#آی_پارا
#پارت_سی_و_سوم
گفت به همون اندازه که مهربان و خوش قلب هستین ، می تونید خشن باشین . بخصوص در مورد همسر و پسرتون . آخر سر هم گفت : این به رازه و چون شما فرد مغروری هستین دوست ندارین کسی متوجه علاقه ی زیاد شما به خان بشه و ازم خواست ضمن مراقبت از رفتار و کردارم این راز رو سر به مهر نگه دارم. همین. چهره ی درهم بانو یه کم باز شد اما هنوز رگه هایی از بی اعتمادی رو می شد تو صورتش دید. چشماش رو دوخت به چشمام و گفت : هنوز از جوابی که دادی مطمئن نیستم . به نفعته که راستش رو گفته باشی. هر چند چیزی از گناه خواهر شوهر فضولم کم نمی کنه . اون اگه می دونه این یه رازه نباید پیش کلفت و نوکر خونه بازگو کنه . بازم تحقیر. بازم تاکید رو کلمه کلفت . می خواست بگه تو هیچ وقت واسه من خطری نیستی ، چون یه کلفتی . با خودم گفتم : خدایا کی بشه من از دست این خاندان خود بزرگ بین خلاص بشم ؟ گفتم : من فکر می کنم ایشون به خاطر حفظ زندگی برادرشون اونطوری خوب رفتار کردن رو تاکید کردن به من . بانو با خشم بلند شد و گفت : شاید من به زنای دور و بر شوهرم حساس باشم اما در مورد زنای حسابی نگران می شم نه كلفت های خونه . فخر تاج باید حد خودش رو می دونست و دهنش رو می بست. بعدش هم راهش رو کشید به سمت اتاق پنج دری رفت. می دونستم این آتیش ها از گور اون فریبای بی همه چیز بلند می شه . حتما خود فضولش گوش وایساده بوده و به کم شنيده فخڑتاج چی گفته. و صبر کرده تو یه فرصت مناسب زهرش رو بریزه . نجات جون نسترن و جایزه هایی که بهم دادن ، بهترین عامل تحریک حسادت بوده و اینطوری خواسته کامم رو تلخ کنه . کور خونده دختره ی نکبت . به من می گن آی پارا اگه اون رو مادر بی سوادش تربیت کرده ، تربیت من به عهده ی زن عاقل و دنیا دیده ای مثل دایه جان بوده . باید برم بمیرم که نتونم جلوی این کلفت دربیام . دیگه تا شب و موقع شام بانو رو ندیدم . حوصله ام سر رفته بود اما روم نمی شد برم پیش نسترن . کس دیگه ای هم نبود باهاش هم کلام بشم . همونطوری رفتم تو حیاط. چشمم خورد به فریبا که داشت شال بانو رو می شست. رفتم کنارش و گفتم : بهتره از این به بعد اون گوشاتو خوب وا کنی تا بتونی هر حرف و مطلبی رو درست بشنوی. فکر کردی با چوغولی کردن من می تونی یکی بشی مثل من ؟ فکر کردی با خراب کردن من پیش بانو چیزی که هستی و چیزی که هستم عوض می شه ؟ تو هیچ وقت آی پارا نمی شی فریبا پس بیشتر از این خودت رو خوار و خفیف نکن . من به بانو گفتم اونشب فخرتاج خانوم چی بهم گفت . مواظب باش دور و بر بانو آفتابی نشی چون به خاطر خبر کذبی که براش بردی ، حتما تنبیه می شی. فریبا از کنار تشت بلند شد و گفت : چی می گی با خودت آی پارا . کم ور ور کن . من چیزی به کسی نگفتم . پوزخندی تحویلش دادم و گفتم : خود دانی من مثل تو نامرد نیستم . گفتم بهت که حواست باشه . در ضمن گوشای خودت مخملیه و راهم رو کشیدم و رفتم سمت عمارت. داخل عمارت که شدم ، یکی از پشت صدام کرد . برگشتم دیدم یکی از مستخدمین خونه ست . ازم خواست به اتاق نسترن برم. دنبالش راه افتادم . نسترن نشسته بودتو تختش . رفتم جلو و عرض ادب کردم . گفت : ممنون که اومدی . حوصله ام سر رفت از بس دراز کشیدم . مادرم هم که مشغول مهمانداریه . نزدیک تر رفتم و گفتم : چرا کتاب نمی خونید ؟ اینطوری احساس تنهایی نمی کنید. من تا وقتی که اینجام پیشتون می مونم و نمی ذارم تنها باشین .
-------------------
••••●❥JOiN👇🏾
@zendegiasheghaneh
@tafakornab