هدایت شده از سکرت:
📬:
به عنوان یه پسر حرفاتو قبول دارم اگه به این چیزا توجه میکردم دخترم الان کنارم بود:)
هدایت شده از سکرت:
📬:
سلی میشه کمکم کنی تروخدا لطفا میدونم که فقط تویی که میتونی درکم کنی تروخدا کمکم کن
#داستان_ترسناک
:یه روز مامان خواب بوده بابام خیلی خیلی سرش درد میکرده و مامانم از خواب بیدار میشوه میبینه که یک نفر به جز بابام بالای سر بابام هست مامانم دقیقه کامل میبینش و میبینه که دستشو رو به سمت چپ دراز کرده خیلی می ترسه روز بعد میره از همسایمون میپرسه که من اینجور چیزی دیدم و همسایمون میگه که قبلاً اینجا یک خونه گروهی بوده و اون مرده و پسرش رو دهه شصت کشتنشون و هنوز روحشون اونجاست به جان مادرم همشو واقعی گفتم 🖤
#داستان_ترسناک
کلا اتفاقات عجب واسه من زیاد می افته اما یکیشون که فکر کنم واقعا یک چیزی رو دیدم مربوط به این خاطره من میشه یادمه پیش دبستانی بود من ساعت 12 ظهر میرفتم مدرسه ی روز داشتم آماده میشدم برم از اتاق مامانم اومدم بیرون و حس کردم ی چیزی جلوم وایستاده پایین رو که نگاه کردم دیدم سایه خودم دیدم که افتاده روی زمین اما اون روز خونه ما طوری نبود که یک سایه ایجاد بشه همین طوری که داشتم نگاهش میکردم دیدم خیلی سریع حرکت کرد و به سمت در خونه رفت و دیگه هیچ سایه ای اونجا نبود
#داستان_ترسناک
ما توی یه خونه ای که خیلی خرابس زندگی میکنیم و یه شب چیزی دیدم و شنیدم که باورت نمیشه با اینکه کسی بیرون نمیرفت صدای چاه کندن و خندیدن خیلی شدیدی میومد من رفتم دیدم یه پسر بچه که دستاش خونیه داره نگاهم میکنه ترسیدم ولی کنجکاو بودم رفتم تا صدای خنده ها بیشتر و بیشتر میشه فرار کردم فرداش رفتم دوعا نویس ازش پرسیدم چیزی که جواب داد شکم کرد گفت اینجا جای قبرستونه سه بار پشت سر هم گفت بلخره جواب داد خونتوت روی قبر ها درست شده این داستانیه که مادرم وقتی من به دنیا نیومدم رو تعریف کرده😳😳😳😳😳
#داستان_ترسناک
ما تو یه خونه نقل مکان کردیم بعد چند روز گذشت من صدا های عجیب قریب می شنیدم اما کسی توجه نمی کرد یه شب ساعت2:45دقیقه بیدار شدم رفتم آب بخورم بعد دیدم که یکی وسط حال داره نگام می کنه و دست و پاس وایساده بودجیغ کشیدم رفتم پیش مامانم بابام بیدار شد و چراغ ها رو زد اما کسی نبود مامانم گفت حتما خرافاتی شدی اما چندروز بعد تنها بودم داشتم فیلم می گرفتم که یهو چراغ ها خاموش و روشن شد و بعد در محکم بسته شد به مامانم نشون دادم اونم گفت چند روز پیش که خونه دوستت بودی یکی منو صدا کرد
شکل صدات همجا رو گشتم کسی نبود اما یهو در اتاقت با ضرب بسته شد این موضوع رو به همسایه ها که گفتیم گفتند قبلاً یه جادوگر تو خونه ی شما زندگی میکرد اما خودکشی کردو مرد
رفتم پیش دعا نویس برام یه دعا نوشت و گفت این اجنه ی جادوگره هست و بعد از مرگش دنبال موکل جدید میگرده تا میتونی بهش توجه نکن اما الان دیگه خوب شدم،بخدا راست میگم