#داستان_ترسناک
:فکنم تقریبا مال کلاس سوم چهارمم بود من یه خرگوش سفید و تپلی داشتم بعد خونه ما حیاطش خیلی بزرگه از وقتی که دیگه بزرگ شده بود میزاشتیمش اونجا توی حیاط و بابام یه خونه ام براش درست کرده بود از قضا همون شب این خرگوشه توی خونش نبود شبو بیرون از خونش بود اقا من نصف شب تقریبا ساعت 2 نیم 3بود تو اتاق ابجیم روی تختش خواب بودم ابجیمم داشت فیلم میدید یهو اومد منو صدا زد گفت ستایش پاشو یه صدا از بیرون میاد اقا من پاشدم از پشت پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم یه گربه سیاه زده دنباال خرگوشم ماهم پاشدیم سریع رفتیم خرگوشمو گرفتیم و گربه رو فراری دادیم بردیمش توی اتاق پیش خودم و ابجیم روی تخت دراز کشیدم که بخوابم یهو دیدم ینفر داره تق تق میزنه به پنجره اتاق ابجیم پرده رو کشیدم اون طرف وقتی نگاه کردم دیدم دقیقا همون گربه با دوتا گربه بزرگ تر از خودش که میخورد مامان بابای اون باشن پشت پنجره وایسادن همینجوری داشتن به چشمای من زل میزدن که یهو یه چیز سیاه از پشت هر سه تاشون اومد بیرون اولش گفتم لابد خیالاتی شدم اقا همینجور این بزرگ و بزرگ تر شد وقتی خوب به دست و پاش دقت کردم فهمیدم جن درون این 3تا گربه هست وقتی چشمم به چشم اون 3تا جن خورد توی همون حالت دست و پام قفل کرده بود وقتی بیدار شدم دیدم روی تخت بیمارستانم و از همون شب به مدت 1ماه هرشب اینارو قبل خواب و توی خواب میدیدم و هیچ واکنشی نمیتونستم بهشون نشون بدم چون یه پیغام برام گذاشته بودن که اگر کسی از خانواده یا غریبه بفهمه ما هنوز میاییم سراغ تو برای خودت و خرگوشت اتفاق خوبی نمیوفته
و الانم که 5 6سال از اون اتفاق میگذره اتاق من دقیقا همون اتاقی هست که این اتفاق برام افتاد ولی خب اثراتش الان دیگه رفته اونم چون اهن گذاشتیم برای همه پنجره های اتاقمون و همیشه من یه سنجاق یا قران باهام هست