eitaa logo
ḠIitcḧ
656 دنبال‌کننده
34 عکس
26 ویدیو
5 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ -‌ 𝗍݁ꨲ𝗌ꨲ https://eitaa.com/majhorror 𝗌ꨲ‌𖫲𝗎𝖻ꨲ𑪊‌ ‌ ‌‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ḠIitcḧ
حالم اصلا خوب نیست ولی برگشتم تا اون همه زحمتی که کشیدم به فنا نره خسته شدم از بس فور دادم همه کار ک
و یه چیزه دیگه با همه ی اونایی ام که جوین میشن توی چنلا تا اد بشن و بفورن وقتی شعور نداری رگباری میفوری، یا کوری و نمیبینی نیم نوشته نفور ، بعدش که عزل شدی در این حد بی شخصیتی که میلفی؟😐 اینجا ما اینجوری حساب میکنیم که تو گ..اوی عزیزم همین
هدایت شده از سکرت:
📬: سلی با کمال احترام داره بهتون م//یرینه🤣💔
ḠIitcḧ
📬: سلی با کمال احترام داره بهتون م//یرینه🤣💔
من قصد توهین به هیچ کسی رو نداشتم و ندارم و نخواهم داشت ولی اونایی که واقعا لایق این حرفان نمیتونم سکوت کنم
من وقتی موضوع این چنلو زدم داستان ترسناک امارم 260 بود نمیدونم چطور از اوناییی که از استارت تا الان عضون تشکر کنم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام من هانیه رهنما هستم کلاس ششم از شهر زاهدان داستان من حدود یک سال پیش وقتی مامانم باردار بود رفته بودیم مشهد (اون موقع هنوز بچه به دنیا نیامده بود و من تک فرزند بودم،) اونجا یه ویلا اجاره کردیم اون ویلا خیلی زیبا بود ولی توی شب ازش میترسیدم. اون ویلا دو تا اتاق داشت یه اتاق مامان و بابام توش میخوابیدن ویک اتاق هم من. شب که خوابیدیم صبحش با صدای جیغ مامانم بیدار شدم سریع رفتم پیشش خیلی ترسیده بودم هر چی من ازش پرسیدم چیزی نگفت فقط گفت که خواب بد دیدم ولی قشنگ معلوم بود یه چیزی رو دارن ازم پنهان میکنن. عصر بابام و مامانم آماده شدن که برن دکتر برای سنوگرافی من میخواستم بمونم خونه ولی مامان و بابام منو به زور بردن نمی‌دونستم چرا وقتی که برگشتیم خونه ساعت حدود ۱۷ بود حوصلم سر رفته بود حوصله هیچه نداشتم رفتم توی حیاط قدم بزنم نیم ساعت گذشت خواستم برم داخل خونه گوشیمو بیارم عکس بگیرم وقتی برگشتم داشتم از حیاط چون خیلی قشنگ بود عکس می‌گرفتم وقتی عکس گرفتم تموم شد رفتم داخل خونه و داشتم عکس‌ها رو نگاه می‌کردم که یهو دیدم توی یکی از عکس‌ها یک یک دختر که لباس عروس تنش بود توی عکسم بود و داشت لبخند میزد ولی دختره خیلی خوشگل بود. خیلی ترسیده بودم و عکس رو بردم به بابام نشون بدم فکر کردم داخل اتاقشه وقتی رفتم داخل اتاق دیدم یه عروسک که موهاش بهم ریخته است روی تخته سریع عروسک رو برداشتم و رفتم توی آشپزخونه دیدم بابام اونجاس عکس و عروسک روبه بابام نشون دادم سریع عروسک رو ازم گرفت و پرتش کرد عکس رو هم سریع پاک کرد و گفت برو آماده شو و سریع وسایلت رو جمع کن خودشم سریع رفت تا وسیله های خودش و مامانم رو جمع کنه من که رفتم داخل اتاق بعضی از وسایلام نبود و چون عجله داشتیم سریع رفتم داخل حیاط بابام آمد و مامانم داشت از اتاق میامد که یهو صدای جیغ مامانم اومد بابام سریع رفت منم پشت سرش رفتم مامانم خیلی ترسیده بود که یهو دیدم که همون عروسک که توی آشپز خونه بود توی اتاق بود بابام سریع وسایل مامانم رو ازش گرفت و گفت سریع برین داخل ماشین ما رفتیم و بابام هم اومد رفت دم در خونه یکی از اهالی همون منطقه و ازش پرسید قضیه چیه اونم گفته بود که حدود سه سال پیش یه عروس و داماد تازه این خونه رو اجاره کرده بودن مثل اینکه یه شب این عروس و داماد دعوا میکنن و مرده زنش رو می‌کشه و فرار میکنه بعد یه هفته میبینن که ازشون خبری نیسته میرم میبینن که زنش وسط حیاط توی حوض خفه شده و از اون روز به بعد هر روز روح اون زنه دیده میشه و اینم بگم که اون عروسکه هم همون عروسکی بوده که داماده زنه رو باهاش زده و هر کسی اون خونه رو اجاره می‌کرده جون سالم به در نمی برده یا اسیر میدیدن. بعد از یک سال داماد رو پیدا میکنن ما که از اون خونه جون سالم به در بردیم ولی بدبخت اون کسی که اون خونه رو اجاره کنه ولی قسم میخورم که داستانم واقعیه
سلام این داستان برمیگرده به ۲سال پیش مادر بزرگ من هر سال برای شهادت امام رضا نذری پخش می‌کنه. ما دو روز برای شستن ظرف ها و چیز های دیگه خونشون می‌خوابیم. خونشون هم خیلی قدیمیه اونجا چون سمت دریا و شماله زیاد بارون میاد یک زیر زمین داره که مثل پناه گاه برای زمان جـ..نگ بوده من با پسر خاله هام ۴ نفریم شبها تا صبح بیداریم حکم بازی می کنیم یا فیلم میبینیم شب اول بارون شدیدی داشت می بارید اونجاهم در داره که می رسه به پشت بوم یهو یک سنگ محکم خورد به شیشه شیشه ترک برداشت مادر و پدر هامون از این ماجرا عصبانی شدن و گفتن دیگه اونجا نمی‌رین پسر خاله دیوانه من گوشی شو جا گذاشته بود رفت گوشی شو بیاره یهو مثل دخترا جیغ کشید ساعت ۳ صبح بود همه از خواب پریدن هرچی ازش می پرسیدند چی شده جواب نمی داد و می‌گفت یک چیزی رفته بود توی پام مادر پدرامون قبول کردن و رفت خوابیدن ماهم خیلی ترسیده بودیم من و یکی از پسر خاله هام نشستیم با گوشی هامون ور می رفتیم دوباره یک صدایی مثل محکم بستن در اومد ماهم که ترسیده بودیم همونجا نشسته بودیم یهو دیدیم که داره از پای پسر خالم که چیزی رفته بود توش یهو دیدیم داره از پاش خیلی خون میاد پسر خالم رفت دستمال بیاره هرچی صبر کردم دیدم نیومد چون ترسیده بودم صداش هم نزدم بعد دیدم یکی داره در میزنه صدای بارون هم شدید بود رفتم چراغارو روشن کنم دیدم روشن نمیشه چراغ قوه مو روشن کردم رفتم توی حال دیدم گوشه‌ی ماشین لباسشویی نشسته داره میگه نیا جلو پشت سر هم رفتم جلو چشماشو باز کنم دیدم مردمکش خیلی بزرگ شده داد زدم همه بیدار شدن پسر خالمو بردیم وسط حال یهو آیفون زنگ خورد خیلی صداش بلند شده بود پسر خالم به یک جایی نگاه می کرد و می گفت نیا جلو،نیا جلو مادر بزرگم قرآن آورد بالای سرش یهو پسر خالم قرآن رو چنگ زد و پرتش کرد همه جیغ می زدیم یهو یکی از چراغ های حال اینقدر داغ شد که ترکید زنگ زدم آمبولانس اومدن بردنش بعد دو روز ترخیص شد دکتر ها می گفتن ترسیده بوده هنوز هم که بارون میاد صدا های عجیبی از اینجا میاد. هنوز هم نمی دونم اون شب چی دیده
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درود ، میخواستم یه داستانی رو براتون تعریف کنم . من اسمم حلیناعه و تو کرج زندگی میکنم ،همین دو روز پیش رفته بودم دسشویی (خونمون دو طبقه اس ، و طبقه ای زیر هم ، یه خانومی هست که کالایی از شرکت میگیره و با هم کاراش میارن اونجا میدوزن ، و ماشین شرکت هم بعضی وقتا دیر میاد دنبال کالاها ) اون شب حدود ساعتایی ، 4\5بود . دسشویی تو حیاطه‌ ، بعد وقتی داشتم از دسشویی میومدم دیدم اون خانومه اونجاست و داشت با گوشیش ور میرفت ، سلامی کردم فکر کردم که اومده دنبال ِ کارا ، داشتم از پله ها بالا میرفتم که یهو گفت وایسا گفتم بله و اینا، گفت میشه اینو برام بخونی عجیب بود چون تاجایی که یادمه سواد داشت ولی وقتی اون نوشته رو دیدم حالم بهم خورد ، ولی واقعا نتونستم بخونمش . بعدشم با لحنی عجیبی گفت مهم نیست برو خونتون ، اومدم خونه درست نتونستم بخوابم . فردا صبحشم‌ رفتیم دکتر به مامانم گفتم بره ازش بپرسه اون شب اومده بود یانه؟ مامانم وقتی برگشت گفت ، گفته که اونروز اصلا نیومده بوده کارکنه که ماشین ِ شرکت بیاد ِ دنبال ِ کارا .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا