ḠIitcḧ|میخوام آف بزنم نفور نفورر
مگه شعور ندارین میگم فور ندین
هر وقت میگید نفور من نمیفورم بعد واقعا انقد شعور ندارین که میگم نفورید بعد میفورید و میزنید فور نده
همسایه ها شعور داشته باشید شما میگید فور نده من نمیدم
ولی وقتی من میگم نفور چرا میفوری؟
دیشب مردم واسه 4 تا جذب که هموناهم با فور های شما لفیدن
و اونایی که جوین شدید، اد شدید که بفورید
دفعه بعد گفتم نفور بفوری عزل میکنم
میخوایی بلفی هم بلف به درک دلیل نمیشه اینجا رو بترکونید
ḠIitcḧ|میخوام آف بزنم نفور نفورر
از سر کنجکاوی هم که شده نکنید این کارو
#داستان_ترسناک
سلام الینا هستم و میخوام داستانی رو تعریف کنم که واسهی 4 بهمن 1404 امسال هست.
یه دوستی دارم که به دلایلی مجبوره مدرسشو عوض کنه و این هفته دیگه نمیاد.
ما گفتیم چون قراره دوستم(هم اسمیم الینا)
از مدرسه بره این هفته اخر بهش خوش بگذره. منو و چند تا از دوستای دیگهام چند روز دیگه تئاتر داریم و به بهانهب تمرین چند تا از دوستای دیگمم بردم پایین توی کتابخونهی مدرسه که شبیه زیرزمینه و پر کتاب. انوشا بلد بود احضار رو ماهم گفتیم تو روی کاغذ بنویس و ما میخونیم. خلاصه همهی اینکارارو کردیم و من بهش گفتم اگه اینجایی نشونه بده. که صدای تق تق از پشت صندلی چند تا از دوستام اومد . ما 7 نفر بودیم ولی همه ترسیدن و با جیغ رفتن بیرون . با کلی خواهش راضیشون کردم دوباره بریم داخل . رفتیمو گفتم دوباره نشونه بده یه دفعه قفسه کتاب ها که در های شیشهای داشت لرزیدن.
خب عادیه که همه ترسیدیم و رفتیم بیرون . دوباره انجام دادیمو گفتیم کتاب رو بنداز و انداخت و چندتا از دوستام گفتن ما دیگه نیستیمو حالمون بده. رفتن بیرون وایسادن که مراقب باشن کسی بیاد خبر بدن. ما دوباره شروع کردیمو گفتم من باورت نکردم باید خودتو ثابت کنی ، گفتم تا 1 دقیقهی دیگه این 2 نفر که بیرونن بیان نزدیک ما جوری که ببینیمشون(چون دوستام داشتن راهمیرفتن و اصلا نمیدیدیمشون) زیر 20 ثانیه اومدن سمت ما همه پراشون ریخته بود. من بدو بدو رفتم تعریف کردم براشون و دوستم گفت اصلا دست خودم نبود یه دفعه دیدم دارم میام سمت شما. خلاصه کلی بار تکرار کردیم ولی دیگه نتیجه نداشت انگار ارتباط قطع شده بود. رفیقم گفت اگه حالت تهوع و سردرد و اینا گرفتید تا شب ، بدونید نشانه خوبی نیست. اما همون روز بعد از مدرسه 2 نفر از دوستام رفتن بیمارستان چون حالشون بد شده بود.
من دو روز بعدش یعنی دوشنبه بعد از مدرسه پتو اوردم که بخوابم ، یه خواب خییییییلی وحشتناک دیدم جوری که از خواب پریدم داشتم گریه میکردم. خلاصه شب شد من بازم همون خوابو دیدم. صبح که بیدار شدم نمیتونستم درست راه برم سرم گیج میرفت بخاطر همین نرفتم مدرسه و هربار میخوابیدم سر ساعت 3 صبح بعد دیدن اون خواب، از خواب میپریدم و دیگه خوابم نمیبرد تا چهارشنبه. که برای مامانم تعریف کردم و بعدش رفتم پیش بابا بزرگم که برام یه دعا خوند خوب شدم. تازه داستان جایی دارک میشه که فهمیدم همهی ما 7 نفر سهشنبه مدرسه نبودیم و اون خواب رو هممون تو یه زمان و شبیه هم دیدیم. من خودم باور نمیکردم که همچین اتفاقی برامون افتاده. واقعا فکر نمیکردیم شوخی شوخی جدی بشه.
#داستان_ترسناک
سلام من کیارشم من الان 14 سالمه وقتی این اتفاق برام افتاد 10 سالم بود. مامان و بابام رفته بودن بیرون برام من و داداشم پیتزا بخرن. 2 ساعتی طول کشید اما برنگشتن ساعت 9 شب بود چون منم فردا صبحی بودم مدرسه رفتم بخوابم یهو در کمد خود به خود باز شد رفتم ببینم چی شده که یهو بابام رو دیدیم که گفت:پسرم بیا اینم فلافل گفتم بابا من گفته بودم پیتزا بعد یهو بابام در خونه رو زد و گفت بفرما پسرم اینم پیتزا من بدو بدو رفتم سمت کمد که هیچ کس اونجا نبود فقط یه نامه اونجا بود که با دست خط خودم نوشته شده بود اونم با خون وقتی دستم رو نگاه کردم دیدم دستم خونی است اونجا فهمیدم با چه کسی طرف بودم😔
#داستان_ترسناک
من امیرعلی هستم و ۲۰ سالمه .
ما تا ۱۵ سالگی تو روستا زندگی میکردیم و من اون موقع خیلی کنجکاو بودم و حرف گوش کن نبودم و همین کنجکاوی و حرف گوش نکنیم کار دستم میداد . برگردیم به داستان . زمستان ، یه روز پنجشنبه ،فکر کنم سال ۹۷ بود که از صبح تا شب با دوستام میرفتیم روستا رو گشت میزدیم و بازی و ... اما اون روز تصمیم گرفتیم بریم به روستای نزدیکمون برای دیدن دوستمون که به مدرسه ما میومد و همکلاسیمون هم بود . ما رفتیم دهاتمون و صبح ساعت ۱۱ بود راه افتادیم و پیاده رفتیم و ساعت ۱۲ و نیم رسیدیم و تا عصر ساعت ۴ یا ۵ رسیدیم اونجا و کلی بازی کردیم و خوش گذروندیم . ساعت ۵ ، ۵ و نیم مامانم زنگ زد گفت بهم برگردم . منو دوستام هم از دوستمون خداحافظی کردیم و راهی شدیم . هوا قشنگ تاریک شده بود و فقط نور گوشی هامون بود . راه روستا ی ما تا روستای اونا یک کلبه قدیمی هست که یه جوون روستامون رفته بود اونجا و اونجا یه یاروی قد بلندو دیده و مار اونو نیش زده بود . یادمه یه ربع هم راه نرفته بودیم که رعد و برق زد و بعد پنج دقیقه بارون شروع شد ... نمیدونستیم چیکار کنیم اما ادامه دادیم و قدم هامون رو تند تر کردیم . من خیلی میترسیدم چون داشتیم به اون کلبه جن زده نزدیک میشدیم . من هی نور گوشیم رو میگرفتم اطراف و نگاه میکردم . من چون خیلی چالاک بودم و سریع بخاطر همین من اخرین نفر میرفتم و دوستم که خیلی چاق بود وسط میرفت و اون دوستم که خیلی تیزبین بود اول از همه میرفت . خلاصه ما رفتیم و هی داشتیم زجر میکشیدیم و سردمون بود تا اینکه رسیدیم به اون کلبه . سرعتمون رو زیاد کردیم و من نور گوشیم رو گرفتم سمت کلبه . دوست تیزبینم یهو جیغ زد و فرار کرد . منو دوست چاقم مونده بودیم چرا فرار کرد تا اینکه ...
اونو دیدیم ........
یه مرد لاغر قد بلند سیاه ، از پشت پنجره مارو نگاه میکرد وقتی دیدیمش ، سریع از کلبه خارج شد و به سمت ها اومد . سرم رو برگردوندم و دیدم دوست چاقم داره میدوئه و خیلی فاصله گرفته . اما من مات و مبهوت مونده بودم و فقط نگاه میکردم . اون چیز سیاه رسید بهم من از ترس عرق میریختم ...
اون چیز سیاه دستش رو گذاشت روی سرم و بعد بیهوش شدم .
حدود ۱ ساعت بیهوش مونده بودم تا اینکه چند نفر از افراد روستامون هی روم قطره آب میریختن و صدام میکردن تا بیدار شم . بالاخره بیدار شدم و رفتم خونه ولی شب از ترس خوابم نبرد . صبح شد ، تمام وسایلم رو جمع کردم و رفتم پیش دوستام و ازشون پرسیدم من دیروز در چه وضعی بودم ؟ دوستم گفت :
روی زمین بودی و روی پیشونیت یه علامت بود اما وقتی مردم اب کشیدن روش رفت . داشتی عرق میریختی و وضعت یجوری بود انگار داری کابوس میبینی .
بعد از دوستام تشکر کردم و رفتم .
شب شد و خوابم برد از خستگی ، توی خواب دوباره اون صحنات وحشتناک و ترسناک اون شب یادم افتاد . از خواب پریدم و دوباره خوابیدم . اینبار خواب دیدم اون مرد من رو به کلبه برد توی تاریکی . بعد دوباره از خواب پریدم و خوابیدم . ایندفعه دوباره همه صحنات تکرار شد و وقتی رفتم توی کلبه تاریک لامپ روشن شد و با جسد ۴ نفر مواجه شدم . هر شب این کابوس تکرار می شد .
از این کابوس ها خسته شده بودم . دیگه طاقت نداشتم ، اما با رسیدن بهار و عید انگار دیگه اون کابوس رو نمیدیدم و راحت شده بودم . من دیگه هیچوقت پیاده با دوستام به روستای دوستمون نمیریم چون میترسیم که دوباره اون اتفاق برای من یا برای یکی دیگه بیوفته .
هنوزم نمیدونم اگه اون روز مردم روستا نمیومدن کمکم کنن یا دوستام فرار نمیکردن تا کمک بیارن ، و یا اگه دوستام منو ول میکردن چی میشد ؟ اصلا دوست ندارم بدونم چی میشد
دوستان این اتفاق کاملا واقعی است و برای من افتاده :)
متاسفانه نمیتونم اسم روستا رو بگم به دلایلی و با دوستام هم در ارتباط نیستم که ازشون بخوام که کامل بگن چی شد و یادمه از دوستم پرسیدم علامته شبیه چی بود که روی پیشونیم بود و اون گفت شبیه چی بود اما من یادم نیست