ذكـــريـات .
مثلاً اگه تو بودی، مثل همین دوتا صندلی کنار هم مینشستیم و هیچ فاصلهای بینمون نمیموندنه از اون فاصلههای
واقعی، نه از اون نامرئیها که دل رو اذیت میکنه. شونههامون شاید آروم به هم میخورد، دستامون روی میز نزدیک هم قرار میگرفت، اونقدر نزدیک که فقط یه جرئت کوچیک لازم باشه برای گرفتنش. من الکی میگفتم « چقدر ساکتی »، تو میخندیدی و میگفتی « تو بیشتر. »
مثلاً اگه تو بودی، لازم نبود حرف خاصی بزنیم. همین که کنار هم مینشستیم و نفس کشیدنامون قاطی هم میشد، برای من کافی بود. دنیا هرچقدر هم شلوغ، همون دو تا صندلی میشد آرومترین جای زمین. و من تو دلم میگفتم : کاشزندگی همیشه همینقدر ساده باشهمن و تو، کنار هم. فقط به اندازهی دو تا صندلی که یاد گرفتن فاصله نگیرن.