eitaa logo
مالکآفهبیشعورنفورررر
627 دنبال‌کننده
34 عکس
19 ویدیو
5 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ -‌ 𝗍݁ꨲ𝗌ꨲ https://eitaa.com/majhorror 𝗌ꨲ‌𖫲𝗎𝖻ꨲ𑪊‌ ‌ ‌‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
خب داستان از این قراره که من عمه ی بابام یه عروسک برای تولدم خرید و اینا، یه عروسک دختر با موهای زرد، خودم زیاد حس خوبی بهش نداشتم، بعد خلاصه یه یکی دو شبی خونه مامانبزرگم بودم بعد برگشتیم خونه خودمون، خلاصه از وقتیبرگشتیم چند شب اول عادی بود ولی بعدش کلا هم خودش تکون میخور، هم وسایلا جا به جا میشدن، بعد رفتیم گذاشتیمش رو پشت بوم، و حتی روی پشت بوم هم وقتی گذاشتیمش یه صداهایی میومد و جاش عوض میشد، خلاصه دادیمش به یکی دیگه و دیگه از اون روز هیچچچچ صدایی نیومد هیچچ چیزی جابه‌جا نمید و اینا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یک روز مامان و بابام رفتن بیرون من خونه تنها بودم ، دیدم یهو شیر آب حموم باز شد ، رفتم در حمومو باز کردم که شیر آب رو ببندم ، یهو دیدم در حموم از طرف خونه قفل شد و هر کار کردم نتونستم بازش کنم همونجا نشستم تا مامان و بابام بیان ، بعد یهو صدا بابام اومد گفت سلام و یهو در باز شد ، فکر کردم بابام اومده درو برام باز کرده که دیدم نه هیچکسی نبود ، بعد یهو یکی از جلوم با سرعت 99 رد شد ، بعد منم داد کشیدم کمکککککک شانسم گرفت همون لحظه مامان و بابام کلید انداختن اومدن خونه ، اون شب بدترین شبم بودد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چهار یا پنج ساله پیش خونه تنها بودم داشتم اشپزی میکردم بعد از سمت گاز برگشتم که قاشق بردارم یه چیزی شبیه دختر بچه از پشت سرم رد شد احساس کردم خیالاتی شدم ولی از اون روز تازه همه چی شروع شده بود همون شب همون دختر بچه رو تو خواب دیدم که پشت تلوزیون وایساده بود، هر شب احساس میکردم یه نفر کنارمه و کلا حضور یه نفر رو احساس میکنم هر شب صداهای عجیبی میشنیدم مثلا یهو در گوشم انگار یکی سوت کشیده یا جیغ زده، دو ساله پیش هم خونه تنها بودم دوستم قصد خودکشی داشت نگرانش بودم بهش پیام دادم و هی با خودم میگفتم خدایا کاش جوابمو بده گوشیو قفل کردم میخواستم بلند شم که یهو صدای دوتا بِشکن شنیدم همین بشکنی که با دست انجامش میدیم خیلی هم محکم بود این صدا رو که شنیدم یه حسی بهم گفت گوشیو چک کن رفتم تو گوشی دیدم جواب داده خلاصه که تا الان من هر لحظه حتی همین الان هم حضور یه چیزی رو کنارم حس میکنم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من لرم و شهرستانمون بعد از دهدشت میشه دیگه اونجا ها خونه ها یه جوری ساخته شدن که بعضی از خونه ها توی کوه ان دیگه بالای بالا هم نه خونه های اونجا و مخصوصا توی کوه اجنه و اینا زیاد هست که ما بهشون میگیم ملاکه یا ملاعک {و پیشنهاد میکنم بهتون که فیلمه ماه تی تی رو ببینید } این فیلم رو که ببینید متوجه میشید توی کوه های اونجا چی هست، خلاصه من 7 سالم بود خونه ی داییم بودم خسته شدم رفتم خونه عموم کسی نبود خونه خالی بود رفتم با تلوزیون بازی کنم بازی داشت بعد صندلی رو بردم نزدیک تلوزیون خیلی نزدیک داشتم بازی میکردم یه لحظه چشمم خورد به یه چیزی که انگار داشت از توی اتاق دست تکون میداد و من توی تلوزیون دیدمش واییییییییییییییییییییییییییییی چند بار دیدمش اهمیت ندادم ولی تپش قلب داشتمممم بعد یهو مامانم اومد بغلم کرد بهم گفت چرا تنهایی نمیگی ممکنه یه چیزی بیاد و تو بترسی منظورش همون چیزی بود که دیدم شبا از توی کوه اونجا صدای جیغ مانندی میاد ولی خب صدای یه حیوونه اما وحشت ناکه از همون خیلیییییی قدیما مامان بزرگا واسه ترسوندن نوه یا بچه هاشون کلیییی داستان راجبه اون کوه ها سره هم میکردن که البته بیشترش حقیقت داشت ولی از مامان بزرگم میپرسم و همشو میگم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این داستان راجب من نیست مادرم تعریف کرده.توی ماه های اول بعد از ازدواج مادرم با پدرم وقتی پدرم میرفت سر کار مادرم توی خونه تنها بود.یروز مادرم خیلی بد مریض شده بود تب داشت نمیتونست از تخت بره بیرون پدرمم چند ساعتی شده بود رفته بود سر کار که یدفعه مادرم دید پدرم با یه لیوان آب و قرص اومد توی اتاق اونا رو گذاشت روی میز و بدون هیچ حرفی رفت، این اتفاق چند روز تکرار شد و هرچی مادرم از پدرم میپرسید که کار اون بوده یا نه پدرم میگفت نه. اولش مادرم فکر میکرد خیالاتی شده ولی وقتی بازم تکرار شد گیج شد بعد پدرمم سرکارش خیلی دور بود نمیتونست توی این یکم زمان زود برگرده خونه. بعد خلاصه که رفتن پیش یکی درست شد دیگه اونی که شبیه پدرم بود پیداش نشد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب اینم یه داستان دیگه یه روستایی هست بنام دراهان، همه ی افراد اونجا یا ۹۹ درصدشون لر هستن، ولی خب اونجا خونه ها اجاره و اینا نیس و مال خودوشونه و خیلیاشون هم دیگه توی خونه ها نیستن و خونه ها متروکه شده، اینم راجب خونه بابابزرگمه که دقیقا خونشون شده خونه متروکه و اینا، خب حیاط بالا و پایین هم اینجوریه که یعنی حیات بزرگ بالاعه و یه حالت سکو مانند میخوره میاد پایین تر یه حیاط بزرگ هم پایینه، خونه اونجا هم دقیقا اینطوری، ولی زیاد خراب نیست و میشه دو یا سه روز توش زندگی کرد، اون موقع که جـ....ـنگ بود ما رفته بودیم اونجا و یه روز موندیم و دیدیم که دووم نمیاریم(۸نفر بودیم) بعد خب اونجا همه معمولا خانوادن و اینا ما رفتیم خونه ی مامان بزرگ مامانم،بعد فهمیدیم کیف مامانبزرگم جا مونده خونه و قرص و ایناش توش بوده، منو فرستادن برم، خب مثلا چطوری بود یه جای خاکی بود ده متر اون ور تر خونه بابا بزرگم، خبحالا بگذریم منم رفتم بیارم، توی حیاط پایینی درخت و اینا خیلی زیاده و رفتم، توی خونه یه سری چیزایی دیدم که گفتم توهمه، بعد که اومدم برم توی حیاط پایینی یه چیز سایه مشکی ای دیدم که انگار سایه ی یه مردی بود، دقیقا شبیه همون آشنا های روستا بود که چند وقت قبلش مرده بود، قدش بلند بود و اینا، ولی سایشو داشتم میدیدم که یهو دیدم داره حرکت میکنه، سریع دویدم و رفتم و گفتم، خب یه چندتا مرداونجا بود که هیچ کدومشون قدشون بلند نبود که بگم اومدن بترسوننمم، خب دیگه خلاصه یه چندتا دعا داشتیم رفتیم گذاشتیم توی حیاطه و خداروشکررررر دیگه اتفاقی نیوفتاد فعلا،تابستون هم بزارم میخوام برم اگه چیی شد میگمممممم باییی باییی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا