زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_چهلُچهارم در حالی وارد #دبیرستان شدم که ، اوضاع خانه مان ، به علت مسائل
آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_چهلُپنجم
ساعت یازده شب بود :
_ ابوی !
+ هوم؟
_ یه چیزی بگم ، بین خودم و خودت بماند ؟
+ نه
_ خو باش پ میگم 🥲
+ بگو
_ میگم چیزه ..
+ چیه؟
_ میدونی بابایی ...
من زیاد دم از این میزنم که اگه جنگ شد
منم میرم و خودمو میندازم جلو تانک و تیر
و اینجور چیزا ... ،شما هم خیلی میفرمایید :
اگه جنگ شد حتما میفرستمت بری
+ خب ؟!
_ اوضاع کرونایی کشور رو که دیدی چطوره
هر روز یه مشت آدم جون میدن و کادر درمان خسته اند و اوضاع خرابه ...
+خب؟
_ بسیج یه برنامه چیده که بریم و تستِ کرونا
از خونواده های کرونایی بگیریم .
احتمال ابتلا ، ۹۹ درصده. میخام برم ...
که اگه اون دنیا گفتن زیارت وارث خوندن هات
دروغ بوده و تو اگه روز عاشورا میبودی کمک
سیدالشهداء نمیجنگیدی ، جواب بدم نه !
من میجنگیدم !
من جونمو برا سید الشهدا و اهلبیتش که سهله...
برا شیعیانش حاضر شدم به خطر بندازم .
+ همین ؟!
_ آره ... فقط ، خلاصه راضی باش ..
به مامانی هم چیزی نگو ، قطعا نمیذاره و
اذیت میشه .
+ باشه بابایی، برو ✨
____________
شاد و شنگول شدم و آماده ی اینکه کلاس
هایِ تخصصیِ پی سی آر را شرکت کنم.
خیلی ها، وقتی فهمیدند که قرار است چه
و چه و چه بشود، از بازی عقب کشیدند.
حتی همان موجوداتی که ادعایِ رستم و
سهراب بودنشان میشد. 😂💔
مع ذالک، راهی مکانِ جلسه شدیم. ساعت
نزدیک هشت، هشت و نیم بود که جلسه
شروع شد.
آن طرف ماجرا :
بنده خدا مامانی مان نمیدانست که دستی
دستی، تک پسرِ گوگولی اش را دارد راهیِ
جنگِ مقدماتی با covid-19 🦠 میکند.
سرکارِ والده ی ماجده مان سفارش کرده
بودند از جلسه که برگشتم، شامِ سرِ اجاق
را با ذکر بسم الله، نوش جان کنم، اما ..
تفنُنی هم که شده، خوب است از غذا های
بیرون، ناخنکی زد و به کار و کاسبی مومنینِ
فست فود فروش، در اداره معاش، کمک کرد
😶🤝
جلسه آموزش :
.... خب حالا که یاد گرفتید؟
هر کدومتون، یه نفر برداره بیاره امتحان کنه
آزمایشش رو چک کنیم ببینیم مثبتِ یا منفی.
( بقیه را نمیدانم، اما ذهن من بشدت به
سمتی رفت که نباید میرفت، اما بلاخره ..
واقعا جواب آزمایش گرفتن هم استرس دارد.)
وقتی میدیدم با وارد شدن آن میله ی لعنتی،
چه دردی به جان رفقایم می آید و چگونه صورتشان را مانند کسی که یه لیوانِ پر از سرکه و آبلیمو طبیعی و یک مشت نمکِ اشباع شده خورده، دردِ قبل از عذاب به من دست میداد ... .
رضا گفت حسین!
بیا اول من از تو تست بگیرم، بعدش تو از
من.
( خدا لعنت کند ابوموسی اشعری را که در قضیه حکمیت، جامعه مسلمین را به فنا
داد، او هم گولِ عظیمی سرش رفت، که
پیشنهاد عمرو عاص را قبول کرد و اول او
به منبر رفت ...،کاش من هم تاریخ را بهتر
میدانستم تا ...
این داستان ان شاء الله ادامه دارد ....
✍ #حبیب