بچه های گلیج ساب جوین باشید بایگانی کنید پیام نمیدم اونجا فقط جوین باشید💞
https://eitaa.com/joinchat/1791690213C35431d5274
ḠIitcḧنفور با شعور
بچه های گلیج ساب جوین باشید بایگانی کنید پیام نمیدم اونجا فقط جوین باشید💞 https://eitaa.com/joinchat
جدیدا داستان ها ترسناک قبلی رو میتونید بخونید.
#داستان_ترسناک
این داستان مربوط به خودم و دختر عمم هست یک شب خونه پدربزرگم اینا خوابیده بودیم هممون عمه هام عموهام دختر عمه هام پسر عمه هام همه اونجا خواب بودیم خونه ما دیوار به دیوار خونه پدربزرگم ایناست مردها همه خونه ما خوابیدن به جز عمو بزرگم و عمو کوچیکم و ما زن ها خونه پدربزرگم اینا توی اتاق عمه کوچیکم خوابیدیم من و دختر عمم که خیلی با هم راحتیم هنوز بیدار بودیم و داشتیم صحبت می کردیم ساعت حدوداً ۳ شب بود که یهو دختر عمم گفت من دستشویی دارم می تونی منو تا دستشویی همراهی کنی منم قبول کردم و اونو تا دستشویی همراهی کردم دستشویی پدربزرگم اینا توی حیاط پشت باغچه هست که باغچه شون هم خیلی درخت داره دختر عمم رفت دستشویی اومد بیرون منم دستشویی گرفتم و از اون خواستم که منتظر من دم دستشویی بمونه تا من بیام بیرون وقتی اومدم بیرون چیزی که می دیدیم رو باور نمی کردیم توی باغچه یه عده رو دیدیم زیر درختا داشتن خودشونو می زدن و گریه می کردن چند ثانیه بعد می دیدیم عروسی گرفتن و دارن کل می زنن و می رقصن د ثانیه بعد دوباره عزا گرفتن که این قضیه ما رو خیلی ترسوند وقتی دیدیم که دارن خودشونو می زنن و گریه می کنن ما هم یک جیغ بلند زدیم و عمو کوچیکم و عمو بزرگم از خواب بیدار شدن و اومدن دم دستشویی وقتی ما رو همینجوری حیرت زده دیدن تعجب کردن من و دختر عمم با گریه پریدیم داخل و اون شب کامل نخوابیدیم این داستانو برای هر کسی که تعریف می کردم باور نمی کرد امیدوارم که شما باور کنید من روی واقعی بودن این داستان تاکید دارم.
#داستان_ترسناک
خونه باداداشم تنها بودم .مامان،باباوخواهرم رفته بودن خونه مادربزرگم .یهوگوشی داداشم زنگ خورد یک شماره ناشناس بود ولی انگارخانواده یکی ازدوستاش بود .به داداشم گفتن که اره دوستش تصادف کرده وخواسته که داداشم بره پیشش.داداشم گفت میخوای همراهم بیای گفتم نه بعد گفت که پس چنتا صلوات بفرست واصلا هم نترسیا من زود برمی گردم[ازتنهایی توی خونه موندن خیلی میترسم].داداشم رفت ومن رفتم توی اتاقش دیدم درکمدش بازه اومدم ببندمش ولی انگار هرچی میرفتم جلودستم به دستگیره درنمیرسید خیلی ترسیده بودم ی یاعلی گفتم همون لحظه احساس ترسم رفت وتونستم دررو ببندم .دراتاق داداشم روبستم ورفتم توی اشپزخونه تا اب بخورم ولی یهوانگار کنارپاهام ی پای دیگه اومد ،کلی پابند دور مچ پاهاش بود باناخن های بلند وکثیف ،اون لحظه انگار داشتم توی زمین فرومیرفتم ولی زود به خودم اومدم ودویدم توی حیاط ووقتی رفتم توی حیاط انگار وارد یجای دیگه شدم بااینکه حیاط خودمون بود.درخت توی حیاطمون ی شکل خیلی عجیبی گرفته بود ویهو انگار ینفر دست گزاشت روی شونه هام ودرگوشم زمزمه کرد راه فراری نداری.وانگاری یک موجود خیلی وحشت ناک که هیچی ازصورتش معلوم نبود بهم حمله کرد وانگاری داشتن خفم میکردن،نفس کشیدن خیلی واسم سخت شده بود.بعد یهو غیب شدن.سریع به برادرم زنگ زدم برادرم اومد خونه ولی وقتی که داستان روبراش تعریف کردم وباورش کرد فهمیدم همچین اتفاق هایی واسه اونم افتاده.برادرم میگفت موقعی که داشته میرفته سمت بیمارستان دوستش که گفته بودن تصادف کرده بهش زنگ زده وبه برادرم گفته بیابریم بیرون ووقتی که برادرم بهش گفته که مگه توتصادف نکردی تلفن قطع شده اماوقتی که برادرم چشمش به شماره خورده دیده کلا دورقم بیشتر نیست ورفته دم درخونه دوستش ولی خونه نبودن ووقتی دیده نیستن وسوارماشینش شده توی اینه جلو عکس دوستشو دیده ونمیدونسته که داره چه اتفاقی میوفته پس سریع اومده توی خیابون.تصمیم گرفتیم این داستان هارو پیش خودمون نگه داریم چون میدونستیم هیچ کسی حرفامون روباور نمیکنه [قضیه مال ۳سال پیشه]
#داستان_ترسناک
اون شب همیشه گوشه ذهنم میمونه وقتی که ساعت سه نصف شب خبر تصادف پدرم رو مادرم فهمید و منو تنها گذاشت با برادرم سمت بیمارستان رفت اون شب خیلی اصرار کردم که منم باهاش برم ولی منو نبرد منم چون شکه شده بودم دیگه خوابی نداشتم روی مبل داخل حال نشستم که دقیقا میشد یه اتاق رو روبه رو دید اون شب فقط یه چراغ خواب ابی روشن بود برای همین واضح چیزی رو نمیدیدم داشتم به این فکر میکردم که حال پدرم خوبه یانه که همون لحضه صدای افتادن چیزی از همون اتاق روبه روم شنیدم یکم ترسیدم ولی گفتم شاید بخاطر بی خوابی حتما توهم زدم خیلی بهش اهمیت ندادم که دییقا ده ثانیه بعدش یه نفر اسمم رو صدا زد خیلی ترسیدم دستام یخ کرده بود قلبم تند میزد ولی به خودم جرعت اینو دادم که یکم نزدیک اتاق برم وقتی که درو باز کردم چیزی که دیدم رو نمیتونستم باور کنم حتی همین الان هم که بهش فکر میکنم تپش قلب میگیرم تو اون لحضه دقیق میتونستم سیخ شدن موهای دستم رو حس کنم اون موجود خیلی عجیب و مرموز بود دست ها و پاهاش تا دومتر هم طولش بود صورت وحشت ناکی داشت دهنش به شکل خیلی بدی باز بود و تقریبا خون خونی بود چشماش اگه اشتباه نکنم سفید بود ولی چیزی که اون رو خیلی عجیب تر میکرد خار های بودن که روی سر صورتش بود خیلی بلند بودن بدنم بی حس شده بود برای اون مستقیم داشت بهم نگاه میکرد برای یه لحضه سعی کردم به خودم بیام و خودم رو نجات بدم برای همین سریع پا به فرار گذاشتم جرعت اینو نداشتم که به پشت سرم نگاه کنم فقط میدویدم تا به سمت در خروجی رسیدم وقتی که خواستم در رو باز کنم موهام خیلی بد به سمت عقب کشیده شدن دقیق میتونستم سوزن روی گونم رو حس کنم افتادم زمین سرم گیج میرفت ولی با تمام قدرتی که داشتم بلند شدمو در رو باز کردم خودمو از اون خونه نجات دادم بدتر از همه چیز جایی بود که زندگی میکردیم بیابون طور بود کوچه های تاریک و خلوتی داشت و فقط یه چراغ روشن بود وقتی که بیرون رفتم قلبم خیلی درد میکرد همش سرم گیج میرفت تا اینکه دیگه جونی برام نموندو از حال رفتم اخرین صدایی که تو اون لحضه شنیدم صدای نگران و ترسیده خواهرم بود که اسمم رو صدا میزد دیگه چیزی رو حس نکردم تا اینکه بعد از چند ساعت چشمام رو باز کردم روی تخت بیمارستان بودم و یه پرستار رو دیدم که با مهربونی میگفت عزیزم حالت خوبه نمیتونستم درست حرف بزنم وقتی که به خونه برگشتم برای هیچ کس اون اتفاق رو تعریف نکردم هنوزم دارم با اون خاطرات خاک خورده زندگی میکنم
#داستان_ترسناک
من از وقتی به دنیا اومدم تا ۱۰ سالگیم تو یه خونه بودیم بعد اثباب کشی کردیم و الان چهار ساله تو یه خونه دیگه ایم بعد خونه مون مثلا حدود ۳۰ ۴۰ سالشه پس قدیمیه منم از اونجایی که طرفدار چیزای ترسناک بودم بعد دوسال که اونجا بودم چند بار سعی کردم احضار روح انجام بدم و یک بار جواب داد
بعد با یکی از دوستام از توی تلفن یه احضار روح دیگه انجام دادیم که مثل مراسم سه شاه بود بعد دوستم گفت برو سریع چراغ رو روشن کن یه چیزی دیدم بعد منم روشن کردم و عکس چیزی که دید رو برام فرستاد
قشنگ مثل یه زن خیلی لاغر بود که دهنش اندازه سر من باز بود و داشت به یه جایی اشاره میکرد
ولی الان دیگه بهش عادت کردم و سعی میکنم باهاش حرف بزنم و ارتباط بگیرم باهاش ولی فهمیدم یه جن عاشق بوده ولی کامل مطمئن نیستم
هدایت شده از آپـــولــون فور نده
:: نگو که این چنلو نداری؟!
࣪هنوز میری تیک تاک و پینترست؟!
𝄄ؘؘ 𑪎𝗖𝗼𝗺𝗲 𝗮𝗻𝗱 𝗳𝗶𝗻𝗱 𝗼𝘂𝘁࣪◌
:🗼࣪:آپــــولـون اینجاست!࣪