https://eitaa.com/zekrabab125/19785
داستان کوتا قسمت 401 تا 405👆
#بالباقیاتالصالحات 33👇 دوشنبه👇
https://eitaa.com/charkhfalak110/23174
ختم اذکار 👆شماره 33👆👆 در👇👆
✍آرشیوقرانومفاتیحالجنان👇👇👇
http://eitaa.com/joinchat/2579628042C1d6e2ab9ee
کلیک کنید 👇👇👇
https://eitaa.com/charkhfalak110/16809
💯‼️ #پست_ویژه 💯 #نماز_شب_بخونید ‼️💯
لینک کنید👇👇👇
https://eitaa.com/charkhfalak500/2727
✍✍ 70 فایده و فضلیت در #نماز شب👆
☎️ #شماره_تلفنهای_ربالعــالمین 🕋👆
😴 #ادابواعمال_وقت_خـــواب 👆
🕋 #طریق_خواندن_نمازشب👆
🔴خداوند همیشه آیلاین هست
🅾 کارهای خیرتون اتومات در #آیــــدی پروردگار ذخیره میشود،
.
😀😬😁😂😃😄😅😆😇😉😊🙂🙃😡😎😋🤓😡😝😜😚 #داستانــهای_کوتاه_آموزنده 😙😍😗🤗 😏😶😐😇😑😒🙄🤔😳😣☹️🙁😕😨😡😠😘#بچهداستان 406
🔻در رستوران بودم که میز بغلی توجهم را جلب کرد. زن و مردی حدود ۴۰ ساله روبهروی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی میگفتند و زیرزیرکی میخندیدند.
بدم آمد. با خودم گفتم چه معنی دارد؟ شما با این سنتان باید بچه دبیرستانی داشته باشید.
نه مثل بچه دبیرستانیها نامزدبازی و دختربازی کنید.
داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که تلفن خانم زنگ خورد و به نفر پشت خط گفت: آره عزیزم. بچهها رو گذاشتیم خونه خودمون اومدیم. واسهشون کتلت گذاشتم تو یخچال.
خوشم آمد. ذوق کردم. گفتم چه پدر و مادر باحالی. چه عشق زندهای که بعد از این همه سال مثل روز اول همدیگر را دوست دارند. چقدر خوب است که زن و شوهرها گاهی اوقات یک گردش دوتایی بروند. چقدر رویایی. قطعا اگر روزی پدر شدم همین کار را میکنم.
داشتم با لبخند و ذوق نگاهشان میکردم که ناگهان مرد به زن گفت: پاشو بریم تا شوهرت نفهمیده اومدی بیرون.
اَی تُف. حالم به هم خورد. زنیکه تو شوهر داری آنوقت با مرد غریبه آمدی ددر دودور؟
ما خیر سرمان مسلمانیم. اسلامتان کجا رفته؟ زن و مرد نامحرم با هم چه غلطی میکنند؟ بیشرفها.
داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که مرد بلند شد رفت به سمت صندوق تا پول غذا را حساب کند. زن هم دنبالش رفت و بلند گفت: داداش داداش بذار من حساب کنم. اون دفعه پیش مامان اینا تو حساب کردی.
آخییی. آبجی و داداش بودن. الهی الهی. چه قشنگ. چه قدر خوبه خواهر و برادر اینقدر به هم نزدیک باشند.
داشتم با ذوق و شوق نگاهشان میکردم و لبخند میزدم که آمدند از کنارم رد شدند و در همان حال مرد با لبخندی شیطنتآمیز گفت: از کی تا حالا من شدم داداشت؟ زن هم نیشخندی زد و گفت: اینجوری گفتم که مردم فکر کنن خواهر و برادریم.
تو روحتان. از همان اول هم میدانستم یک ریگی به کفشتان هست. زنیکه و مردیکه عوضی آشغال بیحیا.
داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که خواستند خداحافظی کنند. زن به مرد گفت: به مامان سلام برسون. مرد هم گفت: باشه دخترم. تو هم به نوههای گلم... _
وای خدا. پدر و دختر بودند. پس چرا مرد اینقدر جوان به نظر میرسید؟ خب با داشتن چنین خانواده دوستداشتنی باید هم جوان بماند. هرجا هستند سلامت باشند.
پینوشت:
این داستان نانوشتهی بسیاری از ماست. هرکداممان به یک شکل. سرمان در زندگی دیگران است. زود قضاوت میکنیم و حلال خودمان را برای دیگران حرام میدانیم.
.•°°•.💞.•°°•.
💛 💚
`•.¸ ༄༅ #اللهم_عجل_الولیک_الفرج 💖
🔰 #کاملترین_دعا 🔰 °•.¸¸.•🌺
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
📚 کپی مطالب باذکر صلوات 📚
@zekrabab125 داستان و رمان،آموزنده
@charkhfalak500 آرشیوقرانومفاتیح
@charkhfalak110 مطالب صلواتی
📘 هرروزه داستان کوتا، رمانهای جذاب مذهبي، داستان صوتی، نرمافزار کاربردی، قصه برای کودکان، و........ :👆👆👆
😀😬😁😂😃😄😅😆😇😉😊🙂🙃😡😎😋🤓😡😝😜😚 #داستانــهای_کوتاه_آموزنده 😙😍😗🤗 😏😶😐😇😑😒🙄🤔😳😣☹️🙁😕😨😡😠😘
#بچهداستان 407
⛈چه شد که مأمون از امام رضا خواست برای بارش باران دعا کنند؟
🌿از امام حسن عسکری از امام هادی از امام جواد (علیهمالسلام) نقل شده است:
🔹زمانی که مأمون امام علی بن موسی الرضا (علیهماالسلام) را بهعنوان ولیعهدش منصوب کرد، بارش باران (تا مدتها) قطع شد.
🔹بههمینخاطر بعضی اطرافیان مأمون و مخالفان سرسختِ امام رضا میگفتند: ببینید، از زمانی که علیبنموسی آمده است و ولیعهد شده است، خداوند باران را از ما دریغ داشته.
🔹این سخن به (گوش) مأمون رسید و برایش سنگین آمد. پس به امام رضا (علیهالسلام) گفت: مدتی است باران نمیبارد. کاش از خداوند (عزّوجلّ) بخواهی که بر مردم باران نازل کند.
🔸امام رضا (علیهالسلام) فرمودند: «باشد.»
🔹مأمون گفت: کِی این کار را انجام میدهی؟ - آنروز جمعه بود-
🔸امام فرمودند: روز دوشنبه. چراکه رسول خدا بههمراه امیرالمؤمنین علی (صلواتاللهعلیهما) دیشب به خوابم آمدند و پیامبر فرمودند:
🔅«پسرم! تا روز دوشنبه صبر کن و در آنروز به صحرا برو و طلب باران کن. بهراستیکه خداوند (تعالی) آنان را سیرآب میکند. (آنگاه) مردم را از آنچه خداوند برای تو خواسته و آنان نمیدانند آگاه نما، تا آگاهی مردم نسبت به برتری تو و جایگاهت نزد پروردگارت (عزّوجلّ) بیشتر شود.»»
🔹وقتی روز دوشنبه فرارسید، امام رضا (علیهالسلام) سپیدهدم به صحرای بیرون شهر رفتند و مردم نیز همراه ایشان از شهر خارج شدند و ایشان را نظاره میکردند.
🔸حضرت بر بالای منبر رفتند و خدا را حمد و ستایش کردند و فرمودند: «خداوندا! پروردگارا! تو حق ما اهلبیت را عظیم گرداندهای.
آنان (مردم) همانطور که خودت دستور دادهای، به ما توسل کردهاند و به فضل و مهربانی تو امید بستهاند و انتظارِ احسان و نعمتت را میکشند. پس بر آنان بارانی سودمند و همگانی و شدید نازل کند که به آنان زیانی نرساند و بعد از اینکه از اینجا بهسوی منزلها و مَقَرّهای رفتند شروع شود.»
🔹(امام جواد (علیهالسلام) فرمودهاند:) قسم به خدایی که محمد (صلیاللهعلیهوآله) را بهحق به پیامبری برگزید، بادهای تندی در آسمان ابری وزیدن گرفتند و رعد و برق شروع شد و مردم برای فرار از باران به جنبوجوش افتادند.
🔸آنگاه امام رضا (علیهالسلام) فرمودند: «آرام باشید، ای مردم! این ابر برای شما نیست، بلکه برای اهالیِ فلانشهر است.» آن ابر عبور کرد و رفت.
🔹سپس ابر دیگری آمد که رعد و برق نیز به همراه داشت. مردم به حرکت در آمدند.
🔸حضرت فرمودند: «آرام باشید! این ابر نیز برای شما نیست، بلکه برای اهالی فلانشهر است.»
🔸بههمینترتیب ده ابر آمد و رفت و امام رضا (علیهالسلام) در مورد هرکدامشان میفرمودند: «آرام باشید! این برای شما نیست، بلکه برای اهالی فلانشهر است.»
🔸تا اینکه ابر یازدهم نمایان شد. حضرت فرمودند: «این، ابری است که خداوند (عزّوجلّ) برای شما فرستاده است. پس خداوند را بهخاطر بخششاش شکر کنید و به سوی منزلها و مقرّهایتان بروید؛ که این ابر بالای سرتان قرار میگیرد و تا وقتی به مقرهایتان وارد نشدهاید، نمیبارد. آنگاه خیر (و برکت)، بهقدر کَرَمِ الهی، بر شما نازل میشود.»
🔹حضرت از منبر پایین آمدند و مردم برگشتند. اما تا وقتی که مردم به منزلهایشان برسند، آن ابر نبارید. سپس باران شدیدی بارید، بهحدّیکه درّهها و حوضها و آبگیرها و بیابانها پر از آب شد. آنگاه مردم گفتند: گوارا باد بر فرزند رسول خدا، کرامتهای خداوند.»
📚عيونأخبارالرضا، ج۲، ص۱۶۸
.•°°•.💞.•°°•.
💛 💚
`•.¸ ༄༅ #اللهم_عجل_الولیک_الفرج 💖
🔰 #کاملترین_دعا 🔰 °•.¸¸.•🌺
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
📚 کپی مطالب باذکر صلوات 📚
@zekrabab125 داستان و رمان،آموزنده
@charkhfalak500 آرشیوقرانومفاتیح
@charkhfalak110 مطالب صلواتی
📘 هرروزه داستان کوتا، رمانهای جذاب مذهبي، داستان صوتی، نرمافزار کاربردی، قصه برای کودکان، و........ :👆👆👆
😀😬😁😂😃😄😅😆😇😉😊🙂🙃😡😎😋🤓😡😝😜😚 #داستانــهای_کوتاه_آموزنده 😙😍😗🤗 😏😶😐😇😑😒🙄🤔😳😣☹️🙁😕😨😡😠😘
#بچهداستان 408
مرد و زن نشسته اند دور ِ سفره . مرد قاشقش را زودتر فرو می برد توی كاسه سوپ و زودتر می چشد طعم غذا را و زودتر می فهمد كه دستپخت همسرش بی نمك است و اما زن چشم دوخته به او تا مُهر تایید آشپزی اش را از چشم های مردش بخواند و مرد كه قاعده را خوب بلد است، لبخندی می زند و می گوید : "چقدر تشنه ام !"زن بی معطلی بلند می شود و برای رساندن لیوانی آب به آشپزخانه می رود . سوراخ های نمكدان سر ِ سفره بسته است و به زحمت باز می شوند و تا رسیدن ِ آب فقط به اندازه پاشیدن ِ نمك توی كاسه زن فرصت هست برای مرد.زن با لیوانی آب و لبخندی روی صورت برمی گردد و می نشیند . مرد تشكر می كند، صدایش را صاف می كند و می گوید : " می دونستی كتاب های آشپزی رو باید از روی دستای تو بنویسن؟
و سوپ بی نمكش را می خورد ؛ با #رضایت
و زن سوپ با نمكش را می خورد ؛ با #لبخند !
زندگی زیباست به شرط 《 مهر و گذشت》
❤️اگر فکر میکنید با عضویت در این کانال وقت خود را هدر ندادهاید، لطفاً آن را به دوستانتان هم معرفی کنید🙏
.•°°•.💞.•°°•.
💛 💚
`•.¸ ༄༅ #اللهم_عجل_الولیک_الفرج 💖
🔰 #کاملترین_دعا 🔰 °•.¸¸.•🌺
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
📚 کپی مطالب باذکر صلوات 📚
@zekrabab125 داستان و رمان،آموزنده
@charkhfalak500 آرشیوقرانومفاتیح
@charkhfalak110 مطالب صلواتی
📘 هرروزه داستان کوتا، رمانهای جذاب مذهبي، داستان صوتی، نرمافزار کاربردی، قصه برای کودکان، و........ :👆👆👆
😀😬😁😂😃😄😅😆😇😉😊🙂🙃😡😎😋🤓😡😝😜😚 #داستانــهای_کوتاه_آموزنده 😙😍😗🤗 😏😶😐😇😑😒🙄🤔😳😣☹️🙁😕😨😡😠😘
#بچهداستان 409
🍡 داستان سعید و پروفایل 🍡
💠 قسمت اول
من جوانی بودم که سالها با رفتارم دل 💔 امام زمانم و به درد آوردم و هیچ خیری برای خانواده ام نداشتم همش با رفقای ناباب و اینترنت و.. شب تا صبح بیدار می موندم و صبح تا بعدازظهر می خوابیدم زمانی که فضای مجازی و شبکه های اجتماعی اومدن منم از این باتلاق انحراف و بدبختی بی نصیب نموندم اگر قرار باشه فردای قیامت موبایلم📱بر اعمالم شهادت بده حتی جهنمم راهم نمیدن . یه روز تو یکی از گروه های چت یه آقایی پست های مذهبی میفرستاد مطالبش خیلی برام جالب بودن رفتم توی پی ویش و مثل همیشه فضولیم گل کرد و عکس پروفایلشو بزرگ کردم عکس شهیدی دیده که غرق در خون ، بدون دست و پا با سری خورده شده از ترکش افتاده بر خاکهای داغ و سوزان کنار اون شهید عکس دوتا بچه بود که حدس زدم بچه های خودشن زیر اون عکس یه جمله ای نوشته شده بود میروم تا حیا و غیرتِ جوان ما نرود ناخودآگاه اشکم سرازیر شد تنم لرزید ، دلم شکست باورم نمیشه دارم گریه میکنم گریه ، اونم من اونم کسی که غرق در گناه و شهواته منه بی حیا و بی غیرت ، منه چشم چرون هوس باز... از اون به بعد از اینترنت و فضای مجازی و گناه و رفقای نا باب و فیلم و عکسای زشت شدیداً متنفر شدم ...
تا مدتها دلم به هیچ کاری نمی رفت حتی موبایلم رو دست نمی گرفتم یه روز با شنیدن صدای اذان آرامش عجیبی ، پیدا کردم تصمیم گرفتم برای اولین بار برم مسجد اولین نماز عمرمو خوندم با اینکه غلط خوندم ولی احساس آرامش معنوی خاصی میکردم آرامشی که سالها دنبالش بودم ولی هیچ جا نیافتم حتی در شبکه های اجتماعی از امام جماعت خواستم کمکم کنه ایشان هم مثل یه پدر مهربون همه چی به من یاد داد نماز خوندن ، قرآن ، احکام زندگی امامان اخلاق و... به حساب خودش کتاب می خرید و به من هدیه می داد منو در فعالیت های بسیج و مراسمات شرکت می داد توی محله معروف شدم و احترام ویژه ای کسب کردم توسط یکی از دوستان به حرم حضرت معصومه برای خادمی معرفی شدم نزدیکای اربعین امام حسین یکی از خادمین که پیر بود به من گفت : دلم میخواد برم کربلا ولی نمی تونم میشه شما به نیابت از من بری ؟ پول و خرج سفر و حق الزحمه شما رو هم میدم منم زبونم قفل شده بود . آخه من و کربلا ؟ زیارت امام حسین ؟ اشکم سرازیر شد قبول کردم و باحال عجیبی رفتم...
💚ص1