eitaa logo
سوتی های خفن خانما🤣😝
1.1هزار دنبال‌کننده
74 عکس
35 ویدیو
0 فایل
🦋┅┅❅بسم الله الرحمن الرحیم❅┅┅🦋 کپی حرام❌❌❌🚫🚫 🌟تمام داستان ها و خاطرات کاملا واقعی میباشد.🌟 💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖 #سوتی😜 و #خاطرات🍃 خودتونو ارسال کنین؛ ⭐⭐ فاطی ⭐⭐ هستم ادمین و مالک کانال @Faati_1374 ❤️❤️ ادمین رزو و دان و شات میشم
مشاهده در ایتا
دانلود
سوتی های خفن خانما🤣😝
#سرگذشت_غم_انگیز_مریم وقتی که نهار حاضر شد علی و زنش هم اومدن و هممون مشغول غذا خوردن شدیم من داش
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نهار که تموم شد هرکسی رفت آماده بشه که بریم سر خاک بابا خیلی استرس داشتم و عصبی بودم اصلا دلم نمیخواست قیافه امیر رو ببینم سپهر هم که همش بالا و پایین می‌پرید میگفت - آخ جون... الان میریم پیش بابایی این حرفش بیشتر حالم رو بد کرد همش میگفتم بعد طلاق من چجوری با این بچه راه بیام بهونه امیر رو گرفت من چیکار کنم آخه! وسایل هارو گذاشتیم تو ماشین علی و راه افتادیم همش به فکر فردا بودم که اول باید وکیل خوب بگیرم تا کمکم کنه هرچه زودتر بتونم طلاق بگیرم رسیدیم دارالرحمه هر کدوم یه وسیله ای گرفتیم دستمون و رفتیم داخل به محض اینکه به قبر بابا رسیدم نتونستم خودمو کنترل کنم زدم زیر گریه و به حال و روز خودم اشک ریختم... به غریبی خودم و مامان فقط می‌باریدم و تو دلم با آقاجون درددل می‌کردم. بیشتر اقوام اومده بودن و هیچکدوم نمیدونستن چرا اینقدر بی تاب هستم همش تو دلم به بابا میگفتم چرا انقدر زود تنهامون گذاشتی ای کاش بودی تا زمانی که بودی کسی جرأت نمی‌کرد بهمون چپ نگاه کنه . وهمینجور اشک می‌ریختم که صدای سلام و احوال پرسی امیر با بقیه به گوشم خورد حس میکردم دارم خفه میشم اصلا دلم نمیخواست ببینمش زمانی که اومد کنارم بوی تند عطرش رو حس کردم. ادامه دارد
📛 بمب فروش های رنگی😍☝️ همههه چندتا چندتا میخرن😍👌 هیچ مغازه ای نمیتونی انقد ارزون بخری😁 همینجاست❌❌❌❌ ☝️ 👇👇 70.000هزااااارتوومن🔺🔺 90.000هزاااارتوومن🔺🔺 🎀 برای خرید و بازدید وارد کانال شوید 👇👇👇 http://eitaa.com/joinchat/3837919252C8cdc03d9fe حتی با هم میتونی بخری❌☂
هدایت شده از از تبلیغات سوتی کده آنلاین 🧡 خاطرات زیبا
سبد مسافرتی با تمام وسایل ۶عددبشقاب،۶عدد لیوان، ۶عدد قاشق چنگال، فلاسک نقلی😥 کلا ۵۴ پارچه ۶نفره +زیرانداز😊 /000_تومان😍😍😍 100عدد موجووووده ❌❌❌❌❌ جهت سفارش وارد شوید:👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1307967512C8cdf5504f0 🔴تنها کانال اقساط و ارسال رایگان ایتا🙂
یه بار با شوهرم بیرون بودیم‌وسط بازار خریدامون زیاد بود من خسته شدم گذاشتم‌زمین گفتم خودت بردار با غرور خم شد که برداره خشتکش از پشتش تا جلوش جرخورد😂😂😂😂خریدای آقارم من برداشتم اوشون یه دستش جلوش بود یه دستش پشت •┈••✾ ✿ ♬ ✿  ✾•• ┈ • @zanansoti •┈••✾ ✿ ♬ ✿  ✾•• ┈ •
هدایت شده از گسترده امید
زندگیم زبان‌زد همه‌ی مردم بوداما‌هیچ‌علاقه‌ای به همسرم نداشتم و به اجبار باهاش زندگی میکردم تا اینکه خدمتکاری ۲۰ ساله وارد خونم شد و روز به روز بیشتر دلمو برد. میدونستم اگه علاقم رو ابراز کنم آبروی کل‌خاندانِ‌صدر میره و این بی‌آبرویی توی کشور پخش میشه برای همین همیشه از دور نگاهش می‌کردم تا اینکه یه‌روز تصمیم گرفتم آخروقت به اتاقش برم و باهاش صحبت کنم اما وقتی وارد شدم با جای خالیش روبه‌رو شدم! -آقا شما این‌جا چیکار میکنی؟!با صداش سریع به عقب برگشتم که چشمم افتاد به دختر زیبایی که جلوم ایستاده بود و با شالش موهاش رو پوشیده بود برای یک‌لحظه قید ابهت‌و‌غرورم زدم و مقابلش زانو زدم و حلقه‌ رو به طرفش گرفتم- دیگه تحمل ندارم از دور تماشات کنم... با من ازدواج میکنی نیلماه؟ https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
هدایت شده از از تبلیغات سوتی کده آنلاین 🧡 خاطرات زیبا
یکی از اعضا پیام داد و گفت رمانی به اسم «نیلماه» رو دنبال می‌کرده که از شدت هیجانی بودنش شب تا صبح چشم ازش برنمی‌داشته اما به خاطر باگ ایتا لینکش رو گم کرده! ما هم براش پیدا کردیم و تصمیم گرفتیم برای شما هم بذاريم😉📛 https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44 این رمان اون‌قدر عاشقانه و پر ماجرا هست که خودمم عاشقش شدم😳😍❌
سلام خوب هستین یه بار هم دانشجو بودم اونم خوابگاهی ،یه شب داشتم تحقیق کامل میکردم از داخل سالن مطالعه کتاب برداشتم رفتم داخل اتاق همینجور داشتم می‌نوشتم صدای سرپرست رو شنیدم که بلند میگفت خانوما حجابتونو رعایت کنین خواستین از اتاقتون بیرون بیاین آقایون از طرف دانشگاه دارن میان خوابگاه(کارمندای دانشگاه بودن تعمیرات هم بلد بودن) گفت میان ابگرمکن واینا رو درست کنن،یه نیم ساعت گذشت من به کل یادم رفت اصلا کسی اومده همونجور با یه وضعی رفتم کتابو بزارم سالن مطالعه بلوز شلوار کوتاه موهامو ک نگم ژولیده از همه بدتر لباس زیرم ک زده بود بیرون و مشخص بود😭😭تا رفتم چند قدم صدای آقایی رو شنیدم که گفت خوبه اعلام کردیم حجاب داشته باشین چنان پریدم تو اتاق سرم خورد به تخت،بدیش این بود از کارمندای دانشگاه بود هر روز هم دانشگاه بود 😂 وقتی صداشو میشنیدم تو دانشگاه قایم میشدم تا رد بشه •┈••✾ ✿ ♬ ✿  ✾•• ┈ • @zanansoti •┈••✾ ✿ ♬ ✿  ✾•• ┈ •
‼️ چند سال بود نماز میخوندم ولی آرامش نداشتم 😢 مسلمون بودم ولی مومن نبودم😞 ❤️‍🩹 خدارو دوست داشتم ولی باهاش دوست نبودم این کانال نجاتم داد، مطالبش معجزه می کنه🌿 💯 اینجا، همه چیزم رو عوض کرد..دلم نیومد شماازاین گنج من..بی بهره بشین https://eitaa.com/joinchat/589562236C488200560c 🩷 👆 برای ارامش دلت وارد شو 👆27
هدایت شده از از تبلیغات سوتی کده آنلاین 🧡 خاطرات زیبا
🔴 فـوری علائم ظهور ، از زبان رائفی پور(جدید) 💢تنگه هرمز همان آرماگدان ( ) 😵 🏴برافراشته شدن 🏴👇 https://eitaa.com/joinchat/2753626794C1cb584cf0a 😳 اتحاد و علیه ایران👆27
سوتی های خفن خانما🤣😝
#سرگذشت_غم_انگیز_مریم نهار که تموم شد هرکسی رفت آماده بشه که بریم سر خاک بابا خیلی استرس داشتم و
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با وقاحت تمام نزدیک شد و زل زد تو چشمام عطری که میدونست دوست دارم و زده و خوشتیپ کرده اومده بود مراسم - سلام خانومم... انقدر بی‌تابی نکن عزیزم. اینو که گفت خدا میدونه که دلم میخواست چنان بزنم تو دهنش که تمام دندوناش بریزه تو دهنش اما جلو بقیه مجبور بودم مثل همیشه رفتار کنم تا ببینم آخر و عاقبتم چی میشه خودمو مثل همیشه نشون دادم. بعد از چند دقیقه دستم رو گرفتم جلو دهنم و خیلی آروم جوری که بقیه متوجه نشن بهش گفتم: - باهام حرف بزنی یا دستت بهم بخوره همین جا آبرو برات نمیزارم پس خیلی مراقب کارهات باش. حرفم رو که شنید تا آخر مراسم خودشو جمع و جور کرد و حواسش بود که چیکار میکنه. تا زمانی که مراسم تموم شد همش گریه میکردم و التماس بابا میکردم کمکم کنه برام دعا کنه بتونم هرچه زودتر بدون دردسر از این مردیکه جدا بشم اقوام یک به یک خداحافظی کردن و رفتند ما هم داشتیم وسایل هارو جمع میکردیم که علی با اخم گفت - امشب میری خونتون دیگه بسلامتی؟ از این سؤالش جا خوردم ولی با کمال خونسردی گفتم: - چطور؟ ادامه دارد.....
هدایت شده از از تبلیغات سوتی کده آنلاین 🧡 خاطرات زیبا
⌚✨ گالری ساعت و زیور آلات تیک تاک ✨⌚ زمان فقط برای گذشتن نیست… برای ساختنِ استایل و خاص بودنه 💫 اینجا جاییه که شیک‌پوشی شروع میشه 😌🔥 با کمترین قیمت ساعت های لاکچری و نیم ست و گردنبند به خرید مجموعه‌ای از جدیدترین ساعت‌ها و زیور آلات: 💎 لوکس 📱 هوشمند ⚡ اسپرت ✅زوپینگ برای افرادی که به استایل، کیفیت و خاص بودن اهمیت می‌دن ✨🖤 ✅ خاص، شیک و متفاوت ✅ ضمانت اصالت کالا 🛡️ ✅ ارسال سریع به سراسر کشور 🚚📦 📩 سفارش و مشاوره: @moghadam1389 📢 کانال ما: https://eitaa.com/saeatman ⌛️ وقتشه استایلتو کامل کنی 😉✨ :::
سوتی های خفن خانما🤣😝
#سرگذشت_غم_انگیز_مریم با وقاحت تمام نزدیک شد و زل زد تو چشمام عطری که میدونست دوست دارم و زده و
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- هیچی همینجوری میخواستم ببینم اگر میایی خانه مامان اینا به شوهرت هم بگی بیاد یکم دور هم باشیم. با شنیدن این حرفش از تعجب ناخودآگاه ابروهام پرید بالا و تو دلم گفتم از کی تا حالا دور هم جمع شدنمون براش مهم شده! قطعا میدونستم این حرفش هزارتا نقشه و فضولی پشت بندش داره که گفتم: - من خودم هستم ولی باید ببینم کار امیر چجوریه ولی فکر نکنم بتونه بیاد. - چرا نتونه بزار اصلا از خودش بپرسم. اینو گفت و بهم امون نداد رفت سمت امیر و گفت: - امیر داداش مریم میگه شب نمی‌تونی بیای بابا بیا دور هم بشینیم دیگه یه شبه! امیر با تعجب بهم نگاه کرد نمی‌دونست چی بگه که با چشم براش خط و نشان کشیدم و اونم فهمید و با تاخیر گفت: - آره مریم راست میگه فردا خیلی کار دارم باید برم سر کار نمیتونم بیام بعد رو کرد به من و گفت - پس فردا یک سفر کاری برام پیش اومده نیستم اگر دوست داشتی بیا هم میریم تفریح هم منم به کارم میرسم این بچه هم حال و هواش عوض میشه. وقتی اینو شنیدم خیلی تعجب کردم سفر کاری! پناه بر خدا معلوم نیست میخواد چه غلطی بکنه ولی به روی خودم نیاوردم با خودش چی فکر می‌کرد! یعنی واقعا فکر می‌کرد من با چیزی که ازش دیدم باهاش بلند میشم میرم مسافرت و تفریح! ادامه دارد