ذكـــريـات .
**
و چنین بود که :
تمام وجودش درد میگرفت چون معتاد آغوش او بود.
نه اعتیادی آشکار،نه نیازی فریاد زده؛ وابستگیای خاموش که در لایههای عمیق جان نشسته بود. آغوشی که زمانی پناه بود، اکنون به خاطرهای بدل شده بود که نبودنش تمامِ هستی را به درد میآورد. او رنج میکشید نه از فقدانِ یک انسان، بلکه از نبودِ احساسی که به آن خو گرفته بود. زمان میگذشت اما تن و روح هنوز در همان لحظه مانده بودند. برخی دردها نه دیده میشوند و نه گفته؛فقط زندگی میشوند. و این درد، دردِ کسی بود که بیش از اندازه در آغوشی خانه کرده بود
.. 🕯 ..