#داستان_ترسناک
سلام داستان ترسناک من ما هر شب تابستون پیش عمم بودیم و کنار خونه عمم یک ساختمون بلند بود که یک عروسک ترسناک اونجا بود که موهاش بلند و بافته شده بود و پیرهن سفید و پر خون بود ما همش اونو می دیدیم که یک شب سنگ زدیم بهش افتاد و چون که خیلی ترسناک بود ما آتیشش زدیم و باز شب بعدش اون اونجا بود ما اون خونه رو ترک کردیم ولی خب هنوز اون اونجاست
#داستان_ترسناک
سلام داستان دارم
یه شب بود داشتم گوشی گرفتم توی اینستا بودم ساعت چهار صبح بود همه جا تاريک احساس میکنم یکی بهم نگاه میکنه نگاهش کردم صورتش معلوم نبود سياه بود ولی فقدر چشاش سفید رگ چشمش قرمز بود
هیچ کاری نکردم خودمو زدم که ندیدمش به چپ نگاه می کردم و به رست نگاه می کردم توی قلبم گفتم بسم الله الرحمن الرحیم بعد یه چیزی سياه از جوی چشاشم رد شود
#داستان_ترسناک
یک روز که میخاستیم از خونه قبلی بریم شب موندیم یه شب اصلا خوابم نمی برد و رفتم تو بالکن هوای بخورم وقتی برگشتم داخل خونه دیدم در یخچال بازه و ایندفعه آب هی باز بسته میشه موهام باز بو د ولی صبح که بیدار شدم دیدم موهام بافت هولندی بودن