eitaa logo
‌زندگی من
149 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
سرگذشتی بیش نیست! دارای مطالب مفید و غیر مفید است از مفید هایش استفاده کنید و بخاطر غیر مفید هایش ببخشید نوش نگاهتان ... حبیب.
مشاهده در ایتا
دانلود
‌زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_چهلُ‌هشتم + الو ؟! _ سلام حسین آقا ، چطوری ؟ + علیکم السلام و رحمت الل
آنگاه آخوند شدم .... تق ، تق تق تق تق ... صدای قدم زدنم تو سالن اورژانس میومدم بهم گفتن اینجا کرونایی هایی هستن که اوضاعشون زیادم بد نیست .. با یه سِرُم رمدسیور ، سر حال میشدن و راه میوفتادن سمت خونه هاشون. قلبم کأنهُ گنجشک میزد و آرام آرام میرفتم سمت قسمت اصلی کرونایی ها ، که اوضاع آنچنان رو به راهی نداشتند . به اتاق ۵۲ رسیدم . __________ + سلام علیکم _ علیکم السلام ( یهو دیدم همه آخوندن که ! 😳 ) + بنده باید چیکار کنم ؟ _ آقای ... شما رو فرستادن ؟ + بله _ شما از بچه های مسجد نجفیه ای ؟ + آره ان شا الله 😅 _ محمدِ ... رو میشناسی ؟ + آره ، ارتباط تنگاتنگی با هم داریم🤝 _ عه ؟ بهش بگو فلانی سلام رسوند . ما با هم دانشگاه رضوی مشهد بودیم . + به سلامتی ، چشم .. _ اسم و فامیل و تاریخ تولدتو بنویس + اینجا ؟ _ آره ، اینم خودکار ، بدو که کار داریم. + چشم . ________ اسمش گروه جهادی بود و الا حوزه علمیه بود. در آن اتاق ۱۸ متری کلا شیش هفت نفر بودیم ، که از این چند نفر ، یکی دو تا غیرِ طلبه حضور داشت . همه طلبه بودند .. یکی به بیماران انرژی میداد ، یکی دارو میداد یکی شده بود مادر و پدرِ بیماران ، یکی برادر یکی خواهر ... البته ، قسمت خواهران جهادی یه سمت دیگری بود . بعضی از این آقایان و خواهران جهادی ، دو هفته ای میشد که به منزل نرفته بودند تا خدای نکرده اهل منزل را مبتلا نکنند ... خلاصه ... تلفنی زده شد و راهیِ اولین مأموریت شدم .. 🗣 دو تا آقا برن دارو های اتاق شماره (..) رو بگیرن . _ خب حسین آقا بریم ؟ + بسم الله . این داستان ان شاء الله ادامه دارد .... ✍