#داستان_ترسناک
:یبارم عروسی داییم بود شب حنابندون ما خونه مادر بزرگم بودیم نصف شب صدای شکستن ضرفا میومد ولی خب چون میدونستیم اونجا جن داره و قبلا هم اتفاق افتاده زیاد نترسیدیم ولی یکی از پیرمردای محله گفت که تو نخل این خونه یه زن با بچهاش زندگی میکنه و چندبارم که دایی مامانم خواست نخل رو قطع کنه پرتش کرد رو پشت بوم
#داستان_ترسناک
:رفته بودیم خونه خالم یه مجسمه داشتن که شبیه ادم بود خیلی شبیه ادم بود من همیشه ازش میترسیدم ساعت نزدیک دو شب بود همه خواب بودن به جز من و دختر خالم که تو اتاقش بودیم من تشنم شد و رفتم آشپز خونه که اب بخورم ولی احساس کردم اون مجسمه زل زده به من و انگار داشت میومد سمتم ولی من جدی نگرفتم و گقتم احتمالا سر گیجه دارم و رفتم دوباره شب بعدش که رفتم آب بخورم دیدم روبروم ایستاده داره یه چیزی زمزمه میکنه جیغ کشیدم و همه بیدار شدن و وقتی اومدن اون مجسمه دیگه روبروم نبود
#داستان_ترسناک
:خب من خونه مادر بزرگم همه میگفتن جن داره ولی من زیاد باور نمیکردم پسر خاله هام یا دختر خاله هام که میدیدن مسخرشون میکردم یروز تنها خونه مادر بزرگم بودم شب یلدا بود همه گفتن ما میخایم بریم خرید منم گفتم خونه مادر بزرگم میمونم شما برین حدود 5 دقیقه بود نشسته بودم یهو یهحس عجیبی گرفتم بدنم سرد شد نفسام سنگین بود سرم درد گرفت بعدش احساس کردم یکی بهم زل میزنه خیلی حس بدی داشتم یهو برق رفت شب بود ساعت 8:30 بعد لامپ گوشیم روشن نمیشد همونجوری ترس برم داشته بود سرجام خوشکم زد که صدایه خنده خیلی عجیبی شندیم و یه بوی خیلی بد مثل گوشت گندیده سرم درد میکردم و هی اون احساسم که میگفت یکی داره نگات میکنه ببشتر شد انگاری که یک نفر نبودن خیلی بودن و تا اینکه این احساسم بیشتر شد خنده های بیشتری شندیم که یهو یکی دستشو گذاشت روی شونم و توی گوشم با صدا ضعیفی و با نفسی خیلی سردی گفت تو مارو مسخره کردی مارو دست کم گرفتی تو نباید اینجا باشی جات اینجا نیست به اینجا تعلق نداری و همشون جلوم وایساده بودن لباس سفیدی تنشون بود و صورتی اعصبانی که همشون داد زدن تو باید از اینجا بری باید از اینجا بری باید بری بعد اسممو صدا زدن گفتن هستی باید از اینجا بری من زبونم بند اومده بود نمیدونستم باید چی بگم اونی که دستش رو شونم بود اروم گفت اگع نری و همیشه بیای اینجا برات کابوس میسازیم ازیتت میکنیم بعد همه گفتن باید از اینجا بری باید بری و همون زنه که پوشتم بود اومد جلو صورتم وایساد گفت برو و یه کشیده خیلی محکم زد توی صورتم از هوش رفتم وقتی بیدار شدم دیدم برقا اومده کسی هنوز نیومده بودن از خرید ساعت 11 شب بود خیلی ترسیده بودم ولی با خودم گفتم اینجا خونه مادر بزرگمه چرا باید از اینجا برم و اینجا دیگه نیام بعد تا اینو با خودم گفتم یکی جیغ زد و گفت باید بری وگرنه بد میبینی که یهو یکی از ظرف شیشه ای هامون افتاد و شکست و منم بلند گفتم باشه همه اومدن از بیرون من چیزی نگفتم در این باره بهشون دور هم بودیم که باز یکیتو گوشم پچ پچ کرد گفت برو که باز انگار تو گوشم کشیده زدن بعد یهو خون دماغ شدمسرم درد کرد مامانمو خاله هام گفتن چت شد یهو منم گفتم سرم درده بعد اون موقه اتفاقات عجیبی برام پیش میاد بعضی موقه خیلی شانس دارم بعضی اوقات شانسم بده
#داستان_ترسناک
:چند وقته اتفاقای عجیبی برام میوفته
مثلا یهو مثل صدای در زدن از کمدا میاد یا مثلا در یهو بدون اینکه چیزی بهش بخوره یا کسی ببنده اصلا جوری که هیچی نمیتونه ببندتش بسته میشه
یا یه روز گوشیم تو شارژ بود و شارژرم بالا سرم تو پریز برق بود یهو بدون اینکه شل باشه یا چیز دیگه در اومد تو سرم افتاد یا یه شب ساعت ۳ بیدار شدم که لباسای خواب بپوشم چون لباسام مناسب نبودن یهو یه سایه رد شد و قد خیلی خیلی بلندی داشت و حتی مامانمم این سایه و دیده و دیده که صندلی داره نصف شب تکون میخوره و صداهای عجیبی می شنویم
یا همسایه طبقه پایینو میگه وقتی نیستید صدای خودتونو می شنویم جوری که یه روز کار داشته اومده خونمون و از قبل هم صدامون و شنیده که داشتیم حرف میزدیم اومده و دیده که هیچکس خونه نیست در حالی که صدامون و شنیده
چند بار تاحالا این اتفاق افتاده واقعا نمیدونم که چیکار کنم که مطمعن بشم چیزی تو ی اتاقم هست یانه
#داستان_ترسناک
دو سال پش ی شب خالم خانوادمون رو برای شام دعوت کرد خونشون مامان بابام رفتن ولی من نرفتم چون حوصله مهمونی نداشتم داداشمم بیرون بود نرفت و ساعت 8 شب رفتن منم تازه از باشگاه برگشته بودم عرق کرده بودم رفتم حموم 10دقیقه ای تو حموم بودم که برق خونمون قطع شد ترسیده بودم چون کلا تاریک بود از حموم سریع اومدم بیرون حوله رو پوشیدم و دویدم آشپز خونمون چون گوشیم اونحا بود خواستم برش دارم ی صدا وحشت ناک شنیدم صدای ی بچه بود که داشت میگفت بیا پیشم من دارم میمیرم یهو برق اومد ی سایه دیدم و جیغ زدم سریع به مامان زنگ زدم و همچی رو گفتم اونا هم برگشتن خونه
ما اون خونه رو اجاره کرده بودیم بعد ی ماه خبر پخش شد که تو اون خونه ی زن خودشو بچشون کشته خداروشکر خونمون رو عوض کریم
ḠIitcḧگاو نفور /عزل میکنم
فور ندید تا فردا.شعور داشته باشین.
چقدم که شعور دارین
هدایت شده از جوین شو