نویسنده کوچولو سلام
زود باش مدادت رو بردار داستان بالا رو کامل کن و برای من بفرست.
من اینجام: @Zeitoon_Mag
منم پنج تا از داستان قشنگ ها رو میذارم توی کانال تا بقیه بچه ها هم بخونن🙂
#تو_هم_نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
خدا جونم...
چقدر خوبه که مامان و بابای مهربونم رو به من هدیه دادی!
شکرت...!🤲
منم سعی میکنم به حرفشون گوش بدم🙂
#حرف_دل
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
قسمت اولبه جای صلیب.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
نام داستان: بهجای صلیب
نویسنده: علی اصفهانی
گوینده: #طه_محتشم
قسمت اول
#صندوقچهی_قصه
#زیتون_مگ
#پادکست
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
باشگاه زیتون پروردهها
نویسنده کوچولو سلام زود باش مدادت رو بردار داستان بالا رو کامل کن و برای من بفرست. من اینجام: @Zeit
.
شماره1
ایلیا که دید کسی جواب نمیده، با خودش فکر کرد: “نکنه آقای معلم با کلاه نامرئی اومده بودن و الان دیدن من رو، دارن من رو امتحان میکنن؟”
همینطور که داشت به این موضوع فکر میکرد، یکدفعه یه صدای غژغژ از پشت یه بوتهی بزرگ اومد. ایلیا ترسید و سریع یه سنگریزه برداشت که اگه لازم شد مثل یک قهرمان دفاع کنه.
صدای غژغژ قطع شد و یک گربه سیاه چشم سبز با یه عینک آفتابی خیلی خفن و یه کراوات آبی (که احتمالاً همون رنگ تیم استقلال بود!) بیرون اومد.
گربه عینک آفتابیاش رو با پنجهاش تنظیم کرد و با یه صدای بم گفت: «ببخشید بچهجان، این جنگل فقط با کارت عضویت رسمی اجازه ورود به کسانی که دنبال معلم میگردن رو میده. شما کارت رو داری؟ و البته، ببخشید که صدام غژغژ میکرد، دارم یه آهنگ جدید تمرین میکنم.»
ایلیا دهنش باز مونده بود. یه گربه کراواتی که آهنگ تمرین میکنه؟!
گفت: «اِ… من… من فقط داشتم دنبال آقای معلم میگشتم. شما کی هستین؟»
گربه یه پوزخند زد و گفت: «من آقای میاوچارتیست هستم. معلم این جنگل نیستم، ولی اگه قول بدی موقع فوتبال استقلال، موقع گل خوردن غر نزنی، میتونم کمکت کنم پیداش کنی. اما اول، یه تست هوش باید بدی تا مطمئن شم لیاقت داری توی این جنگل سلفی بگیری!»
✍ نویسنده زیتونی: ابوالفضل طاهری از کرج
#تو_هم_نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
شماره2
ایلیا نفسنفسزنان در دل جنگل دوید. سکوتی سنگین همهجا را گرفته بود، اما ناگهان پرندهی فیروزهای جیغی کشید صدایی مثل شکستن آسمان. ایلیا دنبالش رفت تا رسید به درختی که زیتونهای سبز و درخشانش مثل ستارههای زندانی میدرخشیدند
زمین لرزید. شاخهها مثل مارهای سبز از دل خاک بیرون آمدند و آقا معلم و بچهها را در میان خود پیچیدند هرچه بیشتر تقلا میکردند، بندها محکمتر میشد جنگل تبدیل به زندانی زنده شده بود
آقا معلم با صدایی گرفته فریاد زد
ایلیا فقط تو میتونی ما رو آزاد کنی
بچهها با گریه و امید صدا زدند:
با زیتون ایلیا با زیتون
ایلیا زیتون را برداشت لحظهای سکوت همهجا را گرفت. بعد نور سبز از میان انگشتانش فوران کرد نوری که مثل انفجار، جنگل را لرزاند پرندهی فیروزهای بالهایش را گشود و آواز خواند هر نت مثل تبر یکی از شاخههای زندان را شکست.
ایلیا زیتون را بالاتر گرفت نورش به آسمان رسید، شاخهها ترکیدند زندان فرو ریخت. بچهها آزاد شدند، و آقا معلم با چشمانی پر از اشک گفت
زیتون فقط میوه نیست ایلیا جان راز صلح و شجاعت در دلش پنهان بود. تو امروز قهرمان شدی.
جنگل پر شد از خنده و آواز پرندهها. ایلیا فهمید که گم شدنش یک امتحان بود امتحانی برای کشف راز زیتون، رازی که فقط دلهای شجاع میتوانند آن را روشن کنند.
✍نویسندهی زیتونی: تینا نظرپور
#تو_هم_نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
شماره3
ایلیا برای اولین بار همراه دوستاش اومده بودن تا جنگل رو از نزدیک ببینند . همه چی زیبا بود . رنگ سبز درختا و صدای گنجشک ها همه جا رو گرفته بود . ایلیا از دور یه پرنده فیروزه ای رنگ دید. خیلی زیبا بود . آروم آروم رفت دنبالش . پرنده از شاخه درخت پرید و رفت روی شاخه دیگه نشست . ایلیا هم آنقدر محو شده بود که رفت و رفت یهو که به اطراف نگاه کرد دید هیچ خبری از آقای معلم و دوستاش نیست . آقا معلممممم ، بچه هااااا ، هیچ کس جواب نمی داد ، ایلیا خیلی ترسیده بود و هر لحظه فکر می کرد حیوان درنده ای بیاد و به او صدمه بزنه .
بعد از چند دقیقه که دور خودش رو نگاه می کرد یه دفعه صدایی اومد از ترس زیادی که داشت فریاد بلندی زد : تو کی هستی؟ خودت رو معرفی کن . در این حال بود که پرنده فیروزه ای رنگ جلو اومد و گفت: سلام من جیک جیک هستم همان پرنده فیروزه ای رنگ .
وقتی توی جنگل به همراه آقا معلم و بچه ها اومده بودی من رو دیدی و بی هوا به دنبال من اومدی و فکر اینو نکردی که حیوان درنده ای بیاد و به تو آسیب برسونه ، میدونی من هر روز از دست آقا گربه و آقا روباه فرار میکنم ؟ اینجا خونه منه ولی من هیچ امنیتی ندارم ، ایلیا جنگل بینهایت زیباست اما در مواقعی میتونه خیلی خطرناک باشه. کار من با امثال تو اینکه باید چند تا پند بهشون آموزش بدم ، حالا ناراحت نباش اینجا جزٔ مناطق خطرناک جنگلِ ، معطل نکن و دنبال من بیا .
ایلیا گفت: من هنوز به تو اعتماد ندارم .
جیک جیک گفت: آفرین ایلیا بدون اینکه من کاری کنم تو پند اول رو یاد گرفتی ، پس پند اول : تا کسی رو کامل نشناختی به اون اعتماد نکن .
جیک جیک بعد از کلی تلاش تونست اعتماد ایلیا رو نسبت به خودش جلب کنه .
ایلیا که اطمینان کامل رو نسبت به جیک جیک به دست آورده بود به اون گفت : من خیلی دوست دارم پیش آقا معلم و بچه ها برگردم ، لطفاً کمکم کن.
جیک جیک به اون گفت: باشه ، جیک جیک و ایلیا به راه افتادند ، ایلیا اونقدر عجله داشت که حواسش به اطراف نبود ، جیک جیک گفت: ایلیا مواظب باش ،
ایلیا وقتی به خودش اومد که دیگه کار از کار گذشته بود.
ایلیا افتاده بود توی یه گودال پر از آب . کل لباس های ایلیا خیس شده بود .
جیک جیک گفت: ایلیا پند دوم اینکه که توی هیچ کاری نباید عجله کنی .
ایلیا و جیک جیک دوباره به راه افتادند ، ایلیا توی راه یه عالمه قارچ خوشگل و خوشمزه دید فوراً رفت تا از اون قارچ ها بخوره ولی به یاد پند اول افتاد که نکنه این قارچ ها سمی باشن و اگه من اونا رو بخورم مسموم بشم ؟
جیک جیک لبخندی زد و گفت: آفرین ایلیا ،پند اول به ما می گفت : تا کسی رو کامل نشناختی به اون اعتماد نکن ، ولی پند سوم به ما میگه فقط آدم ها یا حیوان ها نمی تونن ما رو گول بزنند ، خیلی از میوه ها یا سبزیجات با اینکه ظاهر جذابی دارن و یا خیلی از بازی های رایانه ای هم می تونن به ما آسیب برسونن و یا مارو به راه غلطی هدایت کنن ، اگه تو پند اول رو نمیدونستی الان از اون قارچ ها خورده بودی و بلایی به سرت می اومد ، پس پند سوم : تا درباره چیزی مثل همین میوه اطلاعات لازم رو نداری به سمت اون نرو .
اونا دوباره به راه افتادند تا به یه دوراهی رسیدند ، ایلیا منتظر بود تا جیک جیک به یه سمتی بره که راه رو مشخص میکنه ، جیک جیک هم انگار نه انگار که باید به سمتی بره ، ایلیا عصبانی شد و گفت: ما الان ۱۰ دقیقه است که اینجا معطل ایستادیم ، تو چرا حرکت نمی کنی .
جیک جیک گفت : ایلیا همیشه نباید همه کار ها برای تو آماده باشه ، از ابتدای گم شدنت من راه رو نشونت دادم ولی از اینجا به بعد خودت باید این راه رو بری ،
ایلیا گیج شده بود و نمی دونست باید چه کاری رو انجام بده ، یکم فکر کرد وقتی توی اتوبوس بودند آقا معلم به اونا گفته بود: بچه ها اگر جایی گم شدید ، سعی کنید از نشونه هایی که اونجا وجود داره بفهمین ، مثلاً از روی رد پاها ،
ایلیا معطل نکرد و دنبال رد پاهاش گشت بالاخره بعد از مدتی اون هارو پیدا کرد و با خوشحالی به جیک جیک گفت: از این طرف از این طرف راه درست این جاست .
جیک جیک گفت: خوشحالم که تونستی راه درست رو پیدا کنی و همچنین تونستی پند چهارم رو هم حل کنی ، پس پند چهارم اینکه باید سعی کنی خودت راه های زندگیتو انتخاب کنی نه اینکه کسی راه رو بهت نشون بده یا بگه .
جیک جیک گفت: دیگه داریم کم کم به مقصد نزدیک میشیم ، اونا راه زیادی رو طی کردند تا به مقصد رسیدند ، ایلیا هیچ یک از دوستانش رو اونجا ندید ، ایلیا خیلی نا امید شد و می خواست بره یه گوشه بشینه و گریه کنه در این مواقع بود که ناگهان محمد فریاد زد : ایلیا ایلیا این جاست ، ایلیا از خوشحالی داشت بال در می آورد ، همه دوستاش و آقا معلم دورش جمع شده بودند ، آقا معلم گفت: ایلیا تو کجا بودی ؟ میدونی ما چقدر دنبالت گشتیم؟ ایلیا گفت: آقا معلم من واقعا شرمندم ، من این پرنده زیبا که اسمش جیک جیک هست رو دیدم
و بدون اینکه به شما بگم و بدون اینکه حواسم به اطرافم باشه به دنبال اون رفتم و گم شدم ولی این گم شدن توی جنگل چیز بدی هم نبود ، من هم با جیک جیک آشنا شدم و هم اینکه وقتی داشتم با جیک جیک بر می گشتم چهار تا پند آموزنده یاد گرفتم.
آقا معلم گفت: بچه ها بدویید بیاید دیگه وقته رفته ، باید برگردیم. دیگه موقع خداحافظی بود، ایلیا از جیک جیک کلی تشکر کرد و به اون گفت: جیک جیک اگه تو نبودی من هیچ وقت راه رو پیدا نمی کردم و این پند ها رو هم یاد نمی گرفتم .
جیک جیک گفت: من خیلی خوشحالم که تونستم به تو کمک کنم و این پند ها رو هم به تو آموزش بدم .
آقا معلم گفت: ایلیااا بدو دیگه اتوبوس رفت .
ایلیا از جیک جیک خداحافظی کرد و رفت ☺️
پـــــــــــــــــــــــــــــــایان
✍ نویسندهی زیتونی: فاطمه هدی جبله
#تو_هم_نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
شماره4
"به نام خدا"
ایلیا برای اولین بار همراه دوستاش و آقا معلم اومده بودن تا جنگل رو از نزدیک ببینن. همه چی زیبا بود. رنگ سبز درختا و صدای پرنده ها همه جا رو گرفته بود. ایلیا از دور یه پرندهی فیروزهای رنگ دید. خیلی زیبا بود. آروم آروم رفت دنبالش. پرنده از شاخه درخت پرید و روی یه شاخه دیگه نشست. ایلیا هم انقد محوش شده بود که رفت و رفت و یهو که به اطراف نگاه کرد، دید هیچ خبری از آقا معلم و دوستاش نیست.
آقا معلممممم
بچه هاااااا
هیچ کس جواب نمیداد...
ایلیا خیلی ترسیده بود. هیچ فکرشو نمیکرد که توی این جنگل بزرگ گم بشه. قلبش تند تند میتپید و اشک توی چشماش حلقه زده بود. کمی اینطرف و اونطرف دوید و باز آقا معلم و بچه ها رو صدا زد؛ اما بازم هیچ صدایی نشنید. ناگهان یاد حرف مادرش افتاد که میگفت: "هر وقت برات مشکلی پیش اومد، از امام زمان کمک بخواه. این آقا برای ما مثل یک پدر مهربونه؛ و ازش کمک بخوایم، صدامون رو میشنوه و بهمون کمک میکنه." ایلیا توی دلش گفت: یا امام زمان! لطفا کمکم کنید که پیدا بشم! ایلیا یهو یه صدایی شنید. صدای آقا معلم بود که داشت میگفت: ایلیا؟ کجایی؟ ایلیا جان! ایلیا سریع داد زد: آقا معلم! من اینجام! ایلیا دوید و دوید تا به آقا معلم رسید. آقا معلم بغلش کرد و گفت: کجا بودی پسر؟ میدونی چقدر نگرانت شدم؟ با خودم گفتم اگه ایلیا گم بشه جواب پدر و مادرش رو چی بدم؟ بیا بریم. دوستات منتظرت هستن. ایلیا و آقا معلم رفتم جلوتر تا به بچه ها رسیدن. بچه ها تا ایلیا رو دیدن، دورش حلقه زدن و باهاش حرف زدن. هرکی یه چیزی میگفت.
_حالت خوبه؟
_خداروشکر که پیدا شدی!
_خیلی نگرانت شده بودیم!
_کجا رفتی یهو؟ ما داشتیم باهم حرف میزدیم که یهو دیدیم تو نیستی!
ایلیا به بچهها گفت: ببخشید بچهها! یه لحظه حواسم به یه پرنده پرت شد و یهو دیدم هیچکس دورم نیست.
آقا معلم بچهها رو برد و سوار اتوبوس کرد و همه به شهر برگشتن.
ایلیا وقتی رسید خونه ماجرا رو برای مادرش تعریف کرد. مادرش گفت: خداروشکر که پیدا شدی عزیزم. خیلی کار خوبی کردی که از امام زمان کمک خواستی. هروقت شکلی برات پیش اومد، ازش کمک بخواه.
ایلیا توی دلش گفت: یا امام زمان! ممنونم که کمکم کردید تا پیدا بشم.
🌸اللهم عجل لولیک الفرج🌸
✍نویسندهی زیتونی: زینب سادات موسوی
#تو_هم_نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
شماره5
ایلیا با ترس و دلهره چند قدم جلو رفت. صدای باد لابهلای شاخههای درختها پیچید و برگها را به رقص درآورد. هر لحظه رنگ جنگل تاریکتر میشد، انگار خورشید ناگهان تصمیم گرفته بود پشت ابرهای ضخیم پنهان شود.
ایلیا دوباره فریاد زد:
ـ آقا معلممم!
هیچ جوابی نیامد. فقط صدای دورِ دورِ جیرجیرکها و خشخش برگها به گوش میرسید. احساس کرد قلبش تندتر میزند. خواست برگردد، اما چیزی در میان درختها توجهش را جلب کرد — ردّ پاهای کوچک و گِلی میان برگها. خم شد، رد پاها را لمس کرد. هنوز مرطوب بودند، انگار کسی همین چند دقیقه پیش از آنجا گذشته بود.
ایلیا آرام گفت:
ـ یعنی بچهها از اینجا رفتن؟
در همان لحظه صدایی خفیف از پشت بوتهها شنید. ایستاد. نفسش را حبس کرد. شاخهای شکست و پرندهای ناگهان از لابهلای برگها بلند شد. اما پشت بوته... سایهای تکان خورد.
ایلیا با احتیاط قدمی جلو رفت. سایه عقب رفت، انگار میخواست پنهان شود. ایلیا زمزمه کرد:
ـ نترس... من ایلیاام...
و ناگهان صدای آشنا و لرزانی آمد:
ـ ایلیا... منم!
از پشت بوته، یکی از دوستانش بیرون آمد، خاکی و خسته. چشمانش پر از ترس بود. گفت:
ـ باید زودتر برگردیم... آقا معلم نیست، ولی صداش رو شنیدم... از سمت اون تپه...
ایلیا نگاهی به تپه انداخت. هوای غروب کمکم نارنجی میشد. صدای باد انگار حرفی پنهان در خودش داشت...
ایلیا با صدای محکم گفت:
ـ باید پیداش کنیم. نمیذاریم تنها بمونه.
و دو بچه، آهسته در دل جنگل، به سمت تپه راه افتادند...
نویسندهی زیتونی: محمدطاها کاظمی
#تو_هم_نویسنده_شو
#باشگاه_زیتون_پرورده_ها
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag
قسمت دوم4_5967399549285724213.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
نام داستان: بهجای صلیب
نویسنده: علی اصفهانی
گوینده: #طه_محتشم
قسمت دوم
#صندوقچهی_قصه
#زیتون_مگ
#پادکست
به دوستات هم بگو: @ZeitoonMag