هدایت شده از 𝓜𝓸𝓫𝓲𝓷𝓪
یه گپ داریم نمونه🐾
مالکمون یدونه🤌🏻
ادمینامون نازدونه😌
چت کن نگیر بهونه👩🏻🦯
ادب یادت بمونه😊
پی وی نرومردونه💀
ریمو میشیـ دیوونه😂
https://eitaa.com/joinchat/4202562980C40e73c279d
تنها چنل ایتا با موضوع وحشټ..😦
داستاڼ هاࢩ ترسناك..❕
𓎟ིྀ᷉۫྇྇྇྇྇˳ׅ᳞ ּ https://eitaa.com/joinchat/1243219044C0559e806f9
جاهای دیگہ دنبال داستان ترسناك نگرد😮💨❗️
#داستان_ترسناک
سلام این داستان واقعا برام ترسناک بود و از اون موقع به بعد هیچوقت تنهایی تو خونه نمیمونم💔
روز سیزده بدر بود همه فامیل جمع شده بودیم دور هم همه چی اماده کرده بودیم که بریم پارکی که نزدیک خونمونه و چون تعداد مون زیاد بود منو دختر عمو هام موندیم پیاده باهم دیگه بریم خلاصه اونا رفتن خونه ی عموم دقیقا بغل خونه ی ما هستش دختر عمو هام رفتن خونشون تا لباس مورد نظرشونو بپوشن بیان باهم دیگه بریم اونا رفتن خونشون منم اومدم داخل خونه کیفم رو برداشتم میخواستم برم پیش دختر عمو هام که صدای چکه کردن آب حموم اومد!
برگشتم رفتم داخل اتاق مامان بابام وقتی رفتم داخل همه چیز عادی بود تا اینکه رفتم داخل حموم تا اب رو ببندم،
اتاق مامان بابام درش قفل نمیشه و خرابه من صدای بسته شدن در اتاق رو شنیدم ترسیدم و ترس تمام روحم رو فرا گرفته بود اروم اروم برگشتم بیرون از حموم و دستگیره در رو کشیدم که دیدم........
در باز نمیشه انگار یکی از بیرون در رو قفل کرده کلی درو کشیدم و کوبیدم اما هیچ چیز تغییر نکرد که من بیخیال شدم و تصمیم گرفتم به دختر عموم زنگ بزنم قضیه رو بگم بیاد در رو باز کنه بهش گفتم و اونم قبول کرد که دیدم در خود به خود و خیلی یهویی باز شد این دفع بیشتر از قبل ترسیده بودم سایه خیلی عجیبی سریع با سرعت باد از جلوی چشمم رد شد من بلند شدم و به دیوار چسبیدم خیلی ترسیده بودم و ضربان قلبم به بالا ترین حالت ممکن رسیده بود اروم اروم رفتم داخل حال و سریع به سمت در خروجی رفتم همین که دستگیره رو گرفتم دستم احساس کردم سایه بزرگی پشت سرمه بدنم از ترس میلرزید و اون سایه به من نزدیک تر میشد و منو صدا میزد و میگفت تو دیگه اخریشی من خشک شده بودم نمیتونستم تکون بخورم که همون لحظه دختر عموی بزرگم با کلید درو باز کرد و اومد داخل من بغلش کردم و وقتی به پشت سرم نگاه کردم چیزی رو ندیدم معلوم نبود اگه دختر عموم دیرتر میرسید چه اتفاق وحشتناکی میتونست برام بیوفته و این خاطره رو برای هرکسی تعریف میکنم باور نمیکنه و میگه همش خیالاته یا من دارم دروغ میگم
#داستان_ترسناک
:شب بود خونه عمم بودم و خونشون قدیمی بود همه توی هال خوابیده بودیم نصفه شب از خواب پاشدم هیشکی بیدار نبود از فقط نور تلوزیون و ماهواره ک ی مرد مشخص بود کفش پاش بود دستاش توهم بود ولی مشخص نبود زل زده بود بهم هرچی بسم الله گفتم نرفت کسیو بیدار نکردم پتو کشیدم رو سرم و خوابیدم
#داستان_ترسناک
:ما خونمون مال زمان شاهه شا ما موقعی که میایم داخل خونه همچی عادی بود تا وقتی فهمیدم که خونه ی جفتیمون تقریبا ۸ ساله کسی نیومده با خودم گفتم که اوکی عادیه یه روز که داشتیم داخل کوچه فوتبال بازی میکردیم از داخل خونه صداهای عجیبی میومد اولش فکر کردیم موشی چیزی رفته داخل خونه بیخیال شدیم تا وقتی صداها هی بلدو بلند تر میشد با بچه ها در باغ خونرو باز کردیم رفتیم داخل باغ دیدیم که از داخل خونه صدای اره برقی و جیغ میاد همه سریع اومدیم بیرون وقتی که ترسمون ریخت با چنتا از بچه هادوبارا رفتیم داخل یه دفعه انگار کسی با چشمایی که انگار برق میزد بهم نگاه میکرد منکه اینو دیدم اومدم بیرون بقیه هم اومدن مشعول بازی شدیم شب که رفتم خونه ساعت تقریبا ۳ نصف شب بود که دیدم صدای در اب سردکن میاد انگار یکی در ابسرد کنو محکم بازو بسته میکرد اهمیتی ندادم گفتم شاید مشکل از خود ابسرد کن باشه گرفتم خوابیدم فردا که بیدار شدم مامانم اینا خونه نبودن چشمم به اوپن خونه خورد یکی با صورت مشکی و چشمای کاملا سفید زل زده بود تو چشمام سریع از خونه زدم بیرون مسئله رو به بچه ها گفتم اونایی که با من دفعه ی دوم اومده بودن داخل خونه هم گفتم که یه همچین چیزیو دیدن بحثو عوص کردیم و شروع به بازی کردن گردیم که یکی از بچه ها گفت بیاین دوباره بریم داخل خونه منم گفتم اوکی سه نفری رفتیم داخل خونه که انگار یکی به لگد کوبید به در خونه ما سریع اومدیم بیرون شب که شد رفتم خونه از ترس پیش مامانم اینا خوابیدم چشمم به تختم توی اتاقم افتاد که انگار یکی روی تختم دراز کشیده بود سریع گرفتم خوابیدم فردا شبش با دوتا از بچه ها داخل کوچه بودیم که یه دفه چشممون خورد به پشت بوم یکی از بچه ها که یه چیز سفیدی با سرعت رد میشد
اون روز اصن باد نمیومد ولی یکی از درختاا خیلیی تکون میخورد موقعی که بچه ها حواسشون نبود به درخت نگاه کردم دیدم همون جن مشکیه دوباره زل زده تو چشمام
از این مسئله ۵ سال میگذره و ما از اون خونه جابجا شدیمو من حس میکنم یکی هنوزبهم زل میزنه
#داستان_ترسناک
۱۰سالم بود اون شب همه خواب بودن منو دوستم داشیتیم باهم فیلم میدیدیم که یهو جعبه ی موسیقی قدیمی ی دوستم که بادست باید میکشیدی تا موسیقی پخش می کرد روشن شد و یهو تو گوشی من آهنگ ترسناک پلی شد اما من اون آهنگ رو نداشتم یهو ی چیز سیاه پای دوستمو گرفت و کولر خاموش شد و برقا رفت بعد یچیزی هی میزد به شیشه ما شب تا صبح بیدار موندیم و صبح که رفتیم دنبال دوستمون در ی اتاقم باز و بسته می شد و ما میترسیدیم من و دوستم رفتیم تو اتاقم و دیدیم ی عروسک که روی لباسش خون بود به ما نگاه میکنه ما نرسیدیم ولی داشت داستان ترسناک می شد چون وقتی رفتیم خونه یکی زنگ زد و من در رو باز کردم یهو دیدم که ی نامست بردم پیش دوستم و نقاشی من و دوستم بود که کردیم ماترسیدیم و رفتیم رو تراس بعد یهو دیدیم اون عروسک توی باغچه افتاده و باز به تراس خونه ی دوستم نگاه میکنه منو دوستم خوابیدیم و شب بعد روی تراس رفتیم و صدا های ترسناک میومد و انگا اون عروسک قصد کشتن مارو داره
ḠIitcḧ|نفور تبه نفورر نفورر نفورر
📬: سلی مامان گلیچ بابا
عیجون
یعنی چنلم شوهرمه؟🤣🤣