eitaa logo
خانواده بهشتی
5.3هزار دنبال‌کننده
27.1هزار عکس
16.1هزار ویدیو
153 فایل
مدیریت؛ @mosafer_110_2 تبلیغ بانوان؛ eitaa.com/joinchat/638124382Cd9f65b52cc تبلیغ مذهبی،خبری،بانوان؛ eitaa.com/joinchat/2836856857C847106613b
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❤️امام صادق (ع) فرمودند: 🌹هیچ عملی در روز جمعه برترو بافضیلت‌تراز 🌹صلوات برمحمّدوآل محمّد نمی باشد. ❤️سلامتی وتعجیل درظهور امام زمان (عج)صلوات🌹 اللّهُمَّ‌صـَلِّ‌عـَلي🌹 مُحَمَّدوَآلِ‌مُحَمَّد🌹 وَعَجِّل‌فَرَجَهُـــم🌹
❤️ 💚 💝 نفس بده تا برایت نفس نفس بزنم نفس به جز تو نخواهم برای کس بزنم مرا اسیر خودکرده ای آقا دعایی کن که آخرین نفسم را در رکابت بزنم ❤️ اللّهمَّ‌_عَجِّلْ‌_لِوَلِیِّڪَ‌_الفَرَج❤️ 🌹تعجیل درفرج صلوات🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍃🌸آخرین آدینه دی ماه دهانمان را خوشبو کنیم به عطر دل نشین صلوات بر حضرت مُحَمَّدٍ و خاندان مطهرش 🌸🍃 ﷺ🌸ﷺ🌸ﷺ🌸ﷺ اللهم صل ؏ محمد وآل محمد ﷺ🌸ﷺ🌸ﷺ🌸ﷺ اللهم صل ؏ محمد وآل محمد ﷺ🌸ﷺ🌸ﷺ🌸ﷺ اللهم صل ؏ محمد وآل محمد ﷺ🌸ﷺ🌸ﷺ🌸ﷺ ‎‌‌‌‌‌‌‌
⚘﷽⚘ باز هم روز من و عرض ادب محضر یار باسلامی برکت یافته روز و شب ما أَلسلامُ عَلی مَن طَهَّره الجلیل سلام بر آن کسی که رب جلیل او را مطهر گردانید... «اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ»
☝️☝️ 🌍اوقات شرعی به افق تهران🌍 ☀️امروز 27 دی ماه 1398 🌞اذان صبح: 05:45 ☀️طلوع آفتاب: 07:13 🌝اذان ظهر: 12:14 🌑غروب آفتاب: 17:16 🌖اذان مغرب: 17:35 🌓نیمه شب شرعی: 23:30
☝️🍃 : ،،پس ازنمازظهرجمعه 🌺دورکعت نماز گذارد و درهر رکعت بعد از حمد ۷ توحید بخواند 🍃 ،100مرتبه 🌺الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ 🍃وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ این ذکر بهترین داروی ،معنوی است 📚 مفاتیح الجنان أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
🥧زردچوبه‌ی خشک بیماری آلزایمر را درمان میکند ! به همین دلیل است که در هندوستان تنها 5% از مردم بالای 60 سال مبتلا به بیماری آلزایمر هستند ولی درکشورهای دیگر بسیار بیشتر است !
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸گلهای گروه آدینه تون شاد 💞چه زيباست امروز 🌸روی لب‌هايمان 💞ذكرمهربانی 🌸ذکرعشق 💞ذکرمحبت 🌸به شكوفه ‌بنشيند 💞امیدوارم 🌸آدینه تون سرشار 💞از عشق و محبت باشد
🌴امام مهدی (عج) درهای سوال را از چیزهایی که برای شما مفید نیستند ببندید، و خود رادر مورد دانستن چیزهای غیر لازم به زحمت نیندازید، ودر مورد تعجیل فرج زیاد دعا کنید 〰➿〰➿〰➿〰➿〰➿ 🌴 : 🔹«اى كه چون كارها به تنگنا مى‌افتد، درى به روى ما مى‌گشايى كه به خيال كسى هم نرسيده است! بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست و براى كارهاى به تنگناافتاده‌ام، درى بگشاى كه به خيال كسى هم نرسيده است. اى رحيمترين رحيمان!». 📚 قصص الأنبياء، راوندى ص ۳۶۵ ح ۴۳۷ 💚 الّلهُمَّ عَجِّـلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَرَج 💚
✨حَافِظُوا عَلَى الصَّلَوَاتِ وَالصَّلَاةِ ✨الْوُسْطَى وَقُومُوا لِلَّهِ قَانِتِينَ ﴿۲۳۸﴾ ✨بر نمازها و نماز ميانه مواظبت كنيد ✨و خاضعانه براى خدا به پا خيزيد (۲۳۸) 📚سوره مبارکه البقرة ✍آیه ۲۳۸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎬 : آیا با لاک هم میشه وضو گرفت ؟ 👤 حجت الاسلام والمسلمین ماندگاری ⏲ زمان : 1 دقیقه و 44 ثانیه
هم از خجالت آب شدم و هم ته دلم خدا رو شکر کردم . همش تو این فکر بودم که با تایماز چیکار کنم . من که از یه زن تا این حد خجالت کشیدم ، بعد عقد با تایماز... آیناز اومد جلو و یه گردنبند شمایل قشنگ انداخت گردنم و گفت : و خوشبخت بشین الهی . نبینم زن داداشم گرفته باشه ها !!! دختر یه کم بخند ! چرا اینقدر بی حال بغ کرده نشستی ؟ الان این جماعت میگن به زور زن تایماز ما شدی ها ! از لحن شوخش که داشت حقایقی رو با شوخی بهم گوشزد می کرد لبخندکمرنگی نشست رو لبم و برای اینکه نتونه ذهنم رو بخونه گفتم : خجالت میکشم . اگه بخندم نمیگن دختره چقدر ذوق داره ؟ آیناز گفت : هر چقدر هم ذوق داشته باشی به این داداش ما نمی رسی . نیگاش کن !!! معلومه تو دلش داره قند آب می شه . وای آی پارا خدا امشب به دادت برسه . از شنیدن این حرف ، کلاً آب شدم رفتم تو زمین . در ضمن یه دلشوره هم افتاد به جونم . یعنی شب قرار بود اینقدر وحشتناک باشه ؟ تایماز گفت : می شه این چادر رو برداری؟ می خوام ببینم مشاطه باهات چیکار کرده ؟ خجالت زده بلند شدم و چادر رو از دورم باز کردم و دوباره نشستم . تا به خودم اومدم دیدم اتاق عقد خالیه . گفتم : اِ اینا کجا رفتن ؟ گفت : چیه ؟ نکنه ناراحتی رفتن ؟ می خوای صداشون کنم ؟ با گیجی نگاهش کردم . بازوهامو گرفت و منو به سمت خودش چرخوند و سرش رو آورد نزدیک صورتم و گفت : بی نهایت زیبا و خواستنی هستی آی پارای من . نزدیکتر که می اومد قلب من هم بیشتر دیوانه می شد. آروم منو بوسید . حسی عمیق و شیرین تو تمام رگای بدنم جریان پیدا کرد . من رو از خودش جدا کرد و گفت : این خاص بودنت . این بکر بودنت دیوانه کنندس آی پارا. تقه ای به در خورد و تایماز سریع خودش رو جدا کرد وگفت : بله ؟ اکرم بود گفت : آقا ، خانم دستور دادن شام رو آماده کنیم .شام شما رو بیارم اینجا ؟ تایماز گفت : بله . ما اینجا می خوریم . شام رو در میون نجواهای عاشقانه و نگاههای مشتاق تایماز و لپ های گل انداخته ی من خوردیم . بعد از شام ، مطرب ، با برادرش که آکاردیون می زد ، مجلس گرمی کردن و مهمانان مجلس کوچیک ما رو به وجد آوردن. مردانه و زنانه جدا بود . دخترهای جوان و نوجوانی که اصلاً نمی شناختمشون ، می رقصیدن و شادی می کردن . تایماز هم بین آقایون بود . تا اینکه اومد تو اتاق خانومها و مردانه جلوی خواهر و عروسش رقصید . بعد دست من رو کشید و بلندم کرد . قبلاً شده بود که تو عروسی های مختلف رقصیده باشم . اما خوب خیلی وارد نبودم و در ضمن الان فرق می کرد و من عروس مجلس بودم و همه چشم به حرکات کمرم دوخته بودم . از تایماز هم خجالت می کشیدم اما دستش رو رد نکردم و باهاش رفتم وسط و آروم رقصیدم . تایماز کناری ایستاد و برام دست زد . بعد جلو اومد و کلی پول رو سرم به عنوان شاباش ریخت .منم یه کم که رقصیدم زود تمومش کردم و نشستم. آیناز هم همونجا رو صندلیش به گردن و بدنش حرکت می داد . دلم آنی برای دختر بینوا سوخت . کاش پاهاش خوب می شد . اگه خوب می شد و ازدواج می کرد ، خوب مجلسش رو گرم می کردم . وقت مهمانی تموم شد و همه از من و تایماز خدا حافظی کردن ، تو زمان خیلی کمی ، خونه خالی شد. دلهره ای عجیب به دلم افتاد . پایین پله ها ایستادم . پاهام باهام راه نمی اومد . می ترسیدم . از دردی که شنیده بودم کشندست می ترسیدم . از ورود به دنیای زنانه وحشت داشتم . حرکت دستی رو رو کمرم حس کردم و بعد هرم نفسهای گرمی که گردن برهنه ام رو نوازش کرد . تایماز گفت : نگرانی ؟ سرم رو به نشانه ی بله تکون دادم . تو یه حرکت منِ لاغر و رو دستاش بلند کرد و گفت : تا من پیشتم نگران هیچی نباش. چنگ زدم به بازوش و گفتم : من رو بذارین زمین . الان می بینن! گفت : هیشکی اینجا نیست . همه رفتن بخوابن . دم گوشم گفت : می دونی الان صفورا خانوم چی می گفت ؟ چی؟ در حالی که با پاش در اتاق رو باز می کرد گفت : می گفت که مایل باشیم مراسم دستمال خونی رو اجرا کنن! با صدای جیغ مانندی گفتم چی ؟ من رو رو تخت گذاشت و گفت : عصبانی نشو . خودم ردش کردم . خوب چیکار کنه ، یه عمر با این چیزا بزرگ شدن و زندگی کردن . لابد میخواست واسه مادرم شاهکار پسرش رو بفرسته و شاباش بگیره . سرم رو انداختم پایین. دوباره دلشوره اومد سراغم. تایماز اومد کنار من نشست و سرم و با دستش بلند کرد وگفت : از چی میترسی آی پارا؟ منو ببین! من همون تایمازم که باهات چند شب تو بیابون خوابیدم و انگشتم هم بهت نخورد . من اونقدرها هم فکر میکنی وحشی و خشن نیستم . درسته تمایلم به تو اونقدر زیاده که به راحتی نمی تونم مهارش کنم ولی مطمئن باش به عشقم صدمه نمی زنم . تو فقط نترس و خودت رو بسپر به من . مطمئن باش آرامشی که تو به من میدی رو منم می تونم به تو بدم . به شرطی که بهم اعتماد کنی . و من بهش اعتماد کردم……… ------------------- ••••●❥JOiN👇🏾 @tafakornab @zendegiasheghaneh