هدایت شده از سبز کوچكِ من.
و لحظه سال تحویل در گوشهٔ ای از بهشت، به یاد همگی : )
از طرف : سبزِ کوچك من🪄
اونموقع ها خونه مامانیم بیشتر از ۳۰ نفر دورهم میشستیم و بازی میکردیم، یا حرف میزدیم و کلی مسخره بازی میکردیم.
مامانیم هرهفته کوکوسبزی و اون رشتهپلوهایی که حاضرم جونمم براشون بدم رو میپخت و چشم انتظار ما میشست.
عمم با وجود اماسش با واکر خودشو به اون جمعیت میرسوند و اونم جزیی از ما بود.
چهار سال پیش بود. بعد از اون، مامانیم پیرتر، عمم ضعیف تر، ما دورتر، و همه چیز خراب تر شد.
سالهاست دیگه اونطوری خونه مامانیم جمع نشدیم. همه مراسما خونه عممه، انگار چون نوه دار نشده، خدا خونه اون رو مرکز ما قرار داده