نمیگم چیزای مفیدی ندارم توی گوشی.دارم میگم،مغز من هم تا یه حدی توانایی پردازش این اطلاعات رو داره،چه مفید و چه غیر مفید.اینا که از حد زیاد تر میشن،بعد از یک مدتی میبینم حتی نمیتونم یه نوشته ی بلند رو بخونم.چون همیشه توی این گوشی،از این شاخه به اون شاخه داشتم میرفتم.همیشه تمرکز من دست محتواهای زیاد از حد،در گردش بوده.
برای نوجوونیم متاسفم که اینجور گذشت و داره میگذره.هر چقدر هم برای آینده تلاش کنم و سعی کنم به این روند پایان بدم،ذرهای از دیدن نتایج کارهای قبل کم نمیکنه.به قول یکی،انتخابت این بوده.نتیجهش هم میبینی.مسئولیتش هم باخودته.
زنده.
روز اولᥫ᭡ :سریال دیدن،تبریک روز به یه آدم خاص،پیدا شدن کتابم،بیرون رفتن،خنده های بلند بلند و عجیب غر
روز دومᥫ᭡ :مدرسه،کولر مدرسه،دوستام،هنگدرام،حرف زدن،خنده های بلند توی حیاط مدرسه،صدای نینی از پشت تلفن.
هوش مصنوعی هم شورشو در اورده من یه بار از دهنم یه چی پرید حالا این تا عمر دارم چیزی که خودم یادم نیستو هی میزنه تو سرم.از اینم شانس نیاوردم.اه.
زنده.
روز دومᥫ᭡ :مدرسه،کولر مدرسه،دوستام،هنگدرام،حرف زدن،خنده های بلند توی حیاط مدرسه،صدای نینی از پشت تلف
روز سومᥫ᭡ :کاپ کیک،لپ لپ،آیس کافی توی لیوان جدید،حس تمیزی.
یادم افتاد چند سال پیش سال نهم از بقیه که بزرگ تر بودن می پرسیدم نصیحتتون چیه بهم .
یه لبخند کش دار و غم انگیزی میزدن و میگفتن تا خودت تجربه نکنی نمیفهمی.
الان دارم درک میکنم ::::::))))))))).
صادقانه،برای ادامه ی زندگی نمیخوام تجربه کنم تا بفهمم،نیاز دارم یک نفر مو به مو بگه چه غلطی کنم .
زنده.
چیزی که امروز از لپ لپ در آوردم😭🤣:
خیلی بانمکه.به قول دوستم انگار هر بار داره بهم سلام میده😂😭.