایم پررنگ‌تر و عزیزتر شد. برای من که مدت‌ها بود خبری دنبال نمی‌کردم، این دوازده روز پر از بی‌قراری و رفرش‌ کردن مداوم صفحات خبری بود. در روز چهارم جنگ، خودم را به تهران رساندم. وقتی چشمم به چهره‌ی مردم افتاد، فهمیدم هنوز امید زنده است. یاد دوران کرونا افتادم؛ روزهایی که زندگی متوقف شده بود و ما یاد گرفتیم که چطور دوباره ادامه بدهیم. این‌بار نمی‌خواستم همان اشتباه‌ها را تکرار کنم. در کوله‌ای که برای سفر سه‌روزه بسته بودم، دو کتاب بود: «درباره‌ی معنی زندگی» اثر ویل دورانت و «ما ایرانیان» از مقصود فراستخواه. کتاب‌هایی که تصادفی همراهم شده بودند، اما درست در لحظه‌هایی که نیاز داشتم، به دادم رسیدند. جایی از کتاب دورانت نوشته بود: «معنای زندگی را شاید در تلاش روزمره برای انسان‌ ماندن بتوان پیدا کرد.» همان‌جا بود که فهمیدم باید قدم بردارم، حتی اگر کوچک باشد. امروز، مثل گذشته نه، بلکه بیشتر از گذشته، به آینده‌ی ایرانِ دوست‌داشتنی‌ام وفادار و امیدوارم. نه امیدی ساده‌لوحانه، بلکه امیدی ساخته‌شده از تجربه، از فهم زخم‌ها، و از دیدن آدم‌هایی که در دل بحران هم کنار هم ماندند. 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
ایستادم کنار پنجره و به کوه‌های شمال زل زدم؛ آن‌قدر نزدیک بودند که انگار دیوار خانه‌مان شده‌اند. با خودم فکر کردم: یعنی تهران همین‌طور می‌ماند تا من بروم و برگردم؟ همین سؤال، دلم را لرزاند. روایت مریم صفدری، 40 ساله، معلم را در بخوانید: @zananejang
روایت مریم صفدری، ۴۰ ساله، معلم «تهرانِ دوست‌داشتنی» همه برایم رباب‌خانم را مثال می‌زدند: «مگه نمی‌دونی زمان موشک‌بارون اصفهان، از ترس، بچه‌ش سِقط شد؟» می‌گفتم: «من نمی‌ترسم.» می‌گفتند: «تو نترس، اما صدای بلند بچه‌ی تو شکم رو می‌ترسونه!» وقتی پیشنهاد رفتن به خانه‌ی آبجی مطرح شد، دقیقاً زدند به نقطه‌ضعفم. دیگر نمی‌شد مخالفت کرد. صبح روز پنجم جنگ، ساک بزرگ سیاه را گذاشتم وسط اتاق. وسایلی را جمع می‌کردم که هیچ‌وقت برای سفر برنداشته بودم؛ سند خانه، نسخه‌های دارو، نتایج آزمایش، و هر چیزی که فکر می‌کردم اگر نابود شود، جبران‌پذیر نیست. ساک دهان‌گشاد، مثل دل آدم‌هایی که نمی‌دانند چه چیزی را باید نگه دارند و چه چیزی را باید رها کنند، پر شد. آن‌قدر که دیگر زیپش بسته نشد. راستش را بخواهید، شاید کمی هم دلم برای دورهمی تنگ شده بود. برای ناهار و شام‌های خانوادگی. اما درست قبل از خروج از خانه، یک لحظه ایستادم کنار پنجره. پرده‌ی مغزپسته‌ای را کنار زدم، و ناگهان کوه‌های شمال با آن عظمت و وضوحِ عجیب‌شان، چسبیدند به چشمم؛ آن‌قدر نزدیک که انگار دیوار خانه‌مان شده‌اند. در همان لحظه صداهای تهران هم ریختند توی گوشم؛ صدای زندگی، صدای عادت، صدای امید. با خودم فکر کردم: یعنی تهران همین‌طور می‌ماند تا من بروم و برگردم؟ همین سؤالِ ناگهانی، دلم را لرزاند. احساس کردم نمی‌توانم تنها بگذارمش. باید بمانم، در کنارش، در دلش. پرده را رها کردم. برگشتم وسط هال. کولر را دوباره روشن کردم. بدون آن‌که حتی دست به ساک بزنم، رفتم روی مبل لم دادم، پاهایم را دراز کردم روی میز عسلی، و رو به همسرم که هنوز متحیر جلوی در ایستاده بود، گفتم: «هیچ جا خونه‌ی خود آدم نمی‌شه.» 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang