#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_شما
درود ، میخواستم یه داستانی رو براتون تعریف کنم .
من اسمم حلیناعه و تو کرج زندگی میکنم ،همین دو روز پیش رفته بودم دسشویی (خونمون دو طبقه اس ، و طبقه ای زیر هم ، یه خانومی هست که کالایی از شرکت میگیره و با هم کاراش میارن اونجا میدوزن ، و ماشین شرکت هم بعضی وقتا دیر میاد دنبال کالاها ) اون شب حدود ساعتایی ، 4\5بود .
دسشویی تو حیاطه ، بعد وقتی داشتم از دسشویی میومدم دیدم اون خانومه اونجاست و داشت با گوشیش ور میرفت ، سلامی کردم فکر کردم که اومده دنبال ِ کارا ، داشتم از پله ها بالا میرفتم که یهو گفت وایسا گفتم بله و اینا، گفت میشه اینو برام بخونی عجیب بود چون تاجایی که یادمه سواد داشت ولی وقتی اون نوشته رو دیدم حالم بهم خورد ، ولی واقعا نتونستم بخونمش .
بعدشم با لحنی عجیبی گفت مهم نیست برو خونتون ، اومدم خونه درست نتونستم بخوابم .
فردا صبحشم رفتیم دکتر به مامانم گفتم بره ازش بپرسه اون شب اومده بود یانه؟
مامانم وقتی برگشت گفت ، گفته که اونروز اصلا نیومده بوده کارکنه که ماشین ِ شرکت بیاد ِ دنبال ِ کارا .
ḠIitcḧنفور تِبه بعده تِب بفور
آمار 650 بزار
باید ببینم چقد راجبش کنجکاو میشین
ḠIitcḧنفور تِبه بعده تِب بفور
﹫⎯۫⎯݂𓊈Secret𓊉
بزارم یا نزارم🤣؟