زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_چهلُهشتم + الو ؟! _ سلام حسین آقا ، چطوری ؟ + علیکم السلام و رحمت الل
آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_چهلُنهم
تق ، تق تق تق تق ...
صدای قدم زدنم تو سالن اورژانس میومدم
بهم گفتن اینجا کرونایی هایی هستن که
اوضاعشون زیادم بد نیست ..
با یه سِرُم رمدسیور ، سر حال میشدن و راه
میوفتادن سمت خونه هاشون.
قلبم کأنهُ گنجشک میزد و آرام آرام میرفتم
سمت قسمت اصلی کرونایی ها ، که اوضاع
آنچنان رو به راهی نداشتند .
به اتاق ۵۲ رسیدم .
__________
+ سلام علیکم
_ علیکم السلام
( یهو دیدم همه آخوندن که ! 😳 )
+ بنده باید چیکار کنم ؟
_ آقای ... شما رو فرستادن ؟
+ بله
_ شما از بچه های مسجد نجفیه ای ؟
+ آره ان شا الله 😅
_ محمدِ ... رو میشناسی ؟
+ آره ، ارتباط تنگاتنگی با هم داریم🤝
_ عه ؟ بهش بگو فلانی سلام رسوند .
ما با هم دانشگاه رضوی مشهد بودیم .
+ به سلامتی ، چشم ..
_ اسم و فامیل و تاریخ تولدتو بنویس
+ اینجا ؟
_ آره ، اینم خودکار ، بدو که کار داریم.
+ چشم .
________
اسمش گروه جهادی بود و الا حوزه علمیه
بود. در آن اتاق ۱۸ متری کلا شیش هفت
نفر بودیم ، که از این چند نفر ، یکی دو تا غیرِ
طلبه حضور داشت .
همه طلبه بودند ..
یکی به بیماران انرژی میداد ، یکی دارو میداد
یکی شده بود مادر و پدرِ بیماران ، یکی برادر
یکی خواهر ... البته ، قسمت خواهران جهادی
یه سمت دیگری بود .
بعضی از این آقایان و خواهران جهادی ، دو
هفته ای میشد که به منزل نرفته بودند تا خدای
نکرده اهل منزل را مبتلا نکنند ...
خلاصه ...
تلفنی زده شد و راهیِ اولین مأموریت شدم ..
🗣 دو تا آقا برن دارو های اتاق شماره (..) رو بگیرن .
_ خب حسین آقا بریم ؟
+ بسم الله .
این داستان ان شاء الله ادامه دارد ....
✍ #حبیب