eitaa logo
ḠIitcḧ|برایِ ایران
578 دنبال‌کننده
37 عکس
10 ویدیو
3 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ -‌ 𝗍݁ꨲ𝗌ꨲ https://eitaa.com/majhorror 𝗌ꨲ‌𖫲𝗎𝖻ꨲ𑪊‌ ‌ ‌‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از آپـــولــون فور نده
:: نگو که این چنلو نداری؟! ࣪هنوز میری تیک تاک و پینترست؟! 𝄄ؘؘ 𑪎𝗖𝗼𝗺𝗲 𝗮𝗻𝗱 𝗳𝗶𝗻𝗱 𝗼𝘂𝘁࣪◌ :🗼࣪:آپــــولـون اینجاست!࣪
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝓜𝓸𝓫𝓲𝓷𝓪
ی‍‌ه گ‍‌پ‍ داری‍‌م‍ ن‍‌م‍‌ون‍‌ه🐾 م‍‌ال‍‌ک‍‌م‍‌ون‍ ی‍‌دون‍‌ه🤌🏻 ادم‍‌ی‍‌ن‍‌ام‍‌ون‍ ن‍‌ازدون‍‌ه😌 چ‍‌ت‍ ک‍‌ن‍ ن‍‌گ‍‌ی‍‌ر ب‍‌ه‍‌ون‍‌ه👩🏻‍🦯 ادب‍ یادت‍‌ ب‍‌م‍‌ون‍‌ه😊 پ‍‌ی وی ن‍‌روم‍‌ردون‍‌ه💀 ری‍‌مو م‍‌ی‍‌ش‍‌ی‍ـ دی‍‌وون‍‌ه😂 https://eitaa.com/joinchat/4202562980C40e73c279d
تنها چنل ایتا با موضوع وحشټ..😦 داستاڼ هاࢩ ترسناك..❕ 𓎟‌‌ིྀ᷉۫྇྇྇྇྇˳ׅ᳞ ‌ּ https://eitaa.com/joinchat/1243219044C0559e806f9 جاهای دیگہ دنبال داستان ترسناك نگرد😮‍💨❗️
سلام این داستان واقعا برام ترسناک بود و از اون موقع به بعد هیچوقت تنهایی تو خونه نمیمونم💔 روز سیزده بدر بود همه فامیل جمع شده بودیم دور هم همه چی اماده کرده بودیم که بریم پارکی که نزدیک خونمونه و چون تعداد مون زیاد بود منو دختر عمو هام موندیم پیاده باهم دیگه بریم خلاصه اونا رفتن خونه ی عموم دقیقا بغل خونه ی ما هستش دختر عمو هام رفتن خونشون تا لباس مورد نظرشونو بپوشن بیان باهم دیگه بریم اونا رفتن خونشون منم اومدم داخل خونه کیفم رو برداشتم میخواستم برم پیش دختر عمو هام که صدای چکه کردن آب حموم اومد! برگشتم رفتم داخل اتاق مامان بابام وقتی رفتم داخل همه چیز عادی بود تا اینکه رفتم داخل حموم تا اب رو ببندم، اتاق مامان بابام درش قفل نمیشه و خرابه من صدای بسته شدن در اتاق رو شنیدم ترسیدم و ترس تمام روحم رو فرا گرفته بود اروم اروم برگشتم بیرون از حموم و دستگیره در رو کشیدم که دیدم........ در باز نمیشه انگار یکی از بیرون در رو قفل کرده کلی درو کشیدم و کوبیدم اما هیچ چیز تغییر نکرد که من بیخیال شدم و تصمیم گرفتم به دختر عموم زنگ بزنم قضیه رو بگم بیاد در رو باز کنه بهش گفتم و اونم قبول کرد که دیدم در خود به خود و خیلی یهویی باز شد این دفع بیشتر از قبل ترسیده بودم سایه خیلی عجیبی سریع با سرعت باد از جلوی چشمم رد شد من بلند شدم و به دیوار چسبیدم خیلی ترسیده بودم و ضربان قلبم به بالا ترین حالت ممکن رسیده بود اروم اروم رفتم داخل حال و سریع به سمت در خروجی رفتم همین که دستگیره رو گرفتم دستم احساس کردم سایه بزرگی پشت سرمه بدنم از ترس میلرزید و اون سایه به من نزدیک تر میشد و منو صدا میزد و میگفت تو دیگه اخریشی من خشک شده بودم نمیتونستم تکون بخورم که همون لحظه دختر عموی بزرگم با کلید درو باز کرد و اومد داخل من بغلش کردم و وقتی به پشت سرم نگاه کردم چیزی رو ندیدم معلوم نبود اگه دختر عموم دیرتر میرسید چه اتفاق وحشتناکی میتونست برام بیوفته و این خاطره رو برای هرکسی تعریف میکنم باور نمیکنه و میگه همش خیالاته یا من دارم دروغ میگم