جلسه بیستودوم: بهشت ولایت
چگونه شکر تو را به جا بیاورم؟
وقتی به رحمت و مهر، چراغی روشن برایم فرستادی؛ آیههایی آشکار برای هدایتم!
چگونه شکر تو را به جا بیاورم؟
که رسولانت را فرستادی یکی پس از دیگری،
و مرا به نام و دین بهترین و آخرینشان متولد کردی!
که رهایم نکردی در تاریکی دنیای بدون او!
و از دامنش، اولیایی قرار دادی که دستگیرم باشند؛ همیشه و همهجا.
که نشانه پررنگ حضور تو باشند! که من را به تو برسانند!
پاکدامنانی که وجودشان بیلکه و پرنور است؛
پاکیزگانی که دست گذاشتن توی دستشان، دورم میکند از هر چه آلودگی است!
چگونه شکر تو را به جا بیاورم؟
که بهشتت را در همین دنیا ارزانیام داشتی!
دل به ولیّ تو سپردن که نصیب هر کسی نمیشود!
چه چیز بهتر از اینکه ولیّ تو زمامدار آبادی من است!
که حکومت و قوانین تو، پناهم میدهد برای زندگی در این سرزمین؛ برای زندگی و بندگی.
که اگر ولیّ تو نبود، ما چطور جمع میشدیم دور حلقه وجودت؟!
ما بدون ولایتت، غبارهای پراکندهای بودیم، گمکرده راه منزل!
بدون ولایتت، نابینایانی بودیم که راه را از بیراهه تشخیص نمیدادیم.
خوشبختم که در این هوا تنفس میکنم؛ سعادتمندم که چشمم به دست و فرمان یکیست!
کسی که ذخایر نور تو را حمل میکند؛ که منشا الهام و نیروی من است!
همهٔ جویها و سرچشمهها از او سرازیر میشوند؛ همه رشتهها و نخها به او برمیگردند!
به اشاره انگشت او راه مشخص میشود؛ به کلام و واژههای او گرهها باز میشود!
دلم از سینه دارد بیرون میزند!
از خوشی داشتن چنین امامانی! چنین رهبرانی!
اولیایی که از پدر مهربانترند و حامیتر!
که جان دادهاند تا جان ببخشندم!
که نور بتابانند به راه من؛ که به بیراههها نیفتم!
چه شبهای تیرهای که به رهنمودشان روشن شد!
چه مشکلاتی که به اشارهشان حل شد!
چه سختیها که به دعایشان آسان شد!
پدرانی که بهشت دنیای منند و میخواهند به بهشت آخرت برسانندم!
که همسایه بهشت آخرتشان باشم!
پدرانی که غم بزرگی به دل داشتند! غمِ انسان را! غمِ من را!
میخواهم عشق تو را فریاد بزنم!
که دوستت دارم؛ تو را و رسولت را و اولیایت را!
اولیایی که ذکر روز مناند و ورد شبم!
بهدوستی آنها بود که راهورسم زندگی و بندگی آموختم!
و بدیهایم رنگ خوبی گرفت!
بدون آنها گم بودم! کور بودم! گنگ بودم!
من بینوا محتاجم به لطف اولیای تو
که نزد تو شفاعتم کنند؛ که به یمن وجود آنها بپوشانی و ببخشی بدیهایم را!
میدانم که چقدر پیش تو عزیزند! چقدر محبوباند!
که دل تو به دل آنها بند است؛ و رضایت و خشم تو به خنده و غضب آنهاست!
برای اینهمه نعمت سرشار؛
برای این اولیای مهربان و مطهرت!
چگونه شکر تو را به جا بیاورم؟
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
موشن: ساندویچ
▪️فرارسیدن سالروز شهادت مولای متقیان امام علی(ع) تسلیت باد.
🔸به پویش ملی «زندگی با آیهها» خوش آمدید
🔹همراه با هدایای نفیس روزانه مانند:
کمک هزینه:
سفرحج عمره،کربلا،مشهد و هزاران هدیه دیگر
🔹برای شرکت عدد ۵ را به شماره ۳۰۰۰۱۵۵۴ ارسال فرمائید یا وارد لینک zendegibaayeha.ir بشوید.
🏆مهلت تا عید سعید فطر
#مروج_قرآن_باشیم
#زندگی_با_آیه_ها
#رسانه_باشیم
#نشرحداکثری
#همدان
#بهار
تلفن تماس جهت کسب اطلاعات بیشتر
۰۹۱۸۹۱۴۸۹۹۴
✍اداره تبلیغات اسلامی شهرستان بهار
⛔️ادامه محتواهای مربوط به روز بیست و دوم شامل:
🎤 بیانات مقام معظم رهبری؛
🔸تفسیرحجت الاسلام قرائتی؛
🎥 تبیین فرازها توسط حجت الاسلام حاج ابوالقاسم
🔹توضیحات حجت الاسلام مفیدی؛
🔸توضیحات استاد چیت چیان؛
🎙 کتاب صوتی خانم فضه سادات حسینی
✅ توضیحات سرکار خانم عبدالباقی
و ...
در لینک زیر موجود می باشد 👇
https://mzbah.com/%d9%be%d8%a7%da%a9%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%da%a9%d8%a7%d9%86/
جلسه بیستوسوم: در پیرامون ولایت (۲)
«أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ»
از وسوسههای شیطان، از شر و دشمنیاش، از حیلهها و مکرش
به تو پناه میبرم!
از دشمنی قسمخوردهای که نمیخواهدم با تو! نمیخواهدت با من!
راه رسیدن به تو که بیراهه نیست! مستقیم است! سر راست است!
اگر به تو نمیرسم از شرّ رهزنان است!
رهزنانی که فریبم میدهند که حالا وقت زیاد است!
عجله برای چیست؟ کمی استراحت کن و خوش باش!
فراموش کرده بودم که دشمنی دارم از جنس ظلمت! از جنس بدی!
فراموش کرده بودم که حیلهگر است و هر چیزی را دستاویز میکند که من از تو باز بمانم!
ببخش بندهای را که فراموشی رهایش نمیکند!
میخواهم سر به راه تو باشم
راهی که مستقیم است و روشن است به نور اولیایت!
میدانی! کُمِیت من بدون اولیای تو لنگ است!
که پوسیدن و گندیدن نصیب کسی است که حرکت نکند
که آب زلال هم اگر یکجا بماند گندآب میشود! متعفن و بدبو!
تو مرا در مسیر میخواستی در حرکت؛ به سمت نور به سمت خودت!
ولی بدون اولیای تو این بار به مقصد نخواهد رسید!
که شیطان در کمین است!
مدام شبیخونم میزند! مدام یورش میآورد به بدنههای ایمانم؛
که سرگردانم کند در این هزارتوی دنیا!
در کمین است که زیبا نشان دهد گناه را؛
بزرگ جلوه دهد دنیا را؛
که شیرین کند زندگی بدون تو را!
مرا با تو نمیخواهد
که روزی هزار بهانه درست میکند تا حواسم را پرت کند!
از تو و راه! از مقصد و مقصود!
که دلم پر شود از افسردگی و حسادت و بخل و طمع
که سینهام را سرشار کند، حرص به رسیدن.
که روحم را تیره کند خورهٔ بالا رفتنهای بیهوده.
که گناه، وجودم را بتراشد و کوچکم کند.
زخمیام کند.
که تفرقه بیندازد بین من و مومنانت
تا تنها گیرم بیاورد و گردنم را به زیر یوغ خودش بکشاند!
او مرا دور میخواهد؛ دور از تو! آنقدر دور که دستم به تو نرسد!
و تو نمیگذاری! تو نمیخواهی!
بیخود نبود که گفتی: «من از رگ گردن به تو نزدیکترم!»
شیطان و همه اعوان و انصارش هم بخواهند نمیتوانند من و تو را از هم جدا کنند!
منی که دست به دست ولیّ تو گذاشتهام و لطف تو را بههمراه دارم!
منی که سر به راه تو شدم!