و اما مرگ پایان نیست
آغاز دویدن هاست
در این سو ، پای ما آماده میگردد ، با رنج و فشار و درد
در آن سو سخت می تازیم تا آن مقصد بی مرز
✍️استاد علی صفایی حائری
پ.ن: حتما باید یک چیزی پیش خدا و اهل بیت علیهم السلام به ویژه امام رضا علیه السلام داشته باشی که تو ماه خدا، تو بغل امام رضا علیه السلام پر بکشی سوی خدا، شهادت مظلومانه طلبه مخلص حجه الاسلام اصلانی تسلیت!!
#ماه_رمضان
#روزه
#شهادت
#حجه_الاسلام_شهید_اصلانی
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
🥀 یاد شهیدان، رونق بهار است
و چه بهار در بهاری شد شهادتت
پرواز از بهشت تا بهشت
اللهم ارزقنا همین حال قشنگت 🥀
#حجه_الاسلام_شهید_اصلانی
#ماه_رمضان
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
یادداشت💌✍
کتاب جزء از کل رمانی نوشته استیو تولتز
جزء از کل
مدتها بود تعریفش را شنیده بودم فقط تکههای از آن را در فضاهای مجازی خوانده بودم، بالاخره در تعطیلات و سفر نوروزی دیدمش.
آن روز برای خرید به زعم من کالاهای غیرضروری به مرکز خرید رفتیم! اما به طور ناخودآگاه و طبق عادت قدیمی که با دیدن آنها چشمانم برق میزند و حالتم تغییر میکند، گامهایم آهسته شد و کنار خیابان متوقف شدم.
خانم جوانی کنار جدول بساط کرده بود، فقط کافی بود کنار بساطش آهسته قدم برداریم! با مهربانی و وقار در مورد آنها توضیح میداد و دعوت به توقف کامل می کرد؛ از همه نوع کتابی داشت، تاریخی، سیاسی، طبی و ادبی و...
اغلب موضوعاتی که دوست داشتم از نویسندههای معروف بودند که یا خوانده بودم یا در حد تورق آنها را لمس کرده بودم و یا فایلش را داشتم.
در میان آنها کتاب «جز از کل»رمانی نوشته استیو تولتز استرالیایی را دیدم، برق چشمانم بیشتر شد چون از دوستی شنیده بودم کتابی خواندنی است و جملات مهمی از آن را هم در کانالهای مختلف خوانده بودم؛ فوری کتاب را خریدم.
پس از بازگشت به شهر و دیار دوست داشتنیام شروع به مطالعه کتاب کردم و بالاخره چهار روزه تمام شد.
به عنوان یک داستان مدرن که در سال ۲۰۰۸ میلادی به چاپ رسیده باید گفت جز از کل ارزش یک بار خواندن را دارد.
نویسنده کتاب از یک درد روانی دنیای مدرن حرف میزند. دغدغه هویت یابی برای انسان مدرن در جهانی مدرن با شتابی بیش از گذشته!
البته نویسنده تلاشی برای ریشهیابی علت این بیهویتی، سردرگمی و انزوا نمیکند. حتی تلاش برای درمان یا نشان دادن راه درمان نیز نمیکند! اما حداقل خواننده را به تفکر وامیدارد.
شیوه زندگی، شیوه عمل اجتماعی، شیوه تفکر و حتی نحوه درک انسان در هر دوره زمانی، تابعی از وضعیت و بستر اجتماعی سیاسی حیات اوست.
میتوان گفت جز از کل به عنوان یک رمان تا حدی از بن مایههای اندیشههای فلسفی، بهره برده و نقل قولهایی هم از اندیشمندان غربی در کتاب آورده شده که گویای همین مطلب است.
از نظر یک رمانخوان نیمهحرفهایی چون من، مطالعه این کتاب نسبت به برخی آثار زرد که چیزی جز روایت تک خطی عاشقانه با بن مایههای درام نیستند! ارزش بیشتری دارد؛ حداقل تا حدودی خواننده را به مطالعه و تفکر وادار میکند.
البته این کتاب از نظر اعتقادات و تفکر ایراداتی دارد و دید نقادانه در مطالعه کتاب لازم است!!
از نظر ادبی بیان داستان از زبان شخصیتهای اصلی داستان با زاویه دید متفاوت است و چندین طرز تفکر مختلف درباره رویدادهای داستان را مطرح میکند.
این کتاب چند ترجمه دارد و ظاهراً بهترین آن را پیمان خاکسار انجام داده است ولی من ترجمه خانم زهره باژن را گرفتم، این ترجمه هم روان و خوب بود.
خلاصه چند روزی درگیر مطالعه یک کتاب ادبی تفکر برانگیز بودم و بالاخره تمام شد...
🍃 الحمدلله علی کل حال🍃
#معرفی_کتاب
http://salehi60.blogfa.com/
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
شلوار سرمهای
#تمرین
سعی میکرد سرش را بالا نگیرد تا کسی برق شیطنت چشمان آبیاش را نبیند. همیشه همین برق نگاه بود که کار دستش میداد!
آقای فلاح، تن مربعی شکلش را با کت و شلوار نوک مدادی پوشانده و شکم بزرگش را زیر شلوار پنهان کرده بود. ناخودآگاه دستش را نزدیک بینی برد تا بوی عطر آقای فلاح را که با بوی تنش مخلوط شده بود استشمام نکند. فلاح دستان لاغر او را در دست راستش محکم گرفته بود و با دستچپ درهای بستهای را که در سالن طولانی و نیمه تاریک، بود باز میکرد. ساختمان به ظاهر ترسناکی بود، چندتایی از دیوارپوشهای سنگی سالن شکسته و مهتابیهای نیمهسوز هم به سروصدا افتاده بودند.
از آزمایشگاه و اتاق پرورشی گذشتند، این را از تابلوی بالای سر اتاقها فهمید. صدای معلمها که از درز درهای کلاس بیرون میآمد، استرسش را بیشتر میکرد.
همان طور که دستش در دست آقای فلاح بود، تلاش میکرد عقبتر بایستد، تندتند نفس میکشید و سعی میکرد لرزش پای چپش را کنترل کند. آقای فلاح نزدیک در رنگ و رو رفتهای ایستاد و او نیز مجبور به توقف شد. هر دو وارد کلاس شدند، سرش سنگین شده بود، صورتش را آرام و سخت بالا آورد و سلام کرد.
آقای اخوان دستانش سفید شده بود و گردی از گچ روی صورت، کفش و پیراهن و شلوار مشکیاش نشسته بود. با لبخندی که تا کنارگوشهایش کش میآمد، جواب سلامش را داد. فلاح با اشارهای به او، علی را به سمت آقای اخوان هول داد و از کلاس خارجشد. اخوان بعد از معرفی او، با دستان بلندش به میز انتهای کلاس که کنار پنجرهای رو به حیاط بود، اشاره کرد و گفت:« برایت آنجا را در نظر گرفتم، برو بشین!.»
نیمکت چوبی کهنهٔ آخر کلاس، کنار یک نوجوان تپل و خوابآلود که معلوم بود هنوز متوجه تغییرات جدید نشده است.با بیمیلی و «هِن و هِن» کیفش را در بغلش گذاشت. علی همانطور که اطراف را نگاه میکرد به آرامی نشست و صدای قیژقیژ نیمکت قدیمی، سکوت چند ثانیهای کلاس را، قورت داد. نورخورشید خود را از پنجره به داخل کلاس پرتاب کرده و چوب میز داغداغ شده بود.
بچهها مستقیم به علی نگاه میکردند و با حرکات او نگاهشان میچرخید. آقای اخوان با پشت دست موهای کم پشتش را خاراند و با صاف کردن گلو نگاهها را به سمت خودش چرخاند و دوباره ادامه درس را توضیح داد.
آقای اخوان چند دقیقه یک بار سرش را به عقب بر میگرداند و نگاهی از پشت عینک به بچهها میکرد و یکی یکی از آنها سوال میپرسید. نگاهش به پاهای علی افتاد که ریزریز زمین را لگد میزد، با صدای مهربانتری گفت:«از تازه وارد بعدا میپرسم.»
باصدایی که بیشتر شبیه بلندگوی پذیرش بیمارستان بود؛ زنگ تفریح اعلام و کلاس خالی شد؛ آقای اخوان به سمت علی آمد. بعد از چند سوال و جواب کوتاه در مورد درسها و مدرسهقبلی علی، نگاهی به سرتاپایش انداخت. تصویر چهره علی با پیراهن و شلوار سرمهای و عینک دایرهای در عینک اخوان دوتا شده بود. پوست گندمی و آفتاب سوختهاش زیر نگاه دقیق اخوان تیرهتر شد.
هنوز زیر ذرهبین آقای اخوان بود که صدای فریاد مدیر را شنیدند:«اخراج!!!»؛ صدای نالهٔ پسر بچهای هم از حیاط مدرسه به گوش میرسید: «کمک!!»
✍️فاطمه خانی حسینی
#ادامه_دارد
#مدرسه
#تمرین_یک_مکان_جدید
#طراحی_شخصیت
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
یادداشت💌✍
جزء از کل مدتها بود تعریفش را شنیده بودم فقط تکههای از آن را در فضاهای مجازی خوانده بودم، بالاخر
«...چیزى که نمىفهمیدم این بود که مردم تفکر نمیکنن، تکرار میکنن. تحلیل نمىکنن، نشخوار مىکنن. هضم نمىکنن، کپى مىکنن.
اون وقتها یه ذره مىفهمیدم که بر خلاف حرف بقیه، انتخاب بین امکاناتِ در دسترس فرق داره با اینکه خودت براى خودت تفکر کنى.
تنها راه درست فکر کردن براى خودت اینه که امکانات جدید خلق کنى، امکانهایى که وجود خارجى ندارن...»
گزیدهای از کتاب جزء از کل نوشته استیو تولتز
#استیو_تولتز
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
«با همه مهربان باش!»
چه جمله زیبایی گفتند علامه طباطبایی (ره)
نقل شده است... عرض کردم آقا! من عجول و بیصبرم؛ حوصله معطلی ندارم؛ در یک جمله عصاره همه معارف اسلامی را بیان کنید؛ خنده ملیحی کرد و فرمود:
با همه مهربان باش!!
خلاصه دین و قرآن، بسم الله الرحمن الرحیم است؛ رحمان باش با همه آفریدههای خدا و رحیم باش با مومنان ...
غریق رحمت الهی باشند🙏
#مهربانی
#ماه_رمضان
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
یادداشت💌✍
شلوار سرمهای #تمرین سعی میکرد سرش را بالا نگیرد تا کسی برق شیطنت چشمان آبیاش را نبیند. همیشه همین
#ادامه_تمرین
#شلوار_سرمه_ای
رنگ صورت آقای اخوان هم پرید، صدای پسر بچه آشنا بود! مدیر دوباره با صدای بوقی شکلش فریاد زد:«همدانی اخراج!!»
آقای اخوان از کلاس بیرون پرید، همان طور که به سمت دفتر مدیر میرفت با صدای بلند به علی گفت:«برو توی حیاط ببین اخوان چرا داد میزنه، کمکش کن!» علی با دهان باز نگاهش کرد، آقای اخوان گفت:«اخوان پسرمه، بدو!!»
این بار هم چشمان علی برق زد، دستی به موهای فرفریاش کشید و با لبخند کجی زیر لب گفت:« نمُردیم و یکی به ما اعتماد کرد!! چه خوب که ازم نپرسید چرا اخراج شدم!»
دقیقا وسط حیاط پسری با موهای ژولیده، ناله کنان معرکه گرفته بود و چند نفر دورش حلقه زده بودند، عینکش شکسته و کنارش افتاده بود، روی شلوار سرمهایش ردّ پای کفش مانده و صورتش هم کبود و خاکی بود. نزدیکش رفت و خودش را معرفی و او را از روی زمین بلند کرد.
علی در مقابل او باید مینشست تا روبرویش قرار بگیرد. یاد تکه کلام مدیر مدرسه قبلی افتاد که دائم بی دلیل و با دلیل میگفت: «اسدی با این قد درازت مثل نردبان دزدانی، خجالت بکش!» با صدای آه و ناله ایمان دوباره به حیاط برگشت، آبنباتِ هدیه همسایه آلزایمریشان را به پسرک داد و از او پرسید:« کی داشت تو رو میزد؟ چرا میزد؟»
ایمان در حالیکه آب نبات را در دهانش میگذاشت، با ترس آن طرف را نگاه کرد؛ دقیقا سمتی که چند پسر درشت هیکل، ایستاده بودند و بلند بلند میخندیدند. با صدایی لرزان گفت:« هیچکس!!»
آقای اخوان به حیاط آمد و به پسرهای به ظاهر خندان نزدیک شد. چیزی به آنها گفت که سرهایشان را پایین انداختند و خنده روی لب هایشان خشکید.
ایمان با گریهای بیصدا به پدرش نگاه میکرد. صدای زنگ کلاس بلند شد؛ آقای اخوان دستی به موهای لخت پسرش کشید و با موجی از مهربانی که در صدایش بود گفت:« سعی کن مشکلت را با آنها حل کنی، حالا برو کلاست!» بعد با لبخند، دستی به شانه علی زد و با هم به سمت کلاس رفتند.
✍️فاطمه خانی حسینی
#تمرین
#مدرسه
#تصویر_سازی
#مکان_جدید
#طراحی_شخصیت
#ماه_رمضان
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60
"سیده نساء قریش هستی تو... چهرههای مشهور عرب و عجم را میشناسی... با سران یهود و نصارا ملاقات داشتهای... با پادشاهان ممالک مجاور در دادوستدی... در روزگاری که زنان یا مطربند یا خنیاگر یا خانهنشین یا واپسمانده..."
سپس آمیخته با نیشخند گفت: "چه سود که همهی شان و شوکت را دادهای و در عوض این تنهایی بیارزش را گرفتهای... مشتی بَرده و مسکین و یتیم و درمانده ..."
📚یوما
🖊مریم_راهی
پ.ن:رمان «یوما»روایت زنی از 1400 سال قبل برای بانوان امروز و تمام جویندگان حقیقت؛ کتاب با نثری ادبی درباره حضرت خدیجه کبری سلام الله علیها است؛ کسی که در اسلام ابهت و احترام خاصی دارد و با این نگاه، «مریم راهی» نویسنده کتاب دست به قلم برده تا از همسر پیامبر بنویسد. محور اصلی داستان به وجه مادر بودن #حضرت_خدیجه(س) مرتبط است.
به اذعان نویسنده اثر بیش از ۷۰ کتاب تاریخی مطالعه شده تا این اثر به نثر خالی از اغراق و تخیل تبدیل شود. رمانی تاریخی_ ادبی است. خواندن این کتاب به علاقمندان به مطالعه رمان های تاریخی پیشنهاد میشود. دیالوگهای ام جمیل همسر ابولهب با حضرت خدیجه (س) خواندنی است. دراین کتاب به دوران بارداری و به دنیا آمدن حضرت فاطمه(س) اشاره شده و وقایع تاریخی دیگر فلش بک میشود. به نظرم کتاب خوبی است و اطلاعات تاریخی خوبی هم دارد.
🥀سلام خدا بر ام المومنین خدیجه الکبری🥀
#رحلت_حضرت_خدیجه_سلامالله_علیها
#بازنشر
#کتاب
#ماه_مبارک_رمضان
#بهار_قرآن
#حضرت_خدیجه
ـــــــــ❁●❁●❀❀●❁●❁ـــــــــــ
@javal60