eitaa logo
ḠIitcḧ|برایِ ایران
610 دنبال‌کننده
35 عکس
18 ویدیو
3 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ -‌ 𝗍݁ꨲ𝗌ꨲ https://eitaa.com/majhorror 𝗌ꨲ‌𖫲𝗎𝖻ꨲ𑪊‌ ‌ ‌‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سکرت:
📬: سلی میشه این پیامی که راجبه اونایی که لف دادن دادی رو فور بزنم چنلم؟؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خدا وکیلی ویو رو ببینین از صبح پدرم درومد از بس فور دادم 4 نفر اومدن همونا هم لفیدن
گناه دارم بخدا💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این داستان ماله عممه که 29 سالشه از زبون خودش میگم: تا 15سالگیم روستا زندگی میکردیم خلاصه روستا پره خونه های خالی‌ومتروکه‌ست یه شب که دختر خاله و دختر عمو و پسر خاله و پسر عمو جمع شده بودیم خونه‌ی بابا بزرگم. همه‌ام هم سن و سال بودیم و جوگیر. ساعتای 1 شب بود که همه خواب بودن جز ما 5 نفر . هوا گرگ و میش، بارونم میومد و خیلی سرد بود . ماهم داشتیم در مورد ج‌ن و پ‌ری حرف میزدیم و اطلاعات بِهَم میدادیم و خاطره تعریف میکردیم که پسرخالم گفت الان که همه خوابن بیاین بریم خونه متروکه تَه روستا ، همه گفتن نه جز من، با پسرخالم ساعت 1:30 شب راه افتادیم سمت اون خونه تا اونجا نیم ساعت راه بود‌. وقتی رسیدیم ساعت 2 شده بود. رعد و برق میزد و بارون شدید تر شده بود، بادی که می‌وزید بدنمونو میلرزوند. میخواستیم بریم داخل که در قفل بود. داشتیم برمیگشتیم که پسرخالم یه پنجره دید که باز بود . خلاصه رفتیم توی خونه و دیدیم پر عکسای قدیمی و خیس کشیده از یه زوج پیر. گفتیم اگه اینجا ماله اونا بوده چرا وسیله هاشونو نبردن؟ خلاصه یکم گشتیم ساعت شد2:30 که یه دفعه از بالای سقف خونه صدا دویدن اومد . خیلی ترسیدیم و اومدیم که بریم دیدیم در بسته شده و سقف خونه ریخت روی پنجره و راه بیرون رفتن بسته شد. تا ساعت 3 گیر کردیم و اون صدا هی بیشتر میشد جوری که سقف میلرزید و انگار میخواست بریزه روی سرمون خلاصه دیوار نم کشیده و نرم رو انداختیم و با تمام توان دویدیم راه نیم ساعتِ رو توی 10 دقیقه طی کردیم. ساعت مچی که بابا بزرگم برام گرفته از کار افتاد و حتی بعد این همه مدت هرجا بردمش گفتن درست نمیشه و روی تایم 3:3 مونده! خلاصه به بابام گفتم که چیکار کردیم ، بعد از کلی جر و بحث که کارمون اشتباه بوده گفت ماجرای اون خونه اینجوریه که اون زوج زمان ازدواج این خونه رو دور از روستا و بین زمین های کشاورزی میسازن وقتی 9 سال از ازدواجشون گذشت و بچه دار نشدن سعی میکردن بچه های مردم رو به دزدن وقتی یه بار یه بچه رو دزدیدن ، اون بچه چاقو رو بر میداره میزنه به قلب پیرزن و پیر مرد که میاد بچه رو بکشه سکته میکنه بچه فرار میکنه و میره پیش مامان باباش و ماجرا رو تعریف میکنه پلیس بعد از گشتن خونه جنازه ۳ تا دختر بچه و ۱ نوزاد پسر رو پیدا میکنه.توی وصیت نامه هم نوشتن بعد از مرگ در زیر خونه‌ی خودشون دفن بشن . حالا کسی نمیدونه پلیس این کارو کرده یا نه.
هلیا هستم ۱۶ سالمه از گلستان واقعا نمیدونم داستان من ترسناکه یا نه ولی این اتفاقات برای من عجیب بود نه ترسناک دوسال پیش به یه خونه ی جدید اسباب کسی کرده بودیم ( ما هر یه سال یا دوسال خونمونو عوض میکنیم) از اسباب کشی به خونه جدیدمون تقریبا یه ماه گذشته بود و برای اینکه بابام شبا خیلی دیر میومد خونه مثلا ساعت ۴ یا مثلا صبح و من مجبور بودم پیش مامانم توی سالن بخوابم مامانم از تنها خوابیدن میترسید و از اتاق خودش یجورایی خوشش نمیومد و ترجیح میداد توی سالن بخوابه یه شب که ساعت های ۱۲ خوابیده بودم بی دلیل دقیقا ساعت ۰۳:۰۰ بیدار شدم و همین که چشمامو باز کردم جلوی پاهام یه چیز سیاهی دیدم اولش فکر کردم مامانمه ولی وقتی دیدم مامانم کنارم خوابیده دوباره به جلوی پاهام نگا کردم نمیتونست یه انسان باشه قدش خیلی خیلی بلند بود یکم استرسی شدم و چشمامو محکم بستم و باز کردم و توی همین چند لحظه یهو غیب شد و چشمم خورد به بالای کابینت اشپزخونمون که یجورایی یه جسم بالای کابینت بود که بندش شبیه گربه سیاه بود ولی اون موقع فکر کردم از خواب دارم توهم میزنم و دوباره برگشتم به خوابیدن درمورد این موضوع چیزی به مامانم یا بابام نگفتم ولی داستان اینجا هم تموم نمیشه اتاق من یه پنجره داشت ولی مثل پنجره های عادی نبود پشت پنجره یه منظره ای چیزی نبود فقط دیوار بود که با کمی فاصله از پنجره بود و این باعث میشد اتاقم بی نور بشه و احساس خفگی بده منم از اتاق خودم راضی نبودم ولی بازم زیاد اهمیت نمیدادم و بعضی شبا اونجا میخابیدم و عجیبش این بود که توی اون اتاق چه دیر بخوابم چه زود دقیقا توی ساعت ۱۲ ظهر بیدار میشدم ولی توی اتاقای دیگه نه فقط توی این اتاق بعد از چند مدت مثلا یه هفته یا دو هفته گذشت و مامانم رفت خونه ی همسایه منم توی خونه موندم از گوشیم اهنگ گذاشتم و روی مبل دراز کشیده بودم و داشتم رمان میخوندم که یهو صدای مثل خرناسه یا همون ناله ای شبیه صدای شیر شنیدم این بار یکم ترسیده بودم به اطرافم نگا کردم هیچی نبود و یه بار دیگه این صدا رو شنیدم و این بار صدای اهنگو بالا بردم که چیزی نوشنوم و خودمو اروم کنم و تقریبا نیم ساعت دیگه مامانم برگشت ولی بازم چیزی بهش نگفتم تقریبا اخرای سال بود که میخاستیم بازم اسباب کشی کنیم و توی چهار روز قبل از رفتن از این خونه همش خواب تکرار میدیدم خوابم اینجوری بود که من انگار یه برده بودم و یه مرد به شدت قد بلند همش سمتم میومد و زیر گوشم چیزی میگفت ولی نامفهوم بود چهار روز کلا همین خواب رو تکراری میدیدم و این بار به مامانم گفتم ولی فقط درمورد خوابم گفت بعضی موقع ها ممکنه اینجوری بشه زیاد اهمیت نده منم زیاد بهش اهمیت ندادم و وقتی اسباب کشی کردیم اولای روز یکم با خونه غریبه بودم ولی کم کم عادت کردم
سلام من هانیه هستم و مازندران زندگی میکنم این داستان واقعی هست و کوتاه چون یک لحظه اتفاق افتاد و من مطمئنم خیالاتی نشدم من دیشب خوابم نمی‌برد و حوصله ام سر رفته بود وداشتم با گوشی بازی می‌کردم یهو یه صدایی شنیدم پچ پچ یه نفر  اولش توجهی نکردم و دیدم یه سره صدای پچ پچ میاد فکر کردم آبجی کوچیکمه چون کنارم خوابیده بود بهش گفتم پچ پچ نکن اعصبانی شدم یه لگد زدم بهش گفتم پچ پچ نکن دیگه از کنار گوشم یکی با صدای وحشتناک گفت:(خودت خواستی ) ترسیدم بدنم یخ کرد آروم سرمو چرخوندم دیدم یه دختر با چشای سبز و یه خنده وحشتناک کنارم دراز کشیده بدنم قفل شده بود نمیتونستم حرف بزنم من فقط صورتشو دیدم نتونستم کلشو ببینم اون صورتشو آورد سمتم و بادندون گردنمو گاز گرفت میخواستم جیغ بزنم صدام در نمیومد از گردنم خون اومد واون با زبونش خونمو لیس زد نمیدونین چه حسی داشتم دوسه بار تکرار کرد بعد صدای اذان اومد اون آروم آروم محو شد تازه تونستم جیغ بزنم همه بیدار شدن مامانم اومد سمتم گفت چیشده ولی وقتی میخواستم برای مامانم تعریف کنم اون تو گوشم گفت (اگه به کسی بگی تمام خوانواده تو میکشم اونم جلوی چشات) ترسیدم فقط گریه میکردم چند روز گذشت هرشب کابوس می‌دیدم نتونستم تحمل کنم رفتم به مامانم گفتم گفت:(توهم زدی )قسم خوردم که راسته مامانم یهو رنگش پرید منو برد پیش دعانویس اون گفت :(آفرین کار خوبی کردی که گفتی اون جن میخواست ازت سواستفاده کنه و تورو وخانواده تو اذیت کنه یه دعا داد گفت نگهش دارم و هرشب قران بخونم و دعا تو دست راستم باشه ) بعد از اون دیگه شبا کابوس نمیبینم
سلام فاطمه هستم 20 سالمه ولی حوریه صدام میکنن چرا؟ بهتون میگم قضیه برمیگرده به موقع ی که مامانم منو هشت ماهه باردار بوده اینطوری تعریف میکنن که مامانم خالم یه شب که میخواستن برن عروسی دختر عموشون :تو مسیر مامانم یه واکنش غیر منتظری از خودش درمیاره و میگه انگار یکی پشت سرش داره هلش میده خالم فکر میکنه مامانم قصد تر سوندنشو داره و مسخرش میکنه یکم جلوتر که میرن مامان یجوری با زانو میخوره زمین انگار واقعا یکی هلش داده و خب اونجا حالش بد میشه خالم با ترس زنگ میزنه به بابام میان مامانمو به بیمارستان میبرن بهش میگن احتمال اینکه بچتون زودتر از زمانش به دنیا بیاد زیاده تحت نظر قرار میگیره برای همین تقریبا ی سه روزی نگه میدارن مامانمو و چون مریضی زمینه هم داشته خودش میگن باید سزارین بشه و برع اتاق عمل مامانم قبول نمیکنه یجورایی از اتاق عمل جراحی میترسیده و میگع من هیچ مشکلی ندارم تا 9ماه صبر میکنم و میخوام بچم خودش به دنیا بیاد نه اینکه به زور با پاره کردن شکمم بیرون بکشیدش خلاصه مرخص میکنه خودشو و میان خونه شب اون روز مامانم خواب میبینه که تو یه کویره میگفت جز خودش هیچی اونجا نبود و من هرطرفی میرفتم به یجا برمی گشتم و از شدت گرما و تشنگی گریه می کردم اون شب مامانم با گریه و سرصورت عرق کرده از خواب بیدار میشه میگفت یجوری بدنش واکنش نشون داده بود انگار واقعا اونجا بوده جوری ک تصمیم میگیره همون نصف شب بره حموم بزنه میره حموم و موقع پوشیدن لباساش انگار باز یکی میزنه تو شونش مامانم که خیلی ترسیده بوده بابامو بیدار میکنه و میگه اون شب رفتن بع عروسی هم اینطوری شده بابام میگه بخوابی بهتر میشی الکی استرس نده به خودت چند ساله اینجا زندگی میکنیم چی میتونه باشه میرن بخوابن ولی مامانم خوابش نمیبره میگفت وقتی لامپ خواموش بود احساس بدی داشتم وانگار یکی جز بابات کنارمه بلند میشه و میره لامپ روشن کنه که دوباره یکی از پشت هلش میده و مامانم با شکم محکم میخوره به دیوار اونجا کیسه آب مامانم پاره میشه با جیغ دادش بابام بیدار میشع اون موقع ها پیش مادبزرگم اینا زندگی می کردن خلاصه مادبزرگم عموم اینا میان و بابام میره ماشین بیاره ولی هرکاری میکنه روشن نمیشه زنگ میزنن از محله ماشین بیارن ولی انقد درد شدید بوده که مجبور میشن هامونجا منو به دنیا بیارن مادبزرگم عموم بابامو کمک میگیره و منو با دنیا میارن ولی هیچ صدای از خودم نداشتم نفس نمی کشیدم من که سر درنمیارم ولی مامانم میگفت همراه بچه ی گوشته دیگه هم هست که اونو جدا میکنن بعد به دنیا اومدن بچه برا من اون گوشت مادبزرگم آتیش میزنه و منو زیر دودش نگه میداره انقد که یهو صدای گریم بلند میشه اون شب مارو میبرن بیمارستان مامانم دو شب بعدش مرخص میشه ولی منو یه ماه نگه میدارن مادبزرگم چندروز بعد تو خواب بی دلیل نفسش میگیره و فوت میکنه شاید مثل من باورتون نشه ولی حقیقت داره و گفتن مرگ ناگهانی تو این سن زیاد عجیب نیست ولی من اینجوری فکر نمیکنم خلاصع خواستم بگم من سر اون موضوع مشکل تنفسی پیدا کردم و از اون موقع تا الان درگیرشم راستی اسم دومم مادربزرگم انتخاب کرده بوده حوریه و من بعد فهمیدنش از همه خواستم همون حوریه صدام کنن