شلوار سرمهای
#تمرین
سعی میکرد سرش را بالا نگیرد تا کسی برق شیطنت چشمان آبیاش را نبیند. همیشه همین برق نگاه بود که کار دستش میداد!
آقای فلاح، تن مربعی شکلش را با کت و شلوار نوک مدادی پوشانده و شکم بزرگش را زیر شلوار پنهان کرده بود. ناخودآگاه دستش را نزدیک بینی برد تا بوی عطر آقای فلاح را که با بوی تنش مخلوط شده بود استشمام نکند. فلاح دستان لاغر او را در دست راستش محکم گرفته بود و با دستچپ درهای بستهای را که در سالن طولانی و نیمه تاریک، بود باز میکرد. ساختمان به ظاهر ترسناکی بود، چندتایی از دیوارپوشهای سنگی سالن شکسته و مهتابیهای نیمهسوز هم به سروصدا افتاده بودند.
از آزمایشگاه و اتاق پرورشی گذشتند، این را از تابلوی بالای سر اتاقها فهمید. صدای معلمها که از درز درهای کلاس بیرون میآمد، استرسش را بیشتر میکرد.
همان طور که دستش در دست آقای فلاح بود، تلاش میکرد عقبتر بایستد، تندتند نفس میکشید و سعی میکرد لرزش پای چپش را کنترل کند. آقای فلاح نزدیک در رنگ و رو رفتهای ایستاد و او نیز مجبور به توقف شد. هر دو وارد کلاس شدند، سرش سنگین شده بود، صورتش را آرام و سخت بالا آورد و سلام کرد.
آقای اخوان دستانش سفید شده بود و گردی از گچ روی صورت، کفش و پیراهن و شلوار مشکیاش نشسته بود. با لبخندی که تا کنارگوشهایش کش میآمد، جواب سلامش را داد. فلاح با اشارهای به او، علی را به سمت آقای اخوان هول داد و از کلاس خارجشد. اخوان بعد از معرفی او، با دستان بلندش به میز انتهای کلاس که کنار پنجرهای رو به حیاط بود، اشاره کرد و گفت:« برایت آنجا را در نظر گرفتم، برو بشین!.»
نیمکت چوبی کهنهٔ آخر کلاس، کنار یک نوجوان تپل و خوابآلود که معلوم بود هنوز متوجه تغییرات جدید نشده است.با بیمیلی و «هِن و هِن» کیفش را در بغلش گذاشت. علی همانطور که اطراف را نگاه میکرد به آرامی نشست و صدای قیژقیژ نیمکت قدیمی، سکوت چند ثانیهای کلاس را، قورت داد. نورخورشید خود را از پنجره به داخل کلاس پرتاب کرده و چوب میز داغداغ شده بود.
بچهها مستقیم به علی نگاه میکردند و با حرکات او نگاهشان میچرخید. آقای اخوان با پشت دست موهای کم پشتش را خاراند و با صاف کردن گلو نگاهها را به سمت خودش چرخاند و دوباره ادامه درس را توضیح داد.
آقای اخوان چند دقیقه یک بار سرش را به عقب بر میگرداند و نگاهی از پشت عینک به بچهها میکرد و یکی یکی از آنها سوال میپرسید. نگاهش به پاهای علی افتاد که ریزریز زمین را لگد میزد، با صدای مهربانتری گفت:«از تازه وارد بعدا میپرسم.»
باصدایی که بیشتر شبیه بلندگوی پذیرش بیمارستان بود؛ زنگ تفریح اعلام و کلاس خالی شد؛ آقای اخوان به سمت علی آمد. بعد از چند سوال و جواب کوتاه در مورد درسها و مدرسهقبلی علی، نگاهی به سرتاپایش انداخت. تصویر چهره علی با پیراهن و شلوار سرمهای و عینک دایرهای در عینک اخوان دوتا شده بود. پوست گندمی و آفتاب سوختهاش زیر نگاه دقیق اخوان تیرهتر شد.
هنوز زیر ذرهبین آقای اخوان بود که صدای فریاد مدیر را شنیدند:«اخراج!!!»؛ صدای نالهٔ پسر بچهای هم از حیاط مدرسه به گوش میرسید: «کمک!!»
✍️فاطمه خانی حسینی
#ادامه_دارد
#مدرسه
#تمرین_یک_مکان_جدید
#طراحی_شخصیت
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
یادداشت💌✍
شلوار سرمهای #تمرین سعی میکرد سرش را بالا نگیرد تا کسی برق شیطنت چشمان آبیاش را نبیند. همیشه همین
#ادامه_تمرین
#شلوار_سرمه_ای
رنگ صورت آقای اخوان هم پرید، صدای پسر بچه آشنا بود! مدیر دوباره با صدای بوقی شکلش فریاد زد:«همدانی اخراج!!»
آقای اخوان از کلاس بیرون پرید، همان طور که به سمت دفتر مدیر میرفت با صدای بلند به علی گفت:«برو توی حیاط ببین اخوان چرا داد میزنه، کمکش کن!» علی با دهان باز نگاهش کرد، آقای اخوان گفت:«اخوان پسرمه، بدو!!»
این بار هم چشمان علی برق زد، دستی به موهای فرفریاش کشید و با لبخند کجی زیر لب گفت:« نمُردیم و یکی به ما اعتماد کرد!! چه خوب که ازم نپرسید چرا اخراج شدم!»
دقیقا وسط حیاط پسری با موهای ژولیده، ناله کنان معرکه گرفته بود و چند نفر دورش حلقه زده بودند، عینکش شکسته و کنارش افتاده بود، روی شلوار سرمهایش ردّ پای کفش مانده و صورتش هم کبود و خاکی بود. نزدیکش رفت و خودش را معرفی و او را از روی زمین بلند کرد.
علی در مقابل او باید مینشست تا روبرویش قرار بگیرد. یاد تکه کلام مدیر مدرسه قبلی افتاد که دائم بی دلیل و با دلیل میگفت: «اسدی با این قد درازت مثل نردبان دزدانی، خجالت بکش!» با صدای آه و ناله ایمان دوباره به حیاط برگشت، آبنباتِ هدیه همسایه آلزایمریشان را به پسرک داد و از او پرسید:« کی داشت تو رو میزد؟ چرا میزد؟»
ایمان در حالیکه آب نبات را در دهانش میگذاشت، با ترس آن طرف را نگاه کرد؛ دقیقا سمتی که چند پسر درشت هیکل، ایستاده بودند و بلند بلند میخندیدند. با صدایی لرزان گفت:« هیچکس!!»
آقای اخوان به حیاط آمد و به پسرهای به ظاهر خندان نزدیک شد. چیزی به آنها گفت که سرهایشان را پایین انداختند و خنده روی لب هایشان خشکید.
ایمان با گریهای بیصدا به پدرش نگاه میکرد. صدای زنگ کلاس بلند شد؛ آقای اخوان دستی به موهای لخت پسرش کشید و با موجی از مهربانی که در صدایش بود گفت:« سعی کن مشکلت را با آنها حل کنی، حالا برو کلاست!» بعد با لبخند، دستی به شانه علی زد و با هم به سمت کلاس رفتند.
✍️فاطمه خانی حسینی
#تمرین
#مدرسه
#تصویر_سازی
#مکان_جدید
#طراحی_شخصیت
#ماه_رمضان
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60