#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_شما
خب سلام من مادرم ناخن کاره و یه روز رفت سالنو منو گذاشت خونه اونموقع 9 سالم بود خیلی طول کشید زنگ زدم بهش گفت ی ساعت دیگه صبر کن منم گفتم باشه حدودا 20 دقیقه گذشته بود که دیدم صدای کلید در خونه مون اومد ی لحظه ترسیدم بعدش ی نفر در حالو باز کرد و گفت:سلام، من اومدم خونه دریا هر چقد صدا زدم بعدش دیدم هیچکی جواب نداد با خودم داشتم فکر میکردم کیه که یهو تلفنم زنگ خورد مامانم زنگ زد مامانم گفت چی شده و فقط داشتم گریه میکردم واقعا نمیدونم چطور بگم ریـ..ده بودم تو خودم
هدایت شده از سکرت:
📬:
سلی آدمه خیلی رو مخی هستی و بدم میاد ازت
ḠIitcḧنت ندارم نفور عوضی عن
📬: سلی آدمه خیلی رو مخی هستی و بدم میاد ازت
1 اوه چه جالب
2 بلف