#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_شما
سلام ، این داستان برای ِ دوست ِ یکی از فامیل هامونه .از زبون ِ اون میگم :::یه روز ظهر منو مامانم رفته بودیم ، خونه ای همسایه من حوصلم سر رفته بود برگشتم خونه از اونجای که به جن/شیطان/روح و اینا اعتقاد داشتم تصمیم گرفتم تا وقتی که مامانم میاد مراسم احضار روح انجام بدم رفتم ویدئو نگا کردم طولانی بود وسطاش خوابم بردبعد وقتی بیدار شدم دیدم حداقل 1ساعت گذشتهتشنه بودم ،رفتم آشپزخانه دیدم مامانمه ، بعد ابمو خوردم و دیدم دارن در میزنن وقتی درو باز کردم مامانم بودو مطمئنم که توهم نبود!
#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_شما
سلام ، اسمم فیوناعهوقتی ۱۴ سالم بود مامانمو از دست دادم ، که مامانمم شب قبل فوتش به بابام گفته بود لطفا از این خونه بریم ولی بابام در جواب گفته بابا بیخیال شو۱۰ ساله اینجاییم و اینامامانمم فردا صبحش که بردیم بیمارستان گفتن به دلیل خفگی مرده، بابامم چوت سرکار میرفته و نمیتونست از من مراقبت کنه ازدواج میکنه ، نامادریمم ۲تا پسر ۱۶ ساله و ۱۲ ساله داشت، یه روز خونه تنها بودم من کلا به اون خونه حس خوبی نداشتم باگوشیم ورمیرفتم که صدای شنیدم من مطمئن بودم که اون صداهمونیه که دلیل مرگ مادرم بود
و سریع از خونه بزنم بیرون ، داشتم به پشتم نگاه میمردم سریع سمت در حال میرفتم ، که یهو خوردن به دیوار افتادم زمین سرم خیلی درد میکرد ، بعد میخواستم پاشم دیدم نه دیوار نبود ، یه دستت خیلیییییییییییییی خیلیییییییییییییی بزرگ بود ، سبز رنگ هم بود ولی ترسناکیش اینجا بود که از لایه ای دیوار اومده بود میخواستم جیغ بزنم که برادر ناتنی بزرگم اومد بی اختیار فقط گریه میکردم ، بعدش تو بیمارستان به هوش اومدم ، من تا آخر عمرم از بردار ناتنیم، ممنونم معلوم نبود اگه نمیومدچیمیشد !
#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_شما
:من ۲۱سالمه و عاشق یکی بودم اونم دیووانه وار ! اینم بگم پسرم .
یروز برفی که داشتم میرفتم پـ..ارتی ، و اون دختر رو دیدم اومد سمتم اما لباس برای پـ..ارتی بود قطعا سردش بود منم جلتمن بازی در آوردم و کتمو دادم بهش و گفت ممنون و باهام اومد پـ..ارتی و همه میگفتن خیلی خوشکله و اینا از اونجا که داشتیم میومدیم کتمو داد بهم و گونمو بوسید و گفتم خونتون کجاست گفت مثلا فلان جا فرداش رفتم همونجا ولی یه خونهای خراب بود ، زن همسایه گفت چرا اینجایی؟
اینجا خونه خوانواده ای که ، دخترشون رو یه تنها گذاشته بودن ، و وقتی برگشتن دخترشون کشته شده بوده ، من هنوز تو شکم یعنی اون همه مدت عاشق یه روح بودم؟؟یا خود خدا !
من هنوزم یه چند باری میبینمش مغزم میگه برای حفظ ِ جون خودت فرار کن ولی از اونجایی که هنوز نمیتونم فراموشش کنم بعضی وقتا باهاش حرف میزنم
شاید الان که میخونید فکر کنید یه روانیم ، ولی من واقعا از تِه دلم دوسش دارم .
حتی یکبارم، منو نترسونده ، راستش اگه شمام ببینیدش فکر میکنید یه دختر واقعیه .
#داستان_ترسناک
سلام
دخترم 20 سالمه
از موقعی که یادم میاد جن اذیت میده منو از همون بچگی همیشه هم به خانوادم گفتم تا الان جدی نگرفتن میخوام دوتا از خاطره هایی که واقعا منو ترسونده رو بگم
یبار که بچه بودم 12 ساله اینا پیش بابام خوابیده بودم نزدیکای ساعت 3 میشد که تو خواب و بیداری صدای راه رفتن اومد اینم بگم که منو بابام تو پذیرایی خوابیده بودیم خواهرم و مادرم تو اتاق خوابیده بودن
بعد اینکه من صدای راه رفتن شنیدم فکر کردم خواهرمه مثل همیشه تشنش شده رفته آشپز خونه ولی هرچی صدا کردم جوابمو نداد منم اهمیت ندادم خوابیدم بعد یادمه خواب بودم چشمامو که باز کردم دیدم یه موجود خیلی وحشتناک با گوشای تیز و چشمای سفید بالاسرم خم شده خیره نگام میکنه منم تا حد مرگ ترسیدم رفتم زیر پتو صدامو درنیاوردم تا کسی بیدار نشه اون شب با بدبختی خوابیدم .به غیر از این اتفاق خیلی چیزای دیگ هم میشه مثلا برای یک ماه هر شب ساعت سه و نیم از خواب بدون دلیل میپرم یا وقتی میخواد خوابم ببره با صدای جیغ خیلی بلند یه زن از خواب بیدار میشم یا حتی یبار تنها تو اتاقم خوابیده بودم داشت خوابم میبرد یکی پامو گرفت جاش میسوخت
این یکی خاطره هم برمیگرده به 19 سالگیم این جن ها همیشه یه مدت باهام کاری ندارن بعد یه مدت دوباره پیداشون میشه ، من صبح ها همیشه خونه تنهام چون خواهرم میره مدرسه مامانمم میره سرکار و منم پشت کنکورم خونه تنهام همیشه و یه مدت بود هر روز من صبح ها تو خواب و بیداری میشنیدم یا میدیدم کسی هست تو خونه مثلا از جلوی اتاق من یه نفر رد میشد میرفت تو اتاق خواهرم یا از پذیرایی صدای راه رفتن میومد ولی خب من اهمیت نمیدم برام عادی شده از اول هم نمیترسیدم ازشون ولی این بار جدی اذیتم میدادن یه روز صبح که زود بیدار شده بودم داشتم خونه رو تمیز میکردم خونه تنها بودم صدای مامانمو از اتاقش شنیدم داره منو صدا میکنه صدا انقدر واضح و بلند بود انگار واقعا مامانم بود کن اهمیت ندادم ولی دوباره صدام کردن با صدای مامانم منم رفتم اتاق دیدم کسی نیست برگشتم پذیرایی یکم ترسیده بودم روز بعدش که با دوستم رفته بودیم بیرون وقتی برگشتم خونه ناهار میپختم که دقیقاً پشت سرم کنار گوشم یکی اسممو صدا زد ولی ایندفعه کاملا صدا فرق داشت یه صدای زنونه بود کل بدنم یخ شد نفسم بالا نمیومد بزور خودمو آروم کردم تا مامانم اومد بهش گفتم طبق معمول باور نکرد از اون روز اتفاق خاصی نیفتاده ولی هنوزم اتفای کوچیک میفته مثلا صداهایی که فقط من میشندم صداهای پچپچ کردن یا دعوا یا بوی بد .
ببخشید طولانی شد
#داستان_ترسناک
سلام
امروز دعوت بودم خونه دوستم که فامیلمونه
وخونواده ها رفته بودن تولد بچه ی فامیل های دور
خونه دوستم طبقه دومه و طبقه اول برای برادرشه که با زنش رفتن مسافرت
حدودا یک ساعت یا دوساعت قبل دوستم گفت بیا فیلم ترسناک دابه رو ببینیم مشغول دیدن فیلم بودیمو هعی حس میکردم یکی داره نگاهمون میکنه
دوبار به دوستم گفتم گفت بابت فیلمه
تلویزیون جلو پنجره بود و اونور پنجره بالکن در بالکنم رو به سمتی که ما نشسته بودیم باز میشد
ویو پنجره هم سمت کوه و باغ و بیابون بود
دوستم رفت تخمه بیاره منم حس خیلی بدی داشتم رفتم در بالکن و بستم قفل در هم زیاد ایمن نبود
دوستم اومدو دید جدی نگرانم گفت بیخیال دیدن فیلم بشیم
اهنگ گذاشتیمو مشغول مسخره بازی بودیم که دوبار ضربه خورد به پنجره به خیال اینکه باد بوده طناب و زده به پنجره توجه زیادی نکردیم به این موضوع
مسخره بازی هامون که تموم شد خسته دراز کشیده بودیمو چرتو پرت میگفتیم راجب هرچیزی حرف میزدیم
که داداش دوستم زنگ زد و داشتن حرف میزدن و منم بیکار بودم خواستم برم تو بالکن دستم روی پرده بودو میخاستم قفل در و باز کنم که با اون یکی دستم پرده روزدم کنار و دیدم یک مرد نره غول گنده با چشای قرمز داره نگاهم میکنه نگاهش اول رفت سمت قفل بعد یک نگاهی به من کرد و دوباره به دوستم نگاه کرد باز برگشت منو نگاه کرد خنده ی مسخری کرد که کل دندونای زرد چندشش و دیدم و گفت باز کن منتظرم
تنها چیزی که کنارم بودو میتونستم جلو در بزارم صندلی بود مرده که فهمید میخامچیکار کنم خودشو زد به در منم سریع دست دوستمو گرفتم و در سالن و قفل کردم. دوستم تمام مدت نفهمیده بود موضوع چیه فکر میکرد میخامبترسونمش
حالا این وسط نمیدونممرده تو سالن بود یا نه به دوستم توضیح میدادم چیشده اونم هم با تلفن حرف میزد هم به حرفام میخندید میخاست کلید سالن و بگیره
تنها شانسی که اوردیم این بود که زن داداشش موضوع جدی گرفته بود و به اون یکی داداش دوستمزنگ زده بود و از شانس خوبمون داداشامون و دوستاشون گیم نت بغل خونه بودن
دوستمو به زور کشوندم سمت اتاق خواب که پنجرش رو به خیابون بود تا اگه چیزی شد بتونیم کمک بخایم
همون موقع دست گیره در سالن به قصد باز کردن در تکون خورد و دوستم حرفمو باور کرد
دوستم به مرده گفت
خونوادم دارن میان به حسابت میرسن
صدای خنده مرده اومد و گفت میدونمتنهایید
خیلی وقته دارم نگاهتون میکنم
دوستم گفت زنگ زدیم مامور دارن میان مرده خندید چیزی نگفت
ولی صدا پاهاش میومد که داره میره سمت بالکن
داداشامون و دوستاش اومدن و رفتن تو سالن ولی کسی نبود
رفتن رو پشت بوم ولی بازم کسی نبود کل ساختمونو گشتن ولی کلا کسی نبود حتی دوربین های مغازه پایین خونه رو هم دیدن کلا انگار هیچکی نبود
از رو پشت بوم هم خیلی ریسکی بود که کسی بتونه بیاد تو بالکن
من که خودم یادم نمیاد مرده اینوگفته باشه
ولی دوستم میگه مرده گفته دوباره میام منتظرم باشید
#داستان_ترسناک
سلام
داستان زندگی خودمه ، دخترم ۱۸ساله
تقریبا از ۸ سالگی میتونستم یسری چیزا ببینم که بقیه نمیدیدن، مثلا یه شب از خواب پریدم دیدم جلوی در اتاقم ۳تا بچه نشستن دارن بازی میکنن
اینقدر داد و بیداد کردم تا اومدن پیشم گفتن خواب بوده.همش میگفتن خوابه، بچه ای ، تو خیالت اینارو میسازی توهمه چیز خاصی نیست.
اینقدر این چیزارو مامانو بابام تکرار کردن که دیگه وقتی میترسیدمم چیزی بهشون نمیگفتم میرفتم توی سالن تلویزیونو روشن میکردم با چراغ روشن که شاید بتونم بخوابم نترسم تا اینکه یه شب اجنه رو خواب دیدم(من تو ۸ ۹ سالگی اجازه نداشتم کتابی درمورد جن بخرم یا بخونم اون موقع گوشی نداشتم کلا چیزی جلوم نمیگفتن که نترسم)بردنم توی یه دشت که دیوارای سنگی داشت بهم گفتن خونمون اینجاستو فلان روزاهم مجبوریم غسل بدیم.
وقتی بیدار شدم اینارو که تعریف کردم مامانم قیافش عوض شد چندشب تکرار شد که بردنم پیش یه دعا نویس نه تنها بهتر نشد بیشترم شد. میدیدم از رو تخت فاصله گرفتم وقتی خوابیدم یا وقتی تنهام صدام میکردن و تو دفترم یه سری خطوط میکشیدن چندبارم پامو میکشیدن از تخت میفتادم زمین.
از اون موقع که شروع شد به دیدن اینا من توی خواب آینده نزدیک رو هم میتونم ببینم.
احتمالا برای خیلیا مسخره ست دیگه وقتی خانواده خودمم باور نمیکردن طبیعیه بقیه هم بگن یه داستان خیاله و توهم میزنم.
مشکل بزرگیه واسم و واقعا اذیت میشم وقتی کنترل ذهنم از دستم خارج میشه .
ممنون میشم اگه کسی رو میشناسین که میتونه کمکم کنه بهم بگین حالا استادی یا شخص خاصی
متاسفانه یکی دونفرو که دیده بودم چیز زیادی نمیدونستن، فقط سر آدمو شیره میمالن
میخوام فقط بیشتر بدونم درمورد خودم تا چجوری کنترل کنم اوضاعمو که بدتر نشه🙂
#داستان_ترسناک
سلام، دخترم ۱۵سالمه.
کلاس دهمم ، از اولین روزی که وارد دبیرستان شدم چنتا اتفاق عجیب برام افتاد که شاید ترسناک نباشه و جالب باشه.
خب بخوام شروع کنم، از هفته دوم مهر شروع میکنم
که کم کم کبودیای بی دلیل روی پاهام پیدا میشد.
بعد چندین روز ساعت ۵ از خواب بیدار میشدم و بدون حس ترس کل خونه رو با چشمای گشاد شده میگشتم و به ساعت زل میزدم و میخوابیدم
فکر میکردم بخاطر استرسه که هی این ساعت بیدار میشم ( شایدم. بخاطر استرس مدرسه بوده)
ولی کم کم، این پنج صبح بیدار شدنا باعث شد به حالت آلفا برم، یعنی یه حالت بین خواب و بیداری
توی این حالتا چیزای خیلی عجیبی میدیدم
مثلا یهو از اتاقم صدای دست زدن میومد با پچ پچ کردن (من هنو کنار مامانم تو سالن میخوابم)
و برای منم انگار که حیلی نرمال بود هیچ حس ترسی نداشتم در صورتی که صبح روز بعدش بهش فکر میکردم جدی جدی میترسیدم و شوک میشدم
یه شب بلند شدم رفتم اتاقم دیدم دوتا زن نشستن با یه دختر بچه ، دختر بچه چشماش بیش از حد باز بود و مشکی بود
دختر بچه تا منو دید شروع کرد دوییدن و شلوغ کردن
منم رفتم تک تک نشیتم بالا سر اعضای خونواده که تو خواب ناز بودن
یادمه رفت بالا سر داداش کوچیکم وایساد (داداش کوچیکم پنج سالشه)
شروع کرد به چنگ زدن صورتش
داداش کوچیکم تو خواب فقط جیغ زد ابجی کمکم کن ( هروقت یکی اذیتش میکنه به من میگه که به حسابش برسم) منم رفتم از موهای دختره گرفتم کشیدمش اتاق صورتشو محکم فشار دادم به دیوار گفتم تا از دماغت خون نیاد ولت نمیکنم( خیلی عجیبه که هیچ حس ترسی نداشتم) که گفت از دماغم خون نمیاد هرکاری کنی
دلم براش سوخت ولش کردم
ولی تو همون حالت مونده بود
حس ترحم اومد سراغم
بهش گفتم میتونی بری بازی کنی
که یهو خوشحال شد رفت
من کلا از بچگی مستقل بودم، یعنی کسی صبح بیدارم نمیکرد واسع مدرسه خودم الارم میزاشتم موقع رفتنم حق سر صدا کردن ندارم که مامانم بیدار شه واسه همین هیچوقت صبحونه نمیخورم یا بخورمم یه لیوان شیر یا یدونه خرما میزارم دهنم میرم...
یبار دوستام داشتن از صبحونه خوردن و ناز کشیدن خونواده هاشون اول صبح تعریف میکردن
منم همینجوری میخندیدم ( من کلا ادم شوخی هستم و همیشه همرو میخندونم اصلا اینحوری نیست که بخوام فاز دپ بردارم با بدبختیامم شوخی میکنم تو بدترین حالتم شوخم)
بعد داشتم سر این قضیه که اره بابا من صبا چیزی نمیخورم و اینا داشتم شوخی میکردم
ولی از اون روز به بعد با اون چندتا زن و بقیه خونواده صبحونه میخوردم تو حالت خواب و بیداری
یروز صبحش یکیشون اومد مقعنعمو داد دستم گفت دیرت شده
همون لحظه بابام که داشت میرفت سرکار سر راه منم دید بیدارم کرد دیدم تو حالت نشسته ام و دیرم شده
مقعنعه ام گم شده بود تو اون وضعیت قاراش میش
با بدبختی پیداش کردم رفتم مدرسه
هرچند که زنگ اول رو از دست دادم
از اونور هرچی خواب میدیدم واقعی میشد
عصبی تر شده بودم
انقدر عصبی شده بودم که تو مدرسه با یکی دعوام شد، چنان گرفتم زدمش که نزدیک بود بمیره
دماغش رو شکستم و سر و صورتش خونی شده بود
دوستم اومد خیلی نگران نگاهم کرد.
دختره رو با اورژانس بردن ، تنها کسایی که سمت من بودن معلم زبان مدرسه و دوستم بود.
چون به گفته اونا رنگم مثل گچ شده بود و لبام کبود بود، حتی میگفتن چشماتم روشن تر شده بود
یه گوشه نشسته بودم تا مامانش اوند
انگشت اشاره اش رو سمتم گرفت و با تهدید گفت لعنت به تو ، با اون چشمای سبز نحست، بهم گفته بودن چشم سبزا نحسن من باور نمیکردم
منظورشو نمیفهمیدم
به هرحال، هرچی گذشت قضیه عجیب تر میشد
بعد دعوا که رفتم خونه بزرگترین کبودی عمرم رو دیدم
دختره حتی دستشم به من نخورد ولی دور رون پام انگار که گردنبند دورشه کبود شده بود قطرشم زیاد بود.
این اتفاقا گذشت تا چند وقت پیش که خالم اومد خونمون. هنوزم هر خوابی میدیدم واقعی میشد
ولی مثلا اتفاقای جزئی مثل اینکه فردا قراره بارون بیاد، فردا قراره دعوا بشه ( مثلا تو خواب دعوا بین من و اصغر بود فرداش منو صغری خواهر اصغر دعوامون میشد) اره داشتم میگفتم خالم شب خوابید کنارم رو تختم ( تختم دو نفره بود) ولی از اونجایی که من خیلی وول میحورم منو از اتاق هودم بیرون کرد گفت برو بیرون بخواب
صبحش من رفتم مدرسه، بعد خالم به مامانم گفته بود صبح صدای صبحونه حاضر کردن و صبحونه خوردن میومد فکر کردم ( اسم من) ولی صغری (من مثلا صغری) رفته بود مدرسه و زود خونمونو ترک کرده بود
از اونورم شبا خونه مادربزرگم که میخوابم وقتی بیدار میشم میبینم همه دورمن و میگن نو خواب داد و بیداد میکنی
کسی میدونه علت اینا چیه؟
اها این آخرا اینم بگم که من جدیدا نماز میخونم و موقع نماز نفس تنگی میگیرم و انگار الانه که رگای دماغم بترکن خون بیاد.